Silent song
( بازنویسی شده)
*** چویا
سریع لب
اسم رو دوباره تنم کردم و ماسکم رو زدم برگشتم سمت در حموم
دازای: تو خیلی…
حرفش رو ادامه نداد و رفت منم رفتم حموم
کردم
*** دازای
سریع اومدم بیرون چم شد؟
رفتم پایین که پدر بزرگ خودم و اون رو دیدم
پدر بزرگ ناکاهارا: از چهره ات مشخصه دیدیش
با سرم تایید کردم
دازای: کی ازدواج می
کنیم؟
پدر بزرگ اوسامو: هفته ی بعد
باید قبول میکردم
دازای: چشم، خدانگهدار
رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم
*** صبح، دازای
روی تختم بودم ، سیگما توی آغوشم بود
سیگما: یعنی الان با اون عوضی ازدواج میکنی؟
دازای:
آره
از روی تخت بلند و لباس هاش رو پوشید
سیگما: من میرم و امشب توی خونه ات منتظرم
دازای: خونم با اون؟
سیگما: دقیقا باید بدونه رئیس منم نه اون
تم ، اگر از اونجا نمدازای: البته که تویی
سیگما: چهره اش چطوری بود؟
دازای: هممم اونقدرا هم جذاب نبود
سیگما: چشماش چه رنگی بود؟
دوباره یاد چشماش افتادم و توی فکر ر
فیرفتم توی چشمای اقیانوسیش غرق میشدم
سیگما: دازای؟
دازای: چشماش؟ یادم نیست ، هرچی بود جذابتر از تو نبود
لبخندی زد و رفت بیرون
منم رفتم حموم و بعد حاضر شدم و رفتم پایین که دیدم لال اومده ، با ماسکش
دازای: اینجا چیکار داری؟
چویا: « پدربزرگتون گفت بیام »
دازای: آها ، واسه چی؟
چویا: « نمیدونم گفت بیا منم اومدم»
صداش کردن
چویا: « روز خوبی داشته باشین»
و رفت ، نمیدونم چرا ولی خیلی دوست دارن سرش
رو بکنمولی از یه طرفم… ولش کن
*** چویا
رفتم توی پذیرایی که پدربزرگ اوسامو رو دیدم، برای احترام تعظیم کردم
پدربزرگ: بیا بشین
رفتم روی مبل کنارش نشستم
پدربزرگ اوسامو: چویا به حرفام خوب گوش بده ، تا اونجایی که میدونم تو زیر ماسک به شدت زیبایی و این به نفع هر دو خاندانه چون ازت نتیجه میخوایم که خوب میشه هوشش به دازای و زیباییاش به تو بره ولی… دازای نوه ی منه عزیز ترین نوه ی من ولی اون یه رابطه داره با یه شخص دیگه و اون قراره توی خونه ی شما بمونه ، تو مشکلی نداری؟
سرم به حالت نه تکون دادم و فهمید
پدربزرگ اوسامو: و یه چیز دیگه هم هست ، در اصل من یه نوه ی دیگه هم دارم ، اون هم مثل دازایه، یعنی اگر نخوای با دازای ازدواج کنی با اون ازدواج کن
دازای: پدربزرگ؟
هر دو به در نگاه کردیم دازای توی چهار چوب در وایساده بود، ولی چرا؟
*** دازای
فهمیدم ریموت ماشین رو جا گذاشتم رفتم برش داشتم، اومدم پایین و حرف های پدربزرگم رو شنیدم
این چی داره میگه؟ نمیزارم کسی جز من پاکی اونو بگیره
رفتم توی چهار چوب در وایسادم
دازای: پدربزرگ؟
ادامه دارد…
*** چویا
سریع لب
اسم رو دوباره تنم کردم و ماسکم رو زدم برگشتم سمت در حموم
دازای: تو خیلی…
حرفش رو ادامه نداد و رفت منم رفتم حموم
کردم
*** دازای
سریع اومدم بیرون چم شد؟
رفتم پایین که پدر بزرگ خودم و اون رو دیدم
پدر بزرگ ناکاهارا: از چهره ات مشخصه دیدیش
با سرم تایید کردم
دازای: کی ازدواج می
کنیم؟
پدر بزرگ اوسامو: هفته ی بعد
باید قبول میکردم
دازای: چشم، خدانگهدار
رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم
*** صبح، دازای
روی تختم بودم ، سیگما توی آغوشم بود
سیگما: یعنی الان با اون عوضی ازدواج میکنی؟
دازای:
آره
از روی تخت بلند و لباس هاش رو پوشید
سیگما: من میرم و امشب توی خونه ات منتظرم
دازای: خونم با اون؟
سیگما: دقیقا باید بدونه رئیس منم نه اون
تم ، اگر از اونجا نمدازای: البته که تویی
سیگما: چهره اش چطوری بود؟
دازای: هممم اونقدرا هم جذاب نبود
سیگما: چشماش چه رنگی بود؟
دوباره یاد چشماش افتادم و توی فکر ر
فیرفتم توی چشمای اقیانوسیش غرق میشدم
سیگما: دازای؟
دازای: چشماش؟ یادم نیست ، هرچی بود جذابتر از تو نبود
لبخندی زد و رفت بیرون
منم رفتم حموم و بعد حاضر شدم و رفتم پایین که دیدم لال اومده ، با ماسکش
دازای: اینجا چیکار داری؟
چویا: « پدربزرگتون گفت بیام »
دازای: آها ، واسه چی؟
چویا: « نمیدونم گفت بیا منم اومدم»
صداش کردن
چویا: « روز خوبی داشته باشین»
و رفت ، نمیدونم چرا ولی خیلی دوست دارن سرش
رو بکنمولی از یه طرفم… ولش کن
*** چویا
رفتم توی پذیرایی که پدربزرگ اوسامو رو دیدم، برای احترام تعظیم کردم
پدربزرگ: بیا بشین
رفتم روی مبل کنارش نشستم
پدربزرگ اوسامو: چویا به حرفام خوب گوش بده ، تا اونجایی که میدونم تو زیر ماسک به شدت زیبایی و این به نفع هر دو خاندانه چون ازت نتیجه میخوایم که خوب میشه هوشش به دازای و زیباییاش به تو بره ولی… دازای نوه ی منه عزیز ترین نوه ی من ولی اون یه رابطه داره با یه شخص دیگه و اون قراره توی خونه ی شما بمونه ، تو مشکلی نداری؟
سرم به حالت نه تکون دادم و فهمید
پدربزرگ اوسامو: و یه چیز دیگه هم هست ، در اصل من یه نوه ی دیگه هم دارم ، اون هم مثل دازایه، یعنی اگر نخوای با دازای ازدواج کنی با اون ازدواج کن
دازای: پدربزرگ؟
هر دو به در نگاه کردیم دازای توی چهار چوب در وایساده بود، ولی چرا؟
*** دازای
فهمیدم ریموت ماشین رو جا گذاشتم رفتم برش داشتم، اومدم پایین و حرف های پدربزرگم رو شنیدم
این چی داره میگه؟ نمیزارم کسی جز من پاکی اونو بگیره
رفتم توی چهار چوب در وایسادم
دازای: پدربزرگ؟
ادامه دارد…
- ۲۸.۳k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط