{سناریوی شماره ۷ }
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارتسی و سوم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
صحنه: سالن خوابگاه - شب، پس از تمرین و استحمام
*/فضای سالن خوابگاه آرام است. تنها نور چراغهای دیواری و صدای شرشر آب دوش از دور به گوش میرسد که قطع میشود. باکوگو، با موهای خیس و حولهای دور گردن، مثل پلنگی بیقرار در سالن قدم میزند. روی مبل، میدوریا نشسته، موهای مرطوبش با حولهای دیگر پوشیده شده. هر دو خسته اما آرامتر از روزهای قبل هستند. سکوت راحتتری حاکم است... تا اینکه ناگهان:/*
پچ!
*/تمام چراغهای خوابگاه به یکباره خاموش میشوند! تاریکی مطلق فرو میریزد. تنها نور کم مهتاب از پنجرهها نفوذ میکند./*
میدوریا (با جیغی کوتاه از غافلگیری):
وایسا! چی شد؟!
باکوگو (غرّان در تاریکی):
لعنتی! بازم فیوز پرید؟!
*/صدای قدمهای سریع و عصبی باکوگو در تاریکی شنیده میشود. او سعی میکند جهت را پیدا کند، اما در تاریکی مطلق، مسیرش را گم میکند. ناگهان، پایش به لبهٔ فرش یا پایهٔ مبل گیر میکند!/*
باکوگو:
اُوِه!
*/با بدنی سنگین و غافلگیرانه، مستقیم به سمت مبل و روی میدوریا میافتد! میدوریا جیغ دیگری میکشد، اینبار از ترس واقعی. وزن باکوگو ناگهان روی او سنگینی میکند. بوی صابون مردانه و رطوبت موهای خیس، فضای کوچک بینشان را پر میکند. بدنهایشان در تاریکی درهم تنیدهاند - دست باکوگو برای حفظ تعادل بیاختیار روی شانهی میدوریا گیر کرده، پای او بین پاهای میدوریا افتاده. صورتها بسیار نزدیک، نفسهای گرم بر پوست هم مینشیند./*
میدوریا (لرزش شدید در صدا، دستهایش بیاختیار به سینهی باکوگو تکیه داده تا او را پس بزند):
ن...نزدیک! برو! کی... کی هستی؟! ب...بگو!
*/باکوگو که خودش از این تماس ناگهانی و نزدیکی شدید بهتزده و خشمگین است، سعی میکند با زور خود را بالا بکشد. اما حرکتش فقط باعث میشود دستش روی شانهی میدوریا بلغزد و بهطور تصادفی، کف دستش به گونهی پانسمانشدهی میدوریا برخورد کند! میدوریا از درد بیاختیار ناله میکند:/*
میدوریا:
آخ! دستت! اونجا زخمه!
*/این نالهٔ درد و اشارهی دقیق به زخم، مثل برق باکوگو را میکوبد. در تاریکی، ناگهان تمام حسها تیز میشوند: بوی خاص میدوریا (صابون ساده و چیزی شیرین)، لرزش بدنش زیر دست باکوگو، صدای نفسهای سریع و وحشتزدهاش... و آن زخم. آن زخمی که برای نجات دیگران برداشته بود. حرکات باکوگو ناگهان متوقف میشود. فشار برای بلند شدن از بین میرود. برای لحظهای کشنده، هر دو بیحرکت میمانند، گیرکرده در تاریکی و این تماس غیرمنتظره. نفسهایشان در سکوت سنگین سالن طنینانداز میشود. سپس، صدای میدوریا، حالا بسیار آرامتر، پر از شناخت و حیرت، در تاریکی میلرزد:/*
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
آره مردم آزاری دارم 😂🫠🫵🥹
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
واقعا چرا تا اینجا اومدی به چه امیدی ؟؟؟.🫠🫵
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
..
. یه روانپزشک حتما مراجعه کن 🫵🫠
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. از خداوند میخواهم به تو مغزی عطا کند 🫵🫵
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. اتل متل توتوله یعنی هنوز نفهمیدی ایسگاه تون رو گرفتم 🫵🤦🏻♀️
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خدایی چرا تا اینجا اومدی نه به من بگو چرا تو به چه امیدی تا اینجا اومدی🫵😑
...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
..
.
.
.
..
.
.
تقدیم به همه اون کسانی که تا اینجا آمدند و گول حرفهای چرت و پرت ما را نخوردن😂🤣
.
.
خداوکیلی دلم برات کباب شد ببینم تیکهای از پارت آینده
~~~~~~~~~~\~~~~~\\\\~~~~~~
میدوریا (در حد زمزمه، نفسگیر):
...کا...چان؟
*/این اسم، آن هم با این لحن در این تاریکی و نزدیکی، مثل شوک الکتریکی است. باکوگو ناگهان مثل فنر از روی میدوریا جدا میشود! با چابکی غریبی در تاریکی به عقب میپرد و پشتش به چیزی (احتمالاً دیوار یا میز) میخورد که با صدای بلند به لرزه درمیآید./*
باکوگو (با صدایی خشن، گرفته، و بهطور غیرعادی بلند - پوششی برای شرم و سردرگمی عمیق):
~~~~~~~~~~~~~~~\~~~~~~~\\~
تقدیم به همه اون بزرگوارانی که تا اینجا اومدن🤣🤣🤣🤣
نکته این پارت تا لحظاتی دیگر ویرایش میشود و این تیکههای چرت و پرتی که نوشتم حذف خواهد شد
|| پارتسی و سوم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
صحنه: سالن خوابگاه - شب، پس از تمرین و استحمام
*/فضای سالن خوابگاه آرام است. تنها نور چراغهای دیواری و صدای شرشر آب دوش از دور به گوش میرسد که قطع میشود. باکوگو، با موهای خیس و حولهای دور گردن، مثل پلنگی بیقرار در سالن قدم میزند. روی مبل، میدوریا نشسته، موهای مرطوبش با حولهای دیگر پوشیده شده. هر دو خسته اما آرامتر از روزهای قبل هستند. سکوت راحتتری حاکم است... تا اینکه ناگهان:/*
پچ!
*/تمام چراغهای خوابگاه به یکباره خاموش میشوند! تاریکی مطلق فرو میریزد. تنها نور کم مهتاب از پنجرهها نفوذ میکند./*
میدوریا (با جیغی کوتاه از غافلگیری):
وایسا! چی شد؟!
باکوگو (غرّان در تاریکی):
لعنتی! بازم فیوز پرید؟!
*/صدای قدمهای سریع و عصبی باکوگو در تاریکی شنیده میشود. او سعی میکند جهت را پیدا کند، اما در تاریکی مطلق، مسیرش را گم میکند. ناگهان، پایش به لبهٔ فرش یا پایهٔ مبل گیر میکند!/*
باکوگو:
اُوِه!
*/با بدنی سنگین و غافلگیرانه، مستقیم به سمت مبل و روی میدوریا میافتد! میدوریا جیغ دیگری میکشد، اینبار از ترس واقعی. وزن باکوگو ناگهان روی او سنگینی میکند. بوی صابون مردانه و رطوبت موهای خیس، فضای کوچک بینشان را پر میکند. بدنهایشان در تاریکی درهم تنیدهاند - دست باکوگو برای حفظ تعادل بیاختیار روی شانهی میدوریا گیر کرده، پای او بین پاهای میدوریا افتاده. صورتها بسیار نزدیک، نفسهای گرم بر پوست هم مینشیند./*
میدوریا (لرزش شدید در صدا، دستهایش بیاختیار به سینهی باکوگو تکیه داده تا او را پس بزند):
ن...نزدیک! برو! کی... کی هستی؟! ب...بگو!
*/باکوگو که خودش از این تماس ناگهانی و نزدیکی شدید بهتزده و خشمگین است، سعی میکند با زور خود را بالا بکشد. اما حرکتش فقط باعث میشود دستش روی شانهی میدوریا بلغزد و بهطور تصادفی، کف دستش به گونهی پانسمانشدهی میدوریا برخورد کند! میدوریا از درد بیاختیار ناله میکند:/*
میدوریا:
آخ! دستت! اونجا زخمه!
*/این نالهٔ درد و اشارهی دقیق به زخم، مثل برق باکوگو را میکوبد. در تاریکی، ناگهان تمام حسها تیز میشوند: بوی خاص میدوریا (صابون ساده و چیزی شیرین)، لرزش بدنش زیر دست باکوگو، صدای نفسهای سریع و وحشتزدهاش... و آن زخم. آن زخمی که برای نجات دیگران برداشته بود. حرکات باکوگو ناگهان متوقف میشود. فشار برای بلند شدن از بین میرود. برای لحظهای کشنده، هر دو بیحرکت میمانند، گیرکرده در تاریکی و این تماس غیرمنتظره. نفسهایشان در سکوت سنگین سالن طنینانداز میشود. سپس، صدای میدوریا، حالا بسیار آرامتر، پر از شناخت و حیرت، در تاریکی میلرزد:/*
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
آره مردم آزاری دارم 😂🫠🫵🥹
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
واقعا چرا تا اینجا اومدی به چه امیدی ؟؟؟.🫠🫵
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
..
. یه روانپزشک حتما مراجعه کن 🫵🫠
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. از خداوند میخواهم به تو مغزی عطا کند 🫵🫵
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. اتل متل توتوله یعنی هنوز نفهمیدی ایسگاه تون رو گرفتم 🫵🤦🏻♀️
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خدایی چرا تا اینجا اومدی نه به من بگو چرا تو به چه امیدی تا اینجا اومدی🫵😑
...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
..
.
.
.
..
.
.
تقدیم به همه اون کسانی که تا اینجا آمدند و گول حرفهای چرت و پرت ما را نخوردن😂🤣
.
.
خداوکیلی دلم برات کباب شد ببینم تیکهای از پارت آینده
~~~~~~~~~~\~~~~~\\\\~~~~~~
میدوریا (در حد زمزمه، نفسگیر):
...کا...چان؟
*/این اسم، آن هم با این لحن در این تاریکی و نزدیکی، مثل شوک الکتریکی است. باکوگو ناگهان مثل فنر از روی میدوریا جدا میشود! با چابکی غریبی در تاریکی به عقب میپرد و پشتش به چیزی (احتمالاً دیوار یا میز) میخورد که با صدای بلند به لرزه درمیآید./*
باکوگو (با صدایی خشن، گرفته، و بهطور غیرعادی بلند - پوششی برای شرم و سردرگمی عمیق):
~~~~~~~~~~~~~~~\~~~~~~~\\~
تقدیم به همه اون بزرگوارانی که تا اینجا اومدن🤣🤣🤣🤣
نکته این پارت تا لحظاتی دیگر ویرایش میشود و این تیکههای چرت و پرتی که نوشتم حذف خواهد شد
- ۲۱.۵k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط