عشق فاش شده من ۲

part 10
از زبان یوری
صبح زود بیدار شدم و جونگ کوک رو بیدار کردم رفتیم کارای لازم رو انجام دادیم چون هر دومون کار داشتیم امروز مجبور بودیم پرستار بزاریم پیش سوجی
نگران بودم ولی من همه چی رو به اون پرستار گفتم حتی بیماریش اگه اتفاقی افتاد اون بدونه چیکار کنه

ساعت ۱۲ ظهر

شیفتم تازه تموم شده بود داشتم دفترم رو جمع میکردم که برم کمپانی که جونگ کوک بهم زنگ زد
یوری : جانم عزیزم
صداش آشفته و نگران بود و این حال منو بد تر کرد
کوک : یوری تو کجایی؟
یوری : بیمارستانم چطور ؟
نمیدونستم چه اتفاقی افتاده بغض گلوم رو چنگ میزد
کوک : همونجا بمون ، شیفتت تموم شده اره؟
یوری : آره چرا باید بمونم باید برم کمپانی کارامو انجام بدم
کوک : میشه به حرفم گوش کنی همونجا باش من دارم میام
منتظر جوابم نموند و قطع کرد
خیلی ترسیده بودم یعنی چه اتفاقی داره میوفته
اون ۵ دقیقه واسم اندازه ساعت ها طول کشید
که جونگ کوک بدون در زدن و با چشمای اشکی اومد تو دفترم
یوری : کوک بگو چیشده ازت خواهش میکنم
بدون هیچ حرفی بغلم کرد و منو نشوند رو صندلی و سعی کرد آرومم کنه که این بد تر منو میترسوند
کوک : بیبی ببین منو ، آروم باش اگه آروم نباشی اوضاع بدجوری به هم میریزه
یوری : داری با این کارات سکته میدی منو ازت خواهش میکنم حرف بزن
کوک : سوجی....
یوری : سوجی چش شده؟
کوک : نمیدونم پرستار به من زنگ زد گفت حالش بد شده داره میارتش اینجا ، باید آروم باشی و قوی وگرنه من نمیتونم بدمش دست دکترای دیگه
یوری : من دلشو ندارم
کوک : چرا داری ، تو بیمار بچه داری درسته؟
یوری : درسته اما اونا بچه های من نیستن
اشکام ریخت باورم نمیشه که باید بچه خودمو درمان کنم
کوک : اگه دوسش داری باید انجامش بدی
بغلم کرد نمیدونستم چه خبره
دنیا دور سرم می‌چرخید
یوری : برام آب بیار
کوک : باشه
واسم سریع از تنگ روی میز آب ریخت و به خوردم داد
و آروم با دستش شروع کرد به ماساژ دادن پشت کمرم
کوک : لطفا سکوت نکن یه چیزی بگو
حالش خیلی بد بود مشخص بود صورتش قرمز شده بود با چشماش
بغلش کردم
یوری : واقعا متاسفم ، وجدانم اصلا راحت نیست همش فک میکنم تقصیر منه
کوک : اصلا همچین فکری نکن من وقتی خواستم با تو ازدواج کنم یعنی تو رو با همه چیزت پذیرفته ام
یوری : بیا بریم بخش اورژانس که الان میرسه حداقل دیر نکنیم
سرشو به نشانه تایید تکون داد و رفتیم پایین
سونتاک: عه سلام خانم و آقای جئون ، خانم شما چرا نرفتین
یوری : یه بیمار دیگه داره میاد و اون خیلی برام مهمه ، اگه من رفتم خونه که نمیرم ولی حالا بیکار نبودم یا به هر دلیلی ولش کردم تو حق اینو نداری
سونتاک: چشم
که آمبولانس رسید ، احساس کردم که الان پاهام سست میشه و میخورم زمین ولی تمام جرعت خودمو جمع کردم و بدو بدو رفتم سراغ ماشین
کوک برگشت نشست روی صندلی و سرشو با دستاش گرفت
منم مثل هر بیمار دیگه بدو بدو رفتم سراغ در آمبولانس
این اولین باری نبود که با اینکه شیفتم تموم شده بود بازم وایساده ام نمیدونم تعجب سونتاک برای چی بود
وقتی از تو اون ماشین کوفتی اومد بیرون دیدم که کبوده پس سریع تر کار رو انجام دادیم
حدس زدم که خفه شده اما با انجام آزمایشات و با دیدن نتیجه دیگه چیزی رو حس نکردم و آخرین حسی که داشتم سقوط تو بغل گرم یه نفر بود
دیدگاه ها (۳)

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

پارت ۴۲

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

پارت ۲۱

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

ویو تهیونگ بعد از غذا:بند شدیم و اماده شدیم.تو ماشین بودیم ک...

Sixteen steps to sin, one step to love.(part 4)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط