P:²¹ «قربانی»
بعدش کوک برگشت بهم نگاه کرد...انگار هردوشون زوم شده بودن روی چهرم...چرا اینجوری نگاه میکنن... نفسمو حبس کردمو بلند داد زدم:بسههههههه..
بعد دوباره نفسمو آروم بیرون دادم...هردوشون شوکه شده بودن...اما دیگه دست از بررسی کردن من برداشتن و ته حرکت کرد...تو راه کوک همه قضیه رو به ته گفت...اما یجا برام سوال شد...جلوی بیمارستان...کوک گفت بخاطر خواهرش اومده اما الان گفت ک بخاطر من اومده؟!
ا.ت:کوک مگه تو برای خواهرت نیومده بودی.. بیمارستان؟!
کوک:چیییییی؟! چطور اینو یادت موندهه اوه...خب من خواهر ندارم...اونروز دروغ گفتم ببخشید...فقط میخواستم بیشتر آشنا بشیم...
ب شهر که رسیدیم ته ازم آدرس خونمون رو خواست منم ادرسو بهش دادم...اما ای وایییی بدبخت شدممم...ب/ت
شک ندارم الان خیلی عصبی هست...اونم اگه منو با دوتا پسر ببینه ک دیگه هیچی...باید یه بهونه براش بیارم...بهش نگفتم ک میرم با کوک چون قطعا نمیزاشت برم...صبر کن ببینم آرا اون امروز پرواز داشت...وایی خدا چرا اینجوری شده...یعنی آرا رفت؟دیگه نمیبینمش؟اما یه فکر بهتر دارم با موبایل کوک زنگ زدم ب آرا...
(مکالمه ا.ت و آرا)
آرا:سلامم دختر چرا امروز نیومدی فروددگاه...خیلی منتظرت بودم واقعا ک نا امید شدم ازت...
ا.ت:وای آرا ببخشید خودم خیلی گرفتار بودم نتونستم بیام معذرت میخوام...اما میشه یه لطفی بهم بکنی؟!
آرا:چی بگو...
ا.ت:امم...من امروز با یه نفر قرار داشتم ک اگه به ب/ت میگفتم نمیزاشت برم پس مجبور شدم بهش دروغ بگم که میرم بیرون میگردم...اما متاسفانه یه طور شد ک قرارمون تا الان طول کشید...مطمعنم ک ب/ت میکشتم...من بهش میگم ک ساعت پرواز تو عوض شده بود و اگه هم ب تو زنگ زد همینو بگو...
آرا:باشه اما ا.ت با کی قرار داشتی...
ا.ت:یه دوست...
آرا:مگه بهت نگفتم بجز من دوست دیگه ای نداشته باش...واقعا که اگه سر قولت نمیمونی حداقل قول نده. ..
ا.ت:آرا یه لحظه خفهشو عزیزم...(خب حوصلم نمیشه بنویسم.ا.ت توضیح داد ک دوستش همون کوک اون شب هست ک بردشون مطب و اینا اما داستان دریاچه رو نگفت.)
آرا:اوه مای گاااد...همچین پسر زشتی هم نبوداا...پس مبارکه دیگه..
ا.ت:آرا خفه شووو(آروم)
آرا:راستی با هم چیکار میکردید ک تا الان طول کشید هان؟! بدو بگو شیطون بدووو بگو بگو بگو...
ا.ت:وای آرا حوصلتو ندارم دیگه قطع میکنم بای...
(پایان مکالمه)
اوففف دیونه چقد ذهنش منفی هست...اگه بره آمریکا دیگه چی بشه...وای...
کوک:چ دوست پایه ای داری...اما خیلی منحرف بود. این شب عروسیش قبل اینکه شوهرش بخواد دست بکار بشه اون جرش داده تموم شده بعد هم شوهرش فرداش....
ته:کوک تو ک از اون بدتری...معدب باش این حرفا یعنی چی بچه جون...حیا داشته باش جلو بچه زشته...
واتتتتت؟!منظورش از بچه من بودم؟!
ا.ت:یه بچه ای نشونت بدم تهیونگ خان(زیر لب)
ته:شنیدم.
ا.ت:خب بشنو..
ته:ا.ت رسیدیم...
ا.ت:کوک بابت امروز ممنون واقعا خیلی خوشگذشت...و بابت اون اتفاق هم ممنونم هم عذر میخوام...
کوک برگشت نگام کرد...
کوک:واسه چی معذرت میخوای مگه تقصیر تو بود...اگه من زودتر پارو رو گرفته بودم اینجوری نمیشد...من معذرت میخوام...
ا.ت:خب باشه...ته ته از تو هم ممنونم...
ته:کاری نکردم ک...چیییی!؟ ته ته؟
کوک: راستی ا.ت کدوم مدرسه درس میخونی؟
ا.ت:مدرسه......(اسم ی مدرسه ای)
کوک: آها..
ا.ت:چرا پرسیدی..
کوک:شاید قراره سورپرایز بشی...
ا.ت:وای..دیگه تحمل سورپرایز شدنو ندارم...همین الآنم برم داخل قراره سورپرایز بشم...
کوک:منظورت چیه..
ا.ت:منظورم اینه الان حتما داداشم یه تبر گرفته دستش پشت در خونه مونده تا من بیام...خب دیگه خدافظظظ
کوک:بای
.......................................
آروم رفتم تو خونه...برقا همه خاموش بود...ترسیدم ک نکنه یه وقت ب/ت از پشت سرم ظاهر بشه...اما خوشبختانه برعکس تصوراتم رفتم تو اتاقش ک دیدم خوابه...مطمعنم اگه زلزله هم بیاد این نمیفهمه...چ بهتر...منم رفتم لباسامو عوض کردم و یه چیز خوردمو خوابیدم...
.................................................
فردا صبح
ویو ا.ت
____________________________
شرایط پارت بعد
۱۴ لایک
۵ کامنت
🤍❤️
بعد دوباره نفسمو آروم بیرون دادم...هردوشون شوکه شده بودن...اما دیگه دست از بررسی کردن من برداشتن و ته حرکت کرد...تو راه کوک همه قضیه رو به ته گفت...اما یجا برام سوال شد...جلوی بیمارستان...کوک گفت بخاطر خواهرش اومده اما الان گفت ک بخاطر من اومده؟!
ا.ت:کوک مگه تو برای خواهرت نیومده بودی.. بیمارستان؟!
کوک:چیییییی؟! چطور اینو یادت موندهه اوه...خب من خواهر ندارم...اونروز دروغ گفتم ببخشید...فقط میخواستم بیشتر آشنا بشیم...
ب شهر که رسیدیم ته ازم آدرس خونمون رو خواست منم ادرسو بهش دادم...اما ای وایییی بدبخت شدممم...ب/ت
شک ندارم الان خیلی عصبی هست...اونم اگه منو با دوتا پسر ببینه ک دیگه هیچی...باید یه بهونه براش بیارم...بهش نگفتم ک میرم با کوک چون قطعا نمیزاشت برم...صبر کن ببینم آرا اون امروز پرواز داشت...وایی خدا چرا اینجوری شده...یعنی آرا رفت؟دیگه نمیبینمش؟اما یه فکر بهتر دارم با موبایل کوک زنگ زدم ب آرا...
(مکالمه ا.ت و آرا)
آرا:سلامم دختر چرا امروز نیومدی فروددگاه...خیلی منتظرت بودم واقعا ک نا امید شدم ازت...
ا.ت:وای آرا ببخشید خودم خیلی گرفتار بودم نتونستم بیام معذرت میخوام...اما میشه یه لطفی بهم بکنی؟!
آرا:چی بگو...
ا.ت:امم...من امروز با یه نفر قرار داشتم ک اگه به ب/ت میگفتم نمیزاشت برم پس مجبور شدم بهش دروغ بگم که میرم بیرون میگردم...اما متاسفانه یه طور شد ک قرارمون تا الان طول کشید...مطمعنم ک ب/ت میکشتم...من بهش میگم ک ساعت پرواز تو عوض شده بود و اگه هم ب تو زنگ زد همینو بگو...
آرا:باشه اما ا.ت با کی قرار داشتی...
ا.ت:یه دوست...
آرا:مگه بهت نگفتم بجز من دوست دیگه ای نداشته باش...واقعا که اگه سر قولت نمیمونی حداقل قول نده. ..
ا.ت:آرا یه لحظه خفهشو عزیزم...(خب حوصلم نمیشه بنویسم.ا.ت توضیح داد ک دوستش همون کوک اون شب هست ک بردشون مطب و اینا اما داستان دریاچه رو نگفت.)
آرا:اوه مای گاااد...همچین پسر زشتی هم نبوداا...پس مبارکه دیگه..
ا.ت:آرا خفه شووو(آروم)
آرا:راستی با هم چیکار میکردید ک تا الان طول کشید هان؟! بدو بگو شیطون بدووو بگو بگو بگو...
ا.ت:وای آرا حوصلتو ندارم دیگه قطع میکنم بای...
(پایان مکالمه)
اوففف دیونه چقد ذهنش منفی هست...اگه بره آمریکا دیگه چی بشه...وای...
کوک:چ دوست پایه ای داری...اما خیلی منحرف بود. این شب عروسیش قبل اینکه شوهرش بخواد دست بکار بشه اون جرش داده تموم شده بعد هم شوهرش فرداش....
ته:کوک تو ک از اون بدتری...معدب باش این حرفا یعنی چی بچه جون...حیا داشته باش جلو بچه زشته...
واتتتتت؟!منظورش از بچه من بودم؟!
ا.ت:یه بچه ای نشونت بدم تهیونگ خان(زیر لب)
ته:شنیدم.
ا.ت:خب بشنو..
ته:ا.ت رسیدیم...
ا.ت:کوک بابت امروز ممنون واقعا خیلی خوشگذشت...و بابت اون اتفاق هم ممنونم هم عذر میخوام...
کوک برگشت نگام کرد...
کوک:واسه چی معذرت میخوای مگه تقصیر تو بود...اگه من زودتر پارو رو گرفته بودم اینجوری نمیشد...من معذرت میخوام...
ا.ت:خب باشه...ته ته از تو هم ممنونم...
ته:کاری نکردم ک...چیییی!؟ ته ته؟
کوک: راستی ا.ت کدوم مدرسه درس میخونی؟
ا.ت:مدرسه......(اسم ی مدرسه ای)
کوک: آها..
ا.ت:چرا پرسیدی..
کوک:شاید قراره سورپرایز بشی...
ا.ت:وای..دیگه تحمل سورپرایز شدنو ندارم...همین الآنم برم داخل قراره سورپرایز بشم...
کوک:منظورت چیه..
ا.ت:منظورم اینه الان حتما داداشم یه تبر گرفته دستش پشت در خونه مونده تا من بیام...خب دیگه خدافظظظ
کوک:بای
.......................................
آروم رفتم تو خونه...برقا همه خاموش بود...ترسیدم ک نکنه یه وقت ب/ت از پشت سرم ظاهر بشه...اما خوشبختانه برعکس تصوراتم رفتم تو اتاقش ک دیدم خوابه...مطمعنم اگه زلزله هم بیاد این نمیفهمه...چ بهتر...منم رفتم لباسامو عوض کردم و یه چیز خوردمو خوابیدم...
.................................................
فردا صبح
ویو ا.ت
____________________________
شرایط پارت بعد
۱۴ لایک
۵ کامنت
🤍❤️
- ۱۷.۴k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط