رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل نهم : حرفهایی که شنیده نمیشدند
شام بالاخره تموم شد.
ملیسا از اتاق بیرون اومد و به سمت پذیرایی رفت. همه دور هم نشسته بودن و چای میخوردن.
دخترعمویش روی مبل کنار یکی از عموها نشسته بود و عکسهای گوشیاش رو نشونش میداد.
ـ عمو، این عکس رو ببین! اینجا خیلی خوش گذشت!
عموش خندید.
ـ دفعهٔ بعد هم میریم. هرجا دوست داشته باشی.
ملیسا روی مبل دیگهای نشست.
یکی از پسرعموها به محض دیدنش گفت:
ـ میشه اون کنترل رو بدی؟
ملیسا کنترل رو از روی میز برداشت و بهش داد.
ـ بفرما.
پسرعموش بدون اینکه تشکر کنه، دوباره به تلویزیون نگاه کرد.
ملیسا دستهاش رو روی پاهاش گذاشت.
گاهی با خودش فکر میکرد اگر یک روز دیگه به این خونه نیاد، اصلاً کسی متوجه نبودنش میشه؟
اگر توی دورهمی بعدی شرکت نکنه، کسی ازش میپرسه چرا نیومده؟
اگر دیگه خودش برای سلام کردن جلو نره، کسی سراغش میاد؟
نگاهش به دخترعمویش افتاد که با خنده چیزی تعریف میکرد.
همه به حرفهاش گوش میدادن.
ملیسا آهسته از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت.
دیگه نمیخواست به جمع نگاه کنه.
نه بهخاطر اینکه از خوشحالی دیگران ناراحت بود؛ بلکه چون هر بار دیدن این تفاوتها، چیزی رو در دلش زنده میکرد که مدتها تلاش کرده بود نادیدهاش بگیره.
اون هم دلش میخواست دوستش داشته باشن.
بدون اینکه مجبور باشه کاری انجام بده.
بدون اینکه همیشه خودش شروعکننده باشه.
فقط بهخاطر اینکه وجود داشت.
***
کمی بعد، پدر ملیسا از راه رسید.
ـ دخترم، آمادهای بریم؟
ملیسا سریع از کنار پنجره فاصله گرفت.
ـ آره، بابا.
پدرش نگاهی به صورتش انداخت.
ـ خسته شدی؟
ـ یه کم.
پدرش کیفش رو از روی مبل برداشت و به دستش داد.
ـ پس بریم خونه.
ملیسا همراه پدر و مادرش از خانه خارج شد.
در ماشین، سرش رو به شیشه تکیه داد و چراغهای خیابون رو تماشا کرد.
پدرش و مادرش دربارهٔ مسیر برگشت صحبت میکردن.
ملیسا ساکت بود.
اون میدونست که پدر و مادرش دوستش دارن.
اما آرزو میکرد یک روز بتونه بدون ترس، دربارهٔ احساسش نسبت به بقیهٔ خانواده هم حرف بزنه.
شاید اون روز، بالاخره کسی میفهمید که چرا هر بار بعد از دورهمیها، اینقدر ساکت میشه.
شام بالاخره تموم شد.
ملیسا از اتاق بیرون اومد و به سمت پذیرایی رفت. همه دور هم نشسته بودن و چای میخوردن.
دخترعمویش روی مبل کنار یکی از عموها نشسته بود و عکسهای گوشیاش رو نشونش میداد.
ـ عمو، این عکس رو ببین! اینجا خیلی خوش گذشت!
عموش خندید.
ـ دفعهٔ بعد هم میریم. هرجا دوست داشته باشی.
ملیسا روی مبل دیگهای نشست.
یکی از پسرعموها به محض دیدنش گفت:
ـ میشه اون کنترل رو بدی؟
ملیسا کنترل رو از روی میز برداشت و بهش داد.
ـ بفرما.
پسرعموش بدون اینکه تشکر کنه، دوباره به تلویزیون نگاه کرد.
ملیسا دستهاش رو روی پاهاش گذاشت.
گاهی با خودش فکر میکرد اگر یک روز دیگه به این خونه نیاد، اصلاً کسی متوجه نبودنش میشه؟
اگر توی دورهمی بعدی شرکت نکنه، کسی ازش میپرسه چرا نیومده؟
اگر دیگه خودش برای سلام کردن جلو نره، کسی سراغش میاد؟
نگاهش به دخترعمویش افتاد که با خنده چیزی تعریف میکرد.
همه به حرفهاش گوش میدادن.
ملیسا آهسته از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت.
دیگه نمیخواست به جمع نگاه کنه.
نه بهخاطر اینکه از خوشحالی دیگران ناراحت بود؛ بلکه چون هر بار دیدن این تفاوتها، چیزی رو در دلش زنده میکرد که مدتها تلاش کرده بود نادیدهاش بگیره.
اون هم دلش میخواست دوستش داشته باشن.
بدون اینکه مجبور باشه کاری انجام بده.
بدون اینکه همیشه خودش شروعکننده باشه.
فقط بهخاطر اینکه وجود داشت.
***
کمی بعد، پدر ملیسا از راه رسید.
ـ دخترم، آمادهای بریم؟
ملیسا سریع از کنار پنجره فاصله گرفت.
ـ آره، بابا.
پدرش نگاهی به صورتش انداخت.
ـ خسته شدی؟
ـ یه کم.
پدرش کیفش رو از روی مبل برداشت و به دستش داد.
ـ پس بریم خونه.
ملیسا همراه پدر و مادرش از خانه خارج شد.
در ماشین، سرش رو به شیشه تکیه داد و چراغهای خیابون رو تماشا کرد.
پدرش و مادرش دربارهٔ مسیر برگشت صحبت میکردن.
ملیسا ساکت بود.
اون میدونست که پدر و مادرش دوستش دارن.
اما آرزو میکرد یک روز بتونه بدون ترس، دربارهٔ احساسش نسبت به بقیهٔ خانواده هم حرف بزنه.
شاید اون روز، بالاخره کسی میفهمید که چرا هر بار بعد از دورهمیها، اینقدر ساکت میشه.
- ۳.۸k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط