پارت شانزدهم -دام-

_"نگهبان جدید یه دختر زیباست."
+"میگن صاحب کاروان آلفیادو بوده!"
×"پس واسه همینه که یه نگهبان ارشده!"
_"بعضیا میگن قبل از اومدنش با شاهدخت تبعید شده ملاقات کرده بوده!"
+"نگاه کن! اونجاست!"
صحبت های نگهبانان ، با دیدن دختر قطع شدند. موهای سفید و ابریشمی ، چشم های یاقوتی ، پوستی به سفیدی برف...
مقابل کتابخانه ی پلمپ شده ایستاد... وظیفه اش نگهبانی دادن از آن کتابخانه بود...کتابخانه ای که زمانی متعلق به شاهدخت آدریانا بود...
تنظیم کردن مقام و موقعیت و هر چه به این ماموریت مربوط می شد ، حدوداً نصف یک ماه زمان برده بود.

نگهبانان ، محوطه را به سمت محل کار خود ترک کردند... وقتی همه جا خلوت شد ، آتاناسیا با شتاب به اداره ی ثبت اسناد رفت...
با یک کیسه پول به عنوان رشوه ، نگهبانان اداره را ترک کردند!
به سرعت و با شتاب ، کتاب های ‌نگهبانان و کارکنان را بررسی می کرد تا اینکه به نگهبانان کتابخانه ی شاهدخت رسید. دو نفر...تمام اطلاعات را یادداشت کرد و پیش از آنکه کسی متوجه شود ، به کار برگشت.

شب هنگام بود. باد ملایمی می وزید. نزدیک ۹ شب بود و آتاناسیا ، که حالا از نبودن کسی در اطراف مطمئن شده بود ، وارد کتابخانه شد.
شمع کوچک همراخش را روی میز نهاد.
دستان آتاناسیا، که همیشه خونسرد و بی‌نقص به نظر می‌رسید، حالا با تمرکزی باورنکردنی حرکت می‌کردند. نورِ کم‌فروغِ شمع بر روی جلدِ چرمیِ ضخیمِ کتاب سایه روشن می‌انداخت.
آتاناسیا با احتیاطِ یک کیمیاگر، محلولِ صمغ آکاسیای رقیق‌شده را از شیشه‌ی کوچکِ تیره‌رنگی برداشت. رنگِ کهرباییِ مایع، در نورِ کم، بیش از حدّ واقعی به نظر می‌رسید، اما می‌دانست که پس از نقش بستن بر چرمِ کتاب ، اثری از آن باقی نخواهد ماند. او قلم‌موی نقاشیِ ظریفی را که از موی سمور ساخته شده بود، در مایع فرو برد و قطراتِ اضافی را با نوکِ قلم‌مو به لبه‌ی شیشه زد.
«با دقت…» صدایش آرام بود، انگار با خودش زمزمه می‌کرد. «فقط ردّی از حضور… نه یک ردِ آشکار.»
اولین حرکت، روی جلدِ کتاب بود. نوکِ قلم‌مو، انگار که به آرامی سطحِ چرم را نوازش می‌کند، شروع به کشیدنِ خطوطِ نامحسوس کرد.
با حرکاتی کوتاه و دقیق، مانندِ کشیدنِ سایه‌ای بر روی اثر، لایه‌ای فوق‌العاده نازک از صمغ را پخش کرد.
چرمِ کهنه، به نظر می‌رسید که این مایعِ شفاف را به سرعت جذب می‌کند و به محضِ لمسِ قلم‌مو، سطحِ آن اندکی براق‌تر می‌شد، اما این براقیت به اندازه‌ای ظریف بود که در این نورِ کم، کاملاً عادی به نظر می‌رسید.
موهای سفید ابریشمی اش را پشت گوشش داد و به سراغ کاغذی نحس رفت که از سال گذشته تاکنون ، دست نخورده مانده بود. همان کاغذی که شاهدخت آدریانا را به تبعید محکوم کرد‌.
لایه‌ای نازک از صمغ را نه در مرکزِ کاغذ، بلکه در حاشیه‌ی آن، جایی که انگشت برای ورق زدن یا گرفتنِ کاغذ قرار می‌گیرد، کشید. این بار، چون کاغذ نرم‌تر بود، صمغ کمی بیشتر در الیافِ آن نفوذ کرد و پس از خشک شدن، شاید تنها نشانه‌ی آن، کمی «حالت ژله ای و سفت» در آن قسمت بود، چیزی شبیه به احساسِ تا خوردگیِ جزئی اما از نوع ژله ای!
آتاناسیا کارش که تمام شد، کتاب را بست و آن را به آرامی روی میز گذاشت. نگاهی به اثر انداخت. در نورِ شمعی که حالا در گوشه‌ی اتاق روشن شده بود، هیچ چیزِ غیرعادی دیده نمی‌شد. فقط یک کتابِ قدیمی، که ظاهری کاملاً عادی داشت. اما آتاناسیا می‌دانست که این کتاب، حالا یک «شاهدِ نامرئی» بود؛ آماده بود تا هر دستی را که به سراغش می‌آید، لو دهد. لبخندِ محوی بر لبانش نشست. دام، پهن شده بود.
دیدگاه ها (۰)

𝖕𝖆𝖗𝖙19مارال نیمه‌شب از اتاق بیرون آمد. راهروها تاریک بودند. ...

خدمات چاپ کتاب

holaaaaaaaa goodnight 😴🌉🫂

روی آن نوشته شده بود:«اگر می‌خواهی برادرت زنده به خانه برگرد...

راز خون پارت ششم

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁸ویو جیهوپنور چراغ‌های ز...

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

پارت سوم: بازارِ کدهای معلقبازار بزرگ در سکوتی منجمد فرورفته...

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

پارت بیستم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط