Silent song

( بازنویسی شده)
*** ۳ روز بعد، چویا

دوباره برگشتم خونه
، اتاق خودم ، تخت خودم
ه کنم که پدربزرگم من رو دید ، تازگیا مهربون شده و این عجیبه

پدربزرگ ناکاهارا: چویا رفتم پایین که غذا رو آما
دپسرم بیا اینجا بشین پیشم

رفتم نشستم که یه دفتر بهم داد، این؟ دفترچه خاطراتمه

پدربزرگ ناکاهارا : من خوندمش، چویا تو چرا بهم نگفتی تحت درمانی؟
ن موضوع رو به چویا:« متاسفم»
پدربزرگ: الان میتونی حرف بزنی؟
چویا: س…سَ…سَخ… خ… ت

پدربزرگم خندید و خوشحال بود

پدربزرگ ناکاهارا: سخته ولی قطعا میتونی ، ولی ا
یکسی نگو
چویا: چ…چَ…شم

رفتم آشپزخونه و شروع به کمک کردم
امشب دوباره خاندان اوسامو میان اینجا، شاید من طلاق گرفته باشم ولی… دوستی دو خاندان پا بر جاست

*** شب، چویا

روی مبل نشسته بودم و با گوشیم توی اینترنت بودم که در زدن
بلند شدیم رفتیم دم در ، دختر خاله‌ام با چشماش دازای رو می‌خورد ای مرض
داشتن به همه دست میدادن، منم داشتم دستک
شم رو درست میکردم که به من رسید به چشمای دازای نگاه کردم و دست دادم بهش
نشسته بودیم ، همه داشتن باهم حرف میزدن ولی من خوابم میومد

*** دازای

این چشه؟
انگار خوابش میاد هی چشماش باز و بسته میشه و خمیازه میکشه

خدمتکار: شام آماده است ، میز هم چیده شده

وقتی اسم غذا رو شنید انگار دوباره متولد شد ، رفتیم نشستیم که دوباره دستش رو جلوی دهنش گذاشت و رفت دستشویی
هر دو پدربزرگ به من نگاه کردن ، این حالش بد میشه اینا چرا به
من نگاه میکنن
از دستشویی اومد و نشست ، شروع به خوردن کردیم، برخلاف همیشه خیلی زیاد غذا میخورد

پدربزرگ ناکاهارا: چویا پسرم خوبی؟ هیچوقت انقدر غذا نمیخوری

چویا با سر تائید کرد
بعد از خوردن غذا دوباره نشستیم و درمورد کار حرف زدیم

دختر خاله ۱چویا: چویا چشه؟ خوابیده؟

همه نگاهش کردیم بله انگار خوابیده بود

دختر خاله۲ چویا: ول کن بدبخت رو بزار بخوابه ، بدنش به اون حجم از غذا عادت نداره
دازای: من میبرم بزارمش تو اتاقش

بغلش کردم و بردم تو اتاقش و گذاشتمش روی
تخت ، لباساش رو در آوردم که برهنه شد ، پتو روش کشیدم که بخوابه ، کنار میز تختش یه برگه دیدم ، برگه ی آزمایش ولی چه آزمایشی؟
( نام: چویا
نام خانوادگی: ناکاهارا
جنسیت: مرد _ امگا
نام همسر: دازای اوسامو _ آلفا
مدت: ۱ ماه
آقای ناکاهارا چویا یک امگا، به مدت یک ماه است که بارداری را تجربه می‌کند )
چی؟ باردار؟ ازمن؟ امکان نداره ، من بچه دار نمیتونم بشم با سیگما… لعنتی خودشه سیگما، نباید بروز بدم ، ولی هرچی هم که باشه به پدربزرگ ها باید بگم نه کس دیگه ای ، برگه رو گذاشتم روی میز و رفتم پایین

ادامه دارد…
دیدگاه ها (۰)

روباه کوچولوی من پارت هفت 😟꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> در اتاق @ویو د...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

بهار بدون تو

#Escape_from_death_April29#part3 روز خاکسپاری مدیر اجرایی ما...

رمان چهارم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا دوبا...

پارت بیست و چهارم

[•] عمارت عشق [•] part:  19دازای نگاهش کمی نرم شد... این مدت...

Fabric of Love~P5ویو بار*صدای خنده های مرد ها و زن های مست ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط