قسمت پنجم......
قسمت پنجم......
به سمت اتاق مشترکم با ته یون رفتم تا حاضر شم.... بعد از 10مین حاضر شدم. موهامو مثه همیسه دم اسبی بستم.یه شورتک لی با یه تاپ پوشیدمو کارمو با ی عینک افتابی پایان دادم یه رژصورتی ملایم زدم و اومدم بیرون راهمو به سمت اتاق جنیفر کج کردم... رفتم پیش جنی و هانی.
من :سلام.
هانا :سلام.
جنی:سلام.
من :اماده این؟
هانا ؟به چه دلیل؟
جنی :برای چه کاری اونوقت ؟
منپ:خنگولا مگه قرار نشد بریم شهربازی؟؟؟
هانا:من که نمیام..... درس دارم.....
جنی :منم همینطور....
من :باشه پس....انیوووووووووووو
از اتاق زدم بیرون رفتم سمت اتاقم... ته یون داشت حاضر میشد و رو یه من گفت:ملی بریم؟؟؟
من :بریم
ته ته : پس هانی و جنی کوشن؟؟؟؟؟
من:نیمدن....
ته ته :پس بزار به تیفانی و سویونگ بگم باهامون بیان......
من :اوکی...
یک دقیقه بعد سویونگ و تیفانی حاضر و اماده در اتاق ما بودن..... ته یون سوییچ و برداشت و ما از خوابگاه زدیم بیرون.... رفتیم توی شهربازی خیلی حال داد...... حدود دو سه ساعتی اینجا بودیم تا منیجر گرلز جنریشن زنگ زد و گفت :که زودتر بیاین خوابگاه....... ما هم به حرفش گوش کردیم و رفتیم..... وقتی رسیدم ساعت 12:47 دقبقه بود... خسته شده بودم زیااااادددددددددد. گوشیمو زدم به شارژ و خودمو ولو کردم روی تخت و خوابیدم....
روز بعد....
با صدای ته یون بیدار شدم..... که داشت غر می زد.....
من :ته یونننننننن
ته ته :چته ؟؟؟؟؟
من : بابا خل و ایزم گرفتم بسکه غر زدی.....
ته ته : ببخشید ولی پاشو دیگه......
بلند شدم و یه لبخند ملیح اکتفا کردم و به سمت دستشویی رفتم..... یه اب زدم به دست و صورتم لباس فرممو پوشیدم و موهامم پرنسسی بستم.... و رفتم بیرون ته یون هم پشت سرم اومد و با هم رفتیم دانشگاه.... وقتی پارد شدم دیدم کل دانش اموزا یه جا جمع شدن.... شایدم دور یع نفر جمع شدن.... چشامو ریز کردم تا فرد مورد نظر رو ببینن که در حین ناباوری دیدم که اون.....
ادامه دارد.....
نظر؟؟؟؟!!!!
به سمت اتاق مشترکم با ته یون رفتم تا حاضر شم.... بعد از 10مین حاضر شدم. موهامو مثه همیسه دم اسبی بستم.یه شورتک لی با یه تاپ پوشیدمو کارمو با ی عینک افتابی پایان دادم یه رژصورتی ملایم زدم و اومدم بیرون راهمو به سمت اتاق جنیفر کج کردم... رفتم پیش جنی و هانی.
من :سلام.
هانا :سلام.
جنی:سلام.
من :اماده این؟
هانا ؟به چه دلیل؟
جنی :برای چه کاری اونوقت ؟
منپ:خنگولا مگه قرار نشد بریم شهربازی؟؟؟
هانا:من که نمیام..... درس دارم.....
جنی :منم همینطور....
من :باشه پس....انیوووووووووووو
از اتاق زدم بیرون رفتم سمت اتاقم... ته یون داشت حاضر میشد و رو یه من گفت:ملی بریم؟؟؟
من :بریم
ته ته : پس هانی و جنی کوشن؟؟؟؟؟
من:نیمدن....
ته ته :پس بزار به تیفانی و سویونگ بگم باهامون بیان......
من :اوکی...
یک دقیقه بعد سویونگ و تیفانی حاضر و اماده در اتاق ما بودن..... ته یون سوییچ و برداشت و ما از خوابگاه زدیم بیرون.... رفتیم توی شهربازی خیلی حال داد...... حدود دو سه ساعتی اینجا بودیم تا منیجر گرلز جنریشن زنگ زد و گفت :که زودتر بیاین خوابگاه....... ما هم به حرفش گوش کردیم و رفتیم..... وقتی رسیدم ساعت 12:47 دقبقه بود... خسته شده بودم زیااااادددددددددد. گوشیمو زدم به شارژ و خودمو ولو کردم روی تخت و خوابیدم....
روز بعد....
با صدای ته یون بیدار شدم..... که داشت غر می زد.....
من :ته یونننننننن
ته ته :چته ؟؟؟؟؟
من : بابا خل و ایزم گرفتم بسکه غر زدی.....
ته ته : ببخشید ولی پاشو دیگه......
بلند شدم و یه لبخند ملیح اکتفا کردم و به سمت دستشویی رفتم..... یه اب زدم به دست و صورتم لباس فرممو پوشیدم و موهامم پرنسسی بستم.... و رفتم بیرون ته یون هم پشت سرم اومد و با هم رفتیم دانشگاه.... وقتی پارد شدم دیدم کل دانش اموزا یه جا جمع شدن.... شایدم دور یع نفر جمع شدن.... چشامو ریز کردم تا فرد مورد نظر رو ببینن که در حین ناباوری دیدم که اون.....
ادامه دارد.....
نظر؟؟؟؟!!!!
- ۱۳.۵k
- ۲۹ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط