پارت اول
"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 1.
تالار بزرگ قصر با ستون های مرمر تیره و قدیمی همراه نور مهتابی که از شیشه های ظریف و بزرگ عبور میکرد در سکوتی کر کننده فرو رفته بود.
انگشتای کشیده ش رو لبه جام براق و کریستالی که با نوشیدنی غلیظی پر شده بود گذاشت ولی هیچ میلی به خوردن نداشت. با چشم های اقیانوسی ش به فضای بیرون خیره شده بود.
تنها نور شمع های روی میز و مهتابی که از پشت پنجره به داخل میتابید اتاق رو روشن نگه داشته بود. آهی کشید و بالاخره نوشیدنی رو با حس خشم خاموش سر کشید و روی میز کوبید.
قلبش به شدت میتپید و حس میکرد چیزی درونش نهفته. دستی لای موهای ژولیده و نامرتبش برد و چشماش رو بست. با صدایی خشن و گرفته زمزمه کرد: "این...آزاردهندس..."
ناگهان بلند شد. صندلی با صدای گوش خراشی روی کاشی های سنگی کشیده شد و در تالار خالی و بی انتها پیچید.
شنل قرمز خونینش در نور کم برق میزد
و سعی کرد با تمام توانش قامتش رو حفظ کنه. دستش رو روی سینه ش گذاشت. انگار قصد آرام شدن رو داشت. فکش رو بهم فشرد و نگاهی سرد و توخالی به انتهایی دور کرد.
-"این دیگه چه حس مزخرفیه..."
عصبی به نظر میرسید. دستش رو کنار بدنش انداخت و مشت کرد. میخواست بی تفاوت باشد اما غیر ممکن بود.
با عجله قدم های محکمی برداشت و به سمت اتاقش در یک قسمت از قصر رفت. صدای کفش های چرمی و مشکی ش داخل محوطه پیچید.
به سرعت در رو کوبید و باز کرد. حتی براش مهم نبود که افراد قصر اعتراضی کنند یا با حرف هایی که میزنند دردسر درست کنند.
روی تخت افتاد و به سقف خیره شد. نفس نفس زنان و لرزان. قدرت خالصی که قرن ها در وجودش بود حالا با حس ترس و اضطراب باورنکردنی پر شده بود: "لعنت بهش...تو چته امپراطور مغرور؟"
به خودش گفت. سوالش در هوا معلق موند. نفسی عمیق کشید و تلاش کرد آرامش وجودش رو به دست بگیره. خمیازه ای کشید و سنگینی روی چشماش رو حس کرد: "فقط خستم...اشکال نداره..."
حتی بدون اینکه دستی به لباس های امپراطوریش بزنه سرش رو به بالش نرم و لطیف تکیه داد و به خواب رفت.
۲۰ لایک تا پارت بعدی☆
سوکوکو
Part: 1.
تالار بزرگ قصر با ستون های مرمر تیره و قدیمی همراه نور مهتابی که از شیشه های ظریف و بزرگ عبور میکرد در سکوتی کر کننده فرو رفته بود.
انگشتای کشیده ش رو لبه جام براق و کریستالی که با نوشیدنی غلیظی پر شده بود گذاشت ولی هیچ میلی به خوردن نداشت. با چشم های اقیانوسی ش به فضای بیرون خیره شده بود.
تنها نور شمع های روی میز و مهتابی که از پشت پنجره به داخل میتابید اتاق رو روشن نگه داشته بود. آهی کشید و بالاخره نوشیدنی رو با حس خشم خاموش سر کشید و روی میز کوبید.
قلبش به شدت میتپید و حس میکرد چیزی درونش نهفته. دستی لای موهای ژولیده و نامرتبش برد و چشماش رو بست. با صدایی خشن و گرفته زمزمه کرد: "این...آزاردهندس..."
ناگهان بلند شد. صندلی با صدای گوش خراشی روی کاشی های سنگی کشیده شد و در تالار خالی و بی انتها پیچید.
شنل قرمز خونینش در نور کم برق میزد
و سعی کرد با تمام توانش قامتش رو حفظ کنه. دستش رو روی سینه ش گذاشت. انگار قصد آرام شدن رو داشت. فکش رو بهم فشرد و نگاهی سرد و توخالی به انتهایی دور کرد.
-"این دیگه چه حس مزخرفیه..."
عصبی به نظر میرسید. دستش رو کنار بدنش انداخت و مشت کرد. میخواست بی تفاوت باشد اما غیر ممکن بود.
با عجله قدم های محکمی برداشت و به سمت اتاقش در یک قسمت از قصر رفت. صدای کفش های چرمی و مشکی ش داخل محوطه پیچید.
به سرعت در رو کوبید و باز کرد. حتی براش مهم نبود که افراد قصر اعتراضی کنند یا با حرف هایی که میزنند دردسر درست کنند.
روی تخت افتاد و به سقف خیره شد. نفس نفس زنان و لرزان. قدرت خالصی که قرن ها در وجودش بود حالا با حس ترس و اضطراب باورنکردنی پر شده بود: "لعنت بهش...تو چته امپراطور مغرور؟"
به خودش گفت. سوالش در هوا معلق موند. نفسی عمیق کشید و تلاش کرد آرامش وجودش رو به دست بگیره. خمیازه ای کشید و سنگینی روی چشماش رو حس کرد: "فقط خستم...اشکال نداره..."
حتی بدون اینکه دستی به لباس های امپراطوریش بزنه سرش رو به بالش نرم و لطیف تکیه داد و به خواب رفت.
۲۰ لایک تا پارت بعدی☆
- ۴.۰k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط