{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق بی مقدمه

رمان عشق بی مقدمه
مانتومو اوردم جلوی اینه...یه مانتوی زرشکی ماننده کوتاه تا بالای زانوم..که طرح های سفید قشنگ روی قسمت سینه هام بود...
یه شلواره زرشکیم پوشیدم...
یه سایه ی آبی مانند گوشه ی چشمم زدمو پخشش کردم..بعدم ریملمو زدم واییی چشام چفدر خوشگل شده بود...با رژه زرشکی...
یه جیگری شده بودم واسه خودما..
تا برگشتم آرتین خیره شده بود بهم همینجوری..منم اخم کردم...
یهو سرشو تمون دادو از فکر اومد بیرون..
جیــغ سحر دراومد
-بیاید دیگه اون تو چه غلطی میکنید...
درو باز کردمو با اعتماد به نفس روبه سحر کردمو گفتم
-خفه شو😊
اصلا انقدر هول بودم که تیپه ارتینو ندیدم
یه تیشرته تنگ که بازوهاش معلوم بود به رنگه سبز لجنی. یه شلوار سیاه...
توله سگو نگا چه خوشتیپ شده...
سحر اومد کنارم گفت
-مهتاب من میدونم بین تو ارتین یه چیز هس بگو اون چیه
-وا خل شدی سحرا من با این پسره ی لجن چه چیزی میتونم داشته باشم اخه...نگران نباش چیزی بینمون نیس...
-پس چرا جلو اون لباس عوض کردی...همرو بیرون کردی بجز اون
-اولا که اون اتاقش اونجا بود ..درما من پیش اون لباس عوض نکردم...ینی اینجوری منو شناختی که پیشه یه پسر لباس عوض کنمو...لخت شم؟
-خب حالا
بهش اخم کردمو رفتم اونور....از دستش خیلی ناراحت شدم...خیلی بیشعورا..من همچین ادمی نیسم که پیش یه پسر...
صدا پچ پچه سامیار با ارتین میومد یهو شنیدم که سامیار گفت
-آرتین چی بینه تو و مهتابه
ارتین با خونسردیو عادی گفت
-هیچی
-دروغ نگو ...پس چجوری مهتاب راضی شد پیش تو لباس عوض کنه...
آرتین زد پسه کله سامیارو خندید...
آخه به اینا چهه...که میان مارو بازو خواست میکنن....اصن حالا به فرضم جلو ارتین لباس عوض میکردم...به سحرو سامیار چه..
نفهما...
با ناکسیا رفتیم دمه یه رستوران مانندی خیلی شیک و قشنگ بود...
من تعجب کردم...نه دریایی میدیدم ..نه ساحلی...
ولی حرف نزدم...
رفتیم تو ...
سلین رفت توی آلاچیقا بقیه هم دنبالش...رفتن
گارسونه اومد سفارشارو بگیره ...خیلی گرم بود..من آب طالبی سفارش دادم...توجهی هم به بقیه نکردم...
وقتی سفارشا رو آوردن ...همه سفارشونو گرفتن...سامیار رو به همه کردو گفت
-من همینجوری میرم لبه آب
منم هول شدم گفتم
-منم میامااا
دستشو دراز کرد....نمیدونم چم شد یهو ...اصن انگار یکی دستمو چسبوند به دستش...
دستشو محکم گرفتم...زیر چشمی دیدم
که ارتین اخماش رفته توهم...ولی محل ندادم
بعد از مدته کمی دستاشو ول کردم...رفتیم نشستیم روبه روی دریا..سامیار شروع کرد..
حرف زدن...
-از پسرا بدت میاد؟
بدون هیچ درنگی با جدیتو بلند گفتم
-آره متنفرم ازشون...البته بجز داداشم
...گفت
-آخه چرا ؟
-گفتم چراشو خودتون میدونید...کثیفید..پستید...دوس دارید همیشه دخترارو مسخره کنید..حرمت قاعل نمیشید..و و و ....ـ
گفت
-شاید بعضیاشون اینجوری باشن چرا همشونو توصیف میکنی؟بعضی از پسراهم اینجوری نیسن
-نع من اعتقاد دارم پسرا از همون بــ...بسملا
کرم میریزن تا....
اون پسریم که تظاهر به خوب بودن میکنه...فقط یه نقاب داره
-هوف باشه
-چطور چرا پرسیدی؟
-همینجوری
یهو صدای جیغه یه صدای اشنارو شنیدم
بهار بدو بدو جیغ نیزدو میومد به طرفه ما...
بهار بلند گفت
-چیکاررر میکردید...بپین ببینم؟
گفتم
-به توچه آخه داشتیم....استغفرللّه...
همه زدن زیر خنده ولی ارتین..اخماش بیشتر شد...
به درک اگه اینجوری لجتو در میارم بیشتررر تلاش میکنم...
نمیدونم چرا خیلی مشتاق بودم ارتینو اذیت کنم...
همه نشستم لبه دریا ....
من پاشدم روی شنا علامته mکشیدم
دورشم یه قلب خیلی قشنگ...
یه عکس گرفتم بعد کنارشم نوشتم ...سفر به کیش...
هرکی روش شنا یه چیزی کشید...
ولی آرتین فقط نگاه کرد...
یهو سحر از پشت اومد بغلم کرد..یهو پرید بال
-مهتاب تو چرا انقدر داغی تب داری؟
تب دارم؟..خودمم متوجه نشدم...
-چیزی نیس خوب میشم
-چی چیو خوب میشم؟..اگه خوب نشدی باید بریم دکترا...
-باشه
گذشت همش تبم داشت بیشتر میشد...ولی چیزی نمیگفتم...
دیگه چشام داغ شده بود ...همش ازش اشک میومد..
یهو سامیار منو دید
-مهتاب چته...چرا داری گریه میکنی؟
-نه بابا گریه نمیکنم که از چشام فقط داره اشک میاد...یهو سامیار دستشو گذاشت بغل صورتمو اون دستشو گذاشت روی پیشونیم...
و گفت
-وای تو که تبت زده بالا...
اصن نمیفهمیدم اینا دارن چی میگنو چیکار میکنن...فقط دیدم که...ارتین اومد سامیارو زد کنارو ..گفت
-سامیار من باید بفهمم چشه برو اونور...
دستشو گذاشت روی پیشونیمو...هول شدو گفت...
-این که حالش خیلی بده..اگه یکم دیگه بمونه..تشنج میکنه..
منو بغل کردو زود رفت سواره ماشین شد...بدون اینکه وایسه که بقیه بیان گاز دادو رفت...به سمت بیمارستان...
وقتی به هوش اومدم دیدم همه سرمنو.....
یهو سحر اومد جلو بغلم کرد...گفت
-الهی قربونت برم...چرا موا
دیدگاه ها (۲۷)

عکسـ سلین در رمان

عکس شخصیته بهار در رمان

شخصیت سحر در رمان

عشق بی مقدمه آرتین ادامه دادوای ینی هم اتاقیم تویی؟؟-چرا سلی...

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

P³⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

بالاخرههههه دارم پارت مینویسمممبچه ها قول میدم ازین به بعد ت...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

Which one part 13قشنگ معلوم بود که مست بود اومد سمتم و بدون ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part65وسطای مراسم بودیم که من دیگه حالم به خو...

ادامه پارت ۱۲

ادامه پارت ۳۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط