پارت پنجم _ دنیای عجیب

یه ماه پیش بود که نامجون یه روز درباره یکی از دوستاش مدام حرف زدن تا من رو از فکر بابت دوست پسر قبلیم دور کنه اما خودمم متوجه نشدم که چطور دلباخته اش شدم. گاهی از خودم می پرسم آخه چطور ممکنه من عاشقش شده باشم اونم شاید یک یا دوبار دیده باشمش درکنار نامجون. آخر به نامجون گفتم که نیاز دارم یه روز اون رو ببینم تا بلکه مطمئن بشم که آیا واقعاً عاشقم یا نه. اینطور شد که نامجون ازش خواست اون بعد از چند روز فکر کردن یه روز رو مشخص کردیم و اون روز امروزه! جمعه 21 سپتامبر.
بالاخره زنگ نامجون زدم تا محض اطمینان شماره ازش بگیرم تا اگر دیر یا زود رسیدم بتونم زنگش بزنم.
- الو؟
+ اوه شوگا. بله کاری داشتی؟
- قرارمون عصر ساعت 4 هست درسته؟
+ البته بهت پیام دادم که!
- آره میدونم. آمممم میتونم شماره ازش داشته باشم؟
+ نمیدونم شوگ. باید از خودش بپرسم!
- باشه پس ازش بپرس و خبرم کن.
+ حتماً. خیلی خب اگه کار نداری من برم؟
- نه برو. ممنونم
+بای
- بای
مشغول کارهای اداریم شدم مثل چیدن تیم بسکتبالم و کار کردن رو حرکات و تکنیک هایی که باید برای مسابقات کشوری انجام بدیم. کم کم ساعت داشت 12 میشد که نامجون زنگم زد.
+ شوگ؟
- بله. اینجام
+ شماره اش رو برات میفرستم بهم گفت که شاید یه مقدار دیر بیاد بهتره باهاش هماهنگ شی!
- اوه البته. بخاطر همین شمارش رو میخواستم.
+ شوگ؟
- جان؟
+ مطمئنی نیاز نیست من بیام؟
- البته اگه فکر میکنی نیازه باشی که هیچ اگر نه. مهم نیست که بیای.
+ آمممم باش. میایم اما یه میز دیگه میشینم.
- اوکی. من کار دارم بای
+ بای
بعد از تماس سراغ درست کردن غذا رفتم. اول گفتم یه غذای مفصل مثل جامیونگ یا ماهی سرخ شده با نودل درست کنم اما چون وقت نداشتم و باید یه سر به باشگاه می رفتم. تصمیم گرفتم یه نودل فوری تند بخورم. مثل همیشه سه تا داخل کابینت داشتم. یکیشون رو برداشتم بعد از ریختن آب جوش با چاپستیک درش رو محکم کردم و رفتم سراغ عوض کردن لباس. معمولاً خونه رو مرتب میکنم و پرده های سالن رو کنار میزنم تا آفتاب بیاد داخل اما امروز فقط یکی از پرده ها کنار زدم تا اتاق فقط روشن بشه. سالن خیلی ساده بود و فقط یه فرش خاکستری با مبلمان مشکی تلویزیون روبه روش. اتاق خواب روبه روی آشپزخونه و با تمی مثل سالن بود. کمد سیاه با تختی سیاه و البته فرش خاکستری تنها جایی که این تم وجود نداشت آشپزخونه هست. کابینت های سرمه ای و یه نیم فرش در حدی که زیر میز غذاخوری رو بگیره به رنگ سفید مشکی و میز هم قهوه ای تیره است. آشپزخونه تمش فرق داره چون با سلیقه خواهرم بوده و بقیه خونه رو با سلیقه خودم چیدمان کردم.
دیدگاه ها (۰)

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

#دختر_ردیف_اخرژانر: مدرسه‌ای | گنگ | رفاقتی | کمدیپارت دوم: ...

Cold melody~» 💜پارت۱درِ استودیو رو آروم باز کردم. صدای بمِ ب...

رومان عشق پنهانی (پارت3)

«𝓴𝓪𝓯𝓮𝓱 𝓪𝓻𝓪𝓷 𝓮𝓼𝓵𝓸»« پارت : ۱ » الان دو سال شده بود که سوکجین ...

چند پارتی (درخواستی)

پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۸۰* پرش زمانی به فر...

Why Did I Fall in Love with You?P²³ | چند روز بعد – شرکت دوه...

درخواستی : وقتی بهت خیانت کرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط