{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت :مامانم گفته چیزهایی که تو این لیست نوشته بهم بدی ، اینم پولش بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت :چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ، میتونی یه مشت شکلات بعنوان جایزه برداری ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت میکشه گفت :دخترم خجالت نکش بیا جلو خودت شکلاتهاتو برداردخترک پاسخ داد : عمو نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم ، نمیشه شما بهم بدین ؟بقال با تعجب پرسید ؟چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟و دخترک با خنده ای کودکانه گفت : آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !!
دیدگاه ها (۸)

پارت ۶۴

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم --------Part26

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁵رفتم پایین که دیدم یونگی با ماد...

part 5نیلسو:داشتم از تعجب شاخ در می اوردم !که چرا اون پسر ا...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

ابلیس

ساکورا : چطور؟میزوکی:هیچیساکورا: جواب رو بده میزوکی :داییم ب...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

Multi-Part: 7When you were pregnant, you went to the gym wit...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 8بسرعت لباسش رو پوشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط