......//برده ی زیبا//......
part///.....14.....///part
نام:برده ی زیبا
بعد از غذا تهیونگ منو رن رو رسوند خونه و خودش رفت .....
امروز هم خوب بود هم بد نمیدونممممم ولی اونی که من وقتی روی پای تهیونگ افتادم حس کردم چی بود ایشششش ولش کن آنقدر منحرف نباششش.....
رن. آجی!
ات. جونم
رن. عمو تهیونگ چقدر مرد مهربونی بود ...از کجا باهم آشنا شدید
ات. خب راستش (همچیو تعریف کرد)
رن. یعنی از کارت اخراج شدی
ات. اوهم...میخوام عصری برم دنبال کار بگردم
رن. آها من خیلی خستم خوابم میاد میرم بخوابم
ات. باشه اول ماچ بعد خواب(ماچش کرد )
۴روزبعد
ویو ات
تو این چهار بیکار بودم همش دنبال کار بودم ... به هانا هم سپردم که اگه کاری پیدا کرد بهم خبر بده(نکته:توی پارت معرفی گفتم هانا کیه)......بعد از رستوران با تهیونگ تو این چهار روز ندیدمش
تو خونه نشسته بودم تو گوشی تو سایت های مختلف دنبال کار میگشتم اما هیچ از هیچ اوففف رن داشت تو اتاقش نقاشی میکشید......... همینجوری که تو گوشی دنبال کار میگشتم که یهو صدای در اومد..
پا تند کردم رفتم در رو باز کردم که هانا پرید بغلم... داشت خفم میکرد
ات. وایییی هانا داری خفم میکنی
هانا.واییی مشتلغ(نمیدونم چجوری نوشته میشه)بده
ات. چرا؟
هانا. خوبههه...هوففف بیا بریم بشینیم برات میگم
رفتیم رو مبل نشستیم ...
ات. خوب بگو جون به لبم کردی
هانا. خوب راستش.....برات کار پیداااا کردمممم
ات. چی واقا؟کجا؟چجوری؟کی؟؟؟؟
هانا. عه صبر کن میگممم.....اون عمارتی که من داخلش کار میکنم البته عمارت چه عرض کنم قصر.....اونجا به چندتا خدمتکار نیاز دارهههه.
ات. یعنی میتونم بیام اونجا پیش هم کار کنیم؟درسته؟
هانا. یس!ــ
ات. خوب کیه برای استخدام باید برم
هانا. فردا صبح سر ساعت ۱۰ حتما باید بیای خودم میام دنبالت و اگر تعخیر کنیم استخدام رو هواست
ات. یعنی برای استخدام یک خدمتکار ساده این کارا برا چیه
هانا. هههه تو هنوز این خانواده رو نشناختی اینا تا الان هزاران هزار نفر بخاطر سرعت عمل..ریلکس بودنش..دست بختشون و کارهای دیگه....تو وقتی اونجا میری نباید سوتی بدی....اینا یک خاندان خیلی بزرگن که داخل اون خونه(قصر) زندگی میکنم تازه اونا بخاطر من و خانواده ام گذاشتن بیام با تو حرف بزنم......چون ما از قدیمی ترین کارکنان اون خونه
ات. اومایییی گادددددددد.......
هانا. خیلی خوب دیگه خودت می دونی.......خوب من برم ...
ات. کجاات شاممممم اینجااااا بموننننن
هانا. برم دیگه مزاحمت نمیشم
ات. عههه از کیه با من اینجوری رسمی صحبت میکنیم بمون میخوام دوکبویی درست کنم غذا مورد علاقتتتت
هانا. عه پس اینجوری میمونم چون دوکبویی ها تو از خوشمزه ترین دوکبویی های جهانننن
ات. خودمم قبول دارم هیشکی نمیتونه بهتر از من دوکبویی درست کنه..
ویو بعد از شام ساعت ۸نیم
هانا بعد از شام خداحافظی کرد رفت و منم با رن رفتیم تو تخواب رن بعداز چندمین خوابش برد منم تو فکر فردا بودم یعنی اونا چجور خانواده ای هستن چقدر عجیبنن اوفف فامیلیشون چیه اصلا یادم رفت از هانا بپرسم ایششش بخوابم دیگه...........
ادامه دارد......👻
#فیک#رمان
نام:برده ی زیبا
بعد از غذا تهیونگ منو رن رو رسوند خونه و خودش رفت .....
امروز هم خوب بود هم بد نمیدونممممم ولی اونی که من وقتی روی پای تهیونگ افتادم حس کردم چی بود ایشششش ولش کن آنقدر منحرف نباششش.....
رن. آجی!
ات. جونم
رن. عمو تهیونگ چقدر مرد مهربونی بود ...از کجا باهم آشنا شدید
ات. خب راستش (همچیو تعریف کرد)
رن. یعنی از کارت اخراج شدی
ات. اوهم...میخوام عصری برم دنبال کار بگردم
رن. آها من خیلی خستم خوابم میاد میرم بخوابم
ات. باشه اول ماچ بعد خواب(ماچش کرد )
۴روزبعد
ویو ات
تو این چهار بیکار بودم همش دنبال کار بودم ... به هانا هم سپردم که اگه کاری پیدا کرد بهم خبر بده(نکته:توی پارت معرفی گفتم هانا کیه)......بعد از رستوران با تهیونگ تو این چهار روز ندیدمش
تو خونه نشسته بودم تو گوشی تو سایت های مختلف دنبال کار میگشتم اما هیچ از هیچ اوففف رن داشت تو اتاقش نقاشی میکشید......... همینجوری که تو گوشی دنبال کار میگشتم که یهو صدای در اومد..
پا تند کردم رفتم در رو باز کردم که هانا پرید بغلم... داشت خفم میکرد
ات. وایییی هانا داری خفم میکنی
هانا.واییی مشتلغ(نمیدونم چجوری نوشته میشه)بده
ات. چرا؟
هانا. خوبههه...هوففف بیا بریم بشینیم برات میگم
رفتیم رو مبل نشستیم ...
ات. خوب بگو جون به لبم کردی
هانا. خوب راستش.....برات کار پیداااا کردمممم
ات. چی واقا؟کجا؟چجوری؟کی؟؟؟؟
هانا. عه صبر کن میگممم.....اون عمارتی که من داخلش کار میکنم البته عمارت چه عرض کنم قصر.....اونجا به چندتا خدمتکار نیاز دارهههه.
ات. یعنی میتونم بیام اونجا پیش هم کار کنیم؟درسته؟
هانا. یس!ــ
ات. خوب کیه برای استخدام باید برم
هانا. فردا صبح سر ساعت ۱۰ حتما باید بیای خودم میام دنبالت و اگر تعخیر کنیم استخدام رو هواست
ات. یعنی برای استخدام یک خدمتکار ساده این کارا برا چیه
هانا. هههه تو هنوز این خانواده رو نشناختی اینا تا الان هزاران هزار نفر بخاطر سرعت عمل..ریلکس بودنش..دست بختشون و کارهای دیگه....تو وقتی اونجا میری نباید سوتی بدی....اینا یک خاندان خیلی بزرگن که داخل اون خونه(قصر) زندگی میکنم تازه اونا بخاطر من و خانواده ام گذاشتن بیام با تو حرف بزنم......چون ما از قدیمی ترین کارکنان اون خونه
ات. اومایییی گادددددددد.......
هانا. خیلی خوب دیگه خودت می دونی.......خوب من برم ...
ات. کجاات شاممممم اینجااااا بموننننن
هانا. برم دیگه مزاحمت نمیشم
ات. عههه از کیه با من اینجوری رسمی صحبت میکنیم بمون میخوام دوکبویی درست کنم غذا مورد علاقتتتت
هانا. عه پس اینجوری میمونم چون دوکبویی ها تو از خوشمزه ترین دوکبویی های جهانننن
ات. خودمم قبول دارم هیشکی نمیتونه بهتر از من دوکبویی درست کنه..
ویو بعد از شام ساعت ۸نیم
هانا بعد از شام خداحافظی کرد رفت و منم با رن رفتیم تو تخواب رن بعداز چندمین خوابش برد منم تو فکر فردا بودم یعنی اونا چجور خانواده ای هستن چقدر عجیبنن اوفف فامیلیشون چیه اصلا یادم رفت از هانا بپرسم ایششش بخوابم دیگه...........
ادامه دارد......👻
#فیک#رمان
- ۱۶.۷k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط