{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۲۰

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۲۰
راهروی شرقی کاملاً تاریک بود.
جونکوک جلوتر از همه حرکت می‌کرد و سامان پشت سرش بود. ات و آرین هم با فاصله‌ی کمی دنبالشان می‌رفتند.
ات ناگهان ایستاد.
— صبر کنید...
جونکوک برگشت.
— چی شده؟
ات به دیوار اشاره کرد.
— اینجا یه چیزی نوشته شده.
روی دیوار با خطی عجیب نوشته بود:
«شما تنها نیستید.»
آرین با نگرانی اطراف را نگاه کرد.
— یعنی کسی اینجاست؟
سامان آرام گفت:
— احتمالاً از وقتی وارد راهرو شدیم، ما رو زیر نظر دارن.
جونکوک به دوربین کوچکی که گوشه‌ی سقف بود نگاه کرد.
— پیداش کردم.
دوربین را خاموش کرد.
اما درست همان لحظه صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد.
همه آماده شدند.
قدم‌ها نزدیک‌تر شدند...
اما ناگهان یک نفر از تاریکی بیرون آمد.
همه جا خوردند.
رئیس بود.
آرین با تعجب گفت:
— تو اینجا چی کار می‌کنی؟!
رئیس نفس‌نفس‌زنان گفت:
— باید برگردید.
جونکوک اخم کرد.
— چرا؟
رئیس گفت:
— چون کامران اونجاست.
سامان پرسید:
— کجاست؟
رئیس به درِ انتهای راهرو اشاره کرد.
— پشت اون در.
جونکوک جلو رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما سامان جلویش را گرفت.
— صبر کن.
— چرا؟
سامان آرام گفت:
— چون کامران دوست داره دشمن‌هاش اول فکر کنن خودشون پیداش کردن.
ناگهان از پشت در صدای کامران شنیده شد:
— درست گفتی، سامان.
همه ساکت شدند.
کامران ادامه داد:
— ولی دیگه دیر شده.
چراغ‌های راهرو یکی‌یکی روشن شدند.
در باز شد.
کامران وسط اتاق ایستاده بود.
و در دستش همان عکس قدیمی اتاق سیزدهم بود.
او به جونکوک نگاه کرد و گفت:
— حالا وقتشه حقیقت رو بدونید.
ات با نگرانی پرسید:
— چه حقیقتی؟
کامران لبخند کوتاهی زد.
— حقیقت درباره‌ی شبی که همه فکر کردن من مُردم...
و همان لحظه در پشت سرشان بسته شد.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۹همه به مانیتور خیره شده بودند.ت...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۸ات به رئیس خیره شد.— چرا ساکتی؟...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۷همه برای چند ثانیه به چراغ قرمز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط