عزیزترین دشمن
ادامهی فلش بک
ویو مینهوا:
وقتی شناختمش یلحظه موندم..
اون؟ اینجا؟ برای چی؟
مینهوا: هانما..
بله.. او هانما بود
هانما: درست حدس زدی پرنسس، ترسیدم گفتم پس فراموشم کردی
مینهوا: چیمیگی برا خودت هانما؟ یجوری حرف میزنی انگار دوست دختر سابقتم
هانما: دوست دخترم که نه، ولی دوستم که بودی؟
مینهوا: ..همش تقصیر اون رفیقت بود*منظورش کیساکیه*
هانما سکوت میکنه
مینهوا: پاشو. برای چی تاکه میچی رو میزنی؟؟
هانما: چون ازش پرسیدم مینهوا کجاست گفت نمیگه
مینهوا اخم میکنه
مینهوا: تاکه؟؟
تاکه میچی: تو که نمیخواستی من واقعا بگم کجایی.. میخواستی؟!؟
مینهوا: مرسی واقعا. نمیشه یدفه.. فقط یدفه کتک نخوری؟؟
همه ساکت شدن
مینهوا هانما رو هل داد اونور و تاکه میچی رو بلند کرد
مینهوا: هینا چان؟
هینا: ب-بله؟
مینهوا: لطفا تاکه رو ببر یجای دیگه
هینا: باشه..
هینا به تاکه میچی کمک میکنه که راه بره و میبرتش یجای دیگه
مینهوا به هانما نگاه میکنه
مینهوا: یعنی در این حد خار و ذلیلی که برای پیدا کردن من کل والهالا رو برداشتی آوردی؟
هانما: نچ، فقط میخواستم بفهمی هنوز جات توی والهالا خالیه.. لطفا برگرد
مینهوا: بعد از اون اتفاق؟ امکان نداره! *منظورش مرگ باجی، همگی عر بزنین😭*
هانما: اون اتفاق به ما ربطی نداره!
مینهوا: اتفاقا خیلی هم ربط داره
مینهوا به کازوتورا نگاه میکنه
مینهوا: تو کی از زندان آزاد شدی؟
کازو: .. چند روز پیش..
مینهوا: میدونی کاری که کردی.. چقدر.. روی من تاثیر گذاشت، کازوتورا هانمیا؟
کازوتورا ساکت موند
مینهوا نگاهشو به سمت هانما برگردوند
مینهوا: من برنمیگردم، هانما. وقت خودتو تلف نکن
مینهوا برگشت که بره ولی وایساد
مینهوا: جمع کنین برین، سینماعه؟؟ *خطاب به دانش آموزایی که جمع شده بودن*
اونا همشون یهویی پراکنده شدن
بعد مینهوا گفت: شما هم جمع کنین برین، من برنمیگردم
و بعد رفت..
--------------------------------------------------------
ـ چیزی به ذهنم نرسید، با تشکر🙏🏻
- چه گویم، مینهوا با هانما دوست بود و تو والهالا بود، ولی بعد از مرگ باجی کنار کشید و از همشون متنفر شد، چرا؟ چون مینهوا باجی رو دوست داشت..💔 بازم برین عر بزنین باجی مرده
--------------------------------------------------------
@bonten.akashii
ویو مینهوا:
وقتی شناختمش یلحظه موندم..
اون؟ اینجا؟ برای چی؟
مینهوا: هانما..
بله.. او هانما بود
هانما: درست حدس زدی پرنسس، ترسیدم گفتم پس فراموشم کردی
مینهوا: چیمیگی برا خودت هانما؟ یجوری حرف میزنی انگار دوست دختر سابقتم
هانما: دوست دخترم که نه، ولی دوستم که بودی؟
مینهوا: ..همش تقصیر اون رفیقت بود*منظورش کیساکیه*
هانما سکوت میکنه
مینهوا: پاشو. برای چی تاکه میچی رو میزنی؟؟
هانما: چون ازش پرسیدم مینهوا کجاست گفت نمیگه
مینهوا اخم میکنه
مینهوا: تاکه؟؟
تاکه میچی: تو که نمیخواستی من واقعا بگم کجایی.. میخواستی؟!؟
مینهوا: مرسی واقعا. نمیشه یدفه.. فقط یدفه کتک نخوری؟؟
همه ساکت شدن
مینهوا هانما رو هل داد اونور و تاکه میچی رو بلند کرد
مینهوا: هینا چان؟
هینا: ب-بله؟
مینهوا: لطفا تاکه رو ببر یجای دیگه
هینا: باشه..
هینا به تاکه میچی کمک میکنه که راه بره و میبرتش یجای دیگه
مینهوا به هانما نگاه میکنه
مینهوا: یعنی در این حد خار و ذلیلی که برای پیدا کردن من کل والهالا رو برداشتی آوردی؟
هانما: نچ، فقط میخواستم بفهمی هنوز جات توی والهالا خالیه.. لطفا برگرد
مینهوا: بعد از اون اتفاق؟ امکان نداره! *منظورش مرگ باجی، همگی عر بزنین😭*
هانما: اون اتفاق به ما ربطی نداره!
مینهوا: اتفاقا خیلی هم ربط داره
مینهوا به کازوتورا نگاه میکنه
مینهوا: تو کی از زندان آزاد شدی؟
کازو: .. چند روز پیش..
مینهوا: میدونی کاری که کردی.. چقدر.. روی من تاثیر گذاشت، کازوتورا هانمیا؟
کازوتورا ساکت موند
مینهوا نگاهشو به سمت هانما برگردوند
مینهوا: من برنمیگردم، هانما. وقت خودتو تلف نکن
مینهوا برگشت که بره ولی وایساد
مینهوا: جمع کنین برین، سینماعه؟؟ *خطاب به دانش آموزایی که جمع شده بودن*
اونا همشون یهویی پراکنده شدن
بعد مینهوا گفت: شما هم جمع کنین برین، من برنمیگردم
و بعد رفت..
--------------------------------------------------------
ـ چیزی به ذهنم نرسید، با تشکر🙏🏻
- چه گویم، مینهوا با هانما دوست بود و تو والهالا بود، ولی بعد از مرگ باجی کنار کشید و از همشون متنفر شد، چرا؟ چون مینهوا باجی رو دوست داشت..💔 بازم برین عر بزنین باجی مرده
--------------------------------------------------------
@bonten.akashii
- ۲۸۳
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط