_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
ریگیلوس به انتهای راهرو اشاره کرد.
«اونجا رو ببین.»
سه در مقابلشان قرار داشت.
در اول، از چوب سیاه ساخته شده بود.
در دوم، نقرهای و پوشیده از نشانههای قدیمی.
و در سوم...
یک در معمولی و سفید.
روی هر سه در، یک نوشته حک شده بود.
در اول: گذشته
در دوم: حقیقت
در سوم: انتخاب
ایوان گفت:
«خب، قطعاً در سوم رو انتخاب میکنم.»
لورنزو خندید.
«چرا؟»
«چون دو تای دیگه زیادی مشکوکن.»
پاندورا به در سوم نزدیک شد.
دستگیره را گرفت.
اما ریگیلوس فوراً گفت:
«صبر کن.»
دستگیره را پایین آورد.
از پشت در، صدای چند نفر شنیده شد.
اول صدای یک مرد.
بعد یک زن.
بعد صدای کودکی.
و سپس—
صدای جنا.
«پاندورا، من اینجام.»
پاندورا خشکش زد.
ایوان آرام گفت:
«این نمیتونه واقعی باشه.»
ریگیلوس به در نگاه کرد.
«هر سه در صدا دارن.»
لورنزو به در دوم نزدیک شد.
«پس شاید هر در چیزی متفاوت نشون میده.»
در همان لحظه، روی دیوار پشت سرشان نوشتهی تازهای ظاهر شد:
«برای رسیدن به سیزدهمین در، باید اول یکی از سه حقیقت را باور کنید.»
پاندورا اخم کرد.
ریگیلوس به انتهای راهرو اشاره کرد.
«اونجا رو ببین.»
سه در مقابلشان قرار داشت.
در اول، از چوب سیاه ساخته شده بود.
در دوم، نقرهای و پوشیده از نشانههای قدیمی.
و در سوم...
یک در معمولی و سفید.
روی هر سه در، یک نوشته حک شده بود.
در اول: گذشته
در دوم: حقیقت
در سوم: انتخاب
ایوان گفت:
«خب، قطعاً در سوم رو انتخاب میکنم.»
لورنزو خندید.
«چرا؟»
«چون دو تای دیگه زیادی مشکوکن.»
پاندورا به در سوم نزدیک شد.
دستگیره را گرفت.
اما ریگیلوس فوراً گفت:
«صبر کن.»
دستگیره را پایین آورد.
از پشت در، صدای چند نفر شنیده شد.
اول صدای یک مرد.
بعد یک زن.
بعد صدای کودکی.
و سپس—
صدای جنا.
«پاندورا، من اینجام.»
پاندورا خشکش زد.
ایوان آرام گفت:
«این نمیتونه واقعی باشه.»
ریگیلوس به در نگاه کرد.
«هر سه در صدا دارن.»
لورنزو به در دوم نزدیک شد.
«پس شاید هر در چیزی متفاوت نشون میده.»
در همان لحظه، روی دیوار پشت سرشان نوشتهی تازهای ظاهر شد:
«برای رسیدن به سیزدهمین در، باید اول یکی از سه حقیقت را باور کنید.»
پاندورا اخم کرد.
- ۱.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط