پارت 1 رمان دارم دیوونه میشم
از دید آی:
بعد از اینکه به دنیای بانگو رفتم تازه کشف کردم که من نه ژاپنی بلدم بخونم نه حرف بزنم !بخاطر همین به کوشیرو زنگ زدم و اون بعد از کلی فحش دادن به من جد و آبادم راضی شد قدرت خوندن و حرف زدن به زبان های دیگه رو به من بده و من با کلی خوشحالی به سمت آژانس رفتم که با چیزایی که شنیدم کلی تو ذوقم خورد!
دیر رسیدم تمام اونایی که میخواستم از مرگشون جلوگیری کنم 4 ماه مرده بودند!خیلی احساسی شدم و حرف کوشیرو رو پشت گوشم انداختم و با استفاده از قدرت فوشی اونا رو برگردوندم.
کونیکیدا اولش گیج بود ولی بعد کلی تو سر دازای زد، آتسوشی و نائومی از سر شوق زیاد پریدن تو آغوش باز تانیزاکی ، کنجی به پیازچه از ناکجاآباد پیدا کرد و اونو به رامپو داد.موری به فوکوزاوا و فوکوزاوا به موری و فوکوچی نگاه می کرد. تروکو که برگشت می خواست کیوکا رو تیکه تیکه کنه اونم بی دلیل که چویا جلوی دعواشونو گرفت.
من وقتی فئودور رو برگردوندم بلافاصله حافظه اش رو پاک کردم که دیگه گو... چیز گند دیگه ای نزنه. برامم که تا برگشت گرفت خوابید!همینطور تو حال خودم بودم که رامپو سان خطاب به رئیسش گفت...
رامپو: رئیس میشه این دختر عضو جدید ما باشه؟
موری : عمرا اون باید عضو مافیا بشه!
فوکوچی: به نظر من بهتره عضو سگ های شکاری بشه.
فوکوزاوا: میشه بزارید اول بفهمیم اسمش چیه بعد براش تعیین تکلیف کنید؟
آی: با اجازه آی هوشینو هستم و میخوام عضو آژانس بشم .
فوکوزاوا لبخند ملیحی زد و خطاب به موری و فوکوچی گفت :خب آقایون مثل اینکه این خانم جوان طرف درستی رو انتخاب کرده!
موری: هوی پیرمرد جو برت نداره!
فوکوچی: گرگ تنهای مغرور!
فوکوزاوا: شما ها کار و زندگی ندارید اینجا وایسادید؟
آی : با اجازه من میخوابم .
کونیکیدا : هوی خانم حالا که عضو آژانسی باید کار هاتم انجام بدی!
آی : مگه دازای انجام میده؟
کونیکیدا: بله؟
آی: هر وقت اون کار کرد منم کار میکنم.
کونیکیدا : جانم؟
آی : همون که شنیدی.
و من گرفتم خوابیدم. البته قبل خوابم میتونستم صدای خنده های دازای و داد های کونیکیدا رو بشنوم ، صدای آتسوشی هم که سعی داشت کونیکیدا رو از کشتن من منصرف کنه رو هم میشنیدم ولی اهمیتی ندادم باید بخوابم و روحم روبه بدن اصلیم برگردون و کارام رو انجام بدم تا کوشیرو نکشتتم!
نظرتون چیه؟خوب شده؟
بعد از اینکه به دنیای بانگو رفتم تازه کشف کردم که من نه ژاپنی بلدم بخونم نه حرف بزنم !بخاطر همین به کوشیرو زنگ زدم و اون بعد از کلی فحش دادن به من جد و آبادم راضی شد قدرت خوندن و حرف زدن به زبان های دیگه رو به من بده و من با کلی خوشحالی به سمت آژانس رفتم که با چیزایی که شنیدم کلی تو ذوقم خورد!
دیر رسیدم تمام اونایی که میخواستم از مرگشون جلوگیری کنم 4 ماه مرده بودند!خیلی احساسی شدم و حرف کوشیرو رو پشت گوشم انداختم و با استفاده از قدرت فوشی اونا رو برگردوندم.
کونیکیدا اولش گیج بود ولی بعد کلی تو سر دازای زد، آتسوشی و نائومی از سر شوق زیاد پریدن تو آغوش باز تانیزاکی ، کنجی به پیازچه از ناکجاآباد پیدا کرد و اونو به رامپو داد.موری به فوکوزاوا و فوکوزاوا به موری و فوکوچی نگاه می کرد. تروکو که برگشت می خواست کیوکا رو تیکه تیکه کنه اونم بی دلیل که چویا جلوی دعواشونو گرفت.
من وقتی فئودور رو برگردوندم بلافاصله حافظه اش رو پاک کردم که دیگه گو... چیز گند دیگه ای نزنه. برامم که تا برگشت گرفت خوابید!همینطور تو حال خودم بودم که رامپو سان خطاب به رئیسش گفت...
رامپو: رئیس میشه این دختر عضو جدید ما باشه؟
موری : عمرا اون باید عضو مافیا بشه!
فوکوچی: به نظر من بهتره عضو سگ های شکاری بشه.
فوکوزاوا: میشه بزارید اول بفهمیم اسمش چیه بعد براش تعیین تکلیف کنید؟
آی: با اجازه آی هوشینو هستم و میخوام عضو آژانس بشم .
فوکوزاوا لبخند ملیحی زد و خطاب به موری و فوکوچی گفت :خب آقایون مثل اینکه این خانم جوان طرف درستی رو انتخاب کرده!
موری: هوی پیرمرد جو برت نداره!
فوکوچی: گرگ تنهای مغرور!
فوکوزاوا: شما ها کار و زندگی ندارید اینجا وایسادید؟
آی : با اجازه من میخوابم .
کونیکیدا : هوی خانم حالا که عضو آژانسی باید کار هاتم انجام بدی!
آی : مگه دازای انجام میده؟
کونیکیدا: بله؟
آی: هر وقت اون کار کرد منم کار میکنم.
کونیکیدا : جانم؟
آی : همون که شنیدی.
و من گرفتم خوابیدم. البته قبل خوابم میتونستم صدای خنده های دازای و داد های کونیکیدا رو بشنوم ، صدای آتسوشی هم که سعی داشت کونیکیدا رو از کشتن من منصرف کنه رو هم میشنیدم ولی اهمیتی ندادم باید بخوابم و روحم روبه بدن اصلیم برگردون و کارام رو انجام بدم تا کوشیرو نکشتتم!
نظرتون چیه؟خوب شده؟
- ۶.۰k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط