رمان غریبه کوچولو
پارت۱۲
.
خیلی عادی حالت فکری نسبت ب حرفی ک زدم نشون داد.معلومه ک منتظر هر درخواستی از سمت من بوده و براش آنچنان عجیب نبوده.میدونم ک آدمی ب کسیفیه ابوصفیان این کارو برام انجام میده اما صددرصد ی سری فضولیایی میکنه ک براشون آمادم.
ابرویی بالا دادم و با بی تفاوتی پرسیدم
آرلو:هنوزم باید صبر کنم؟
انگار فهمید ک از این ک معتدلم بزاره خوشم نمیاد ک سریع لب باز کرد
ابوصفیان:خب..قبوله ولی چرا بین این همه انتخاب این؟
آرلو:جدیدا شبا وقتم آزادتره..میخوام ازش استفاده کنم.
تک خنده ای کرد و بالاخره دست از فضولی کردن برداشت و مامله رو دقیق باب میلم انجام دادیم.
بعد از تموم شدن کارم بلند شدم ک اونم ب احترام من بلند شد و دستشو سمتم بلند کرد.
ابوصفیان:از مامله با شما خیلی خوشحال شدم.
اصلا نیاز نبود بگه..از لبخندی ک زده بود معلوم بود.
با ی لبخند عادی ک رضایت منم نشون بده دستشو گرفتم و
آرلو:همچنین.
و بعد از آزاد شدن دستم از دستاش با زیر دستام راه افتادم سمت ماشین شخصیم.
من سوار ماشین خودم و زیردستامم سوار ماشینایی ک خودم براشون آماده کردم شدن و بعد از راه افتادم ماشینی ک من توش بودم اونا هم راه افتادن.
خوشحالم ک قراره سیدنی بیاد پیش خودم ولی...
ولی آرلو دارم بهت میگم مراقب رفتارات باش..
آره باید مراقب تر عمل کنم هرچی باشه دختر دشمنمه..
با این سن و سالم ببین گرفتار چیا ک نشدم..
هوففف...
نفسی پر از حرص بیرون دادم و ب بیرون خیره شدم..
تو فکر بودم ک با ترمز ناگهانی ک رانندم گرفت ب خودم اومدم.
ی نفر خودشو انداخته بود جلو ماشین و دست ب تفنگ شلیک کرد ب رانندم و انگار دنبال ی نفر می گشت.
سری دستم و کردم تو جیب کتم و تفنگو سمتش گرفتم..
درستع کسی ک دنبالشه خود خودمم..
قبل از این ک خطایی کنه ی گلوله خوابوندم تو کله حرومیش.
سریع از ماشین پیاده شدم و آدمامم دست ب کلت ب کلت دور جنازه پخش شده بودن و ادعی از اونا هم برا محافظت از من دورم جمع شده بودن.
اَه ک از این موقعیت متنفرم.
سریع دست راستم و صدا زدم ک فوری دویید سمتم..
آرلو:مالک،سریع مشخص کن ببینم کیه و واسه چی همچین گو.هی رو میخواست بخوره.
مالک:چشم آقا.
خواست بره ب کارا رسیدگی کنه ک باز گفتم
آرلو:اینجا رو هم بگو تمیز کنن فیلماروهم از دوربینا پاک کنن..
با گفتن ی چشم دیگه راه افتاد .
خیلی سریع یکی از بچه ها سوار یکی از ماشینا شد و اومد سمتم.
سوار شدم و خیلی سریع ب سمت امارتم راه افتاد....
بعد از ۵ مین رسیدیم و پیاده شدم و رفتم داخل امارت و ی راست وارد اتاقم شدم.
لم دادم و بعد از ی عالمه فکر کردن لباس تنمو دراوردم و با ی حوله دور گردنم وارد حموم شدم و ی دوش ۱۰دقیقه ای گرفتم و با ی حوله دور کمرم بیرون اومدم.
تنمو خشک میکردم ک یهو در اتاقم بی اجازه باز شد و خواهرم اومد تو و با گریه پرید بغلم.
با شُک بهش نگاه میکردم ک ازم جدا شد..
ملودی:آرلووووو....
هنو حرفش کامل نشده بود ک باز شروع کرد ب زار زدن و باز محکم بغلم کرد.
کاملا گیج بودم و بهش زل زده بودم.
ی دستم دور حوله دور کمرم بود و ی دست دیگم دور سر ملودی.
ملودی:داداشییی شنیدم... شنیدم..
باز گریه کرد ک واقعا نمیدونم چرا بنظرم خنده دار میومد ولی جلو خودمو با هر زحمتی گرفتم و محکم بغلش کردم.
آرلو:ملودی جانم..قربونت برم آروم باش من خوبم.
بالاخره آروم شد و اشکاشو پاک کرد.
احتمالا ی مدتی میخواد پیشم بمونه..
باید جریان سیدنی رو ی کاری کنم.
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
ممنونم ک حمایت میکنی👈👉🎀
.
خیلی عادی حالت فکری نسبت ب حرفی ک زدم نشون داد.معلومه ک منتظر هر درخواستی از سمت من بوده و براش آنچنان عجیب نبوده.میدونم ک آدمی ب کسیفیه ابوصفیان این کارو برام انجام میده اما صددرصد ی سری فضولیایی میکنه ک براشون آمادم.
ابرویی بالا دادم و با بی تفاوتی پرسیدم
آرلو:هنوزم باید صبر کنم؟
انگار فهمید ک از این ک معتدلم بزاره خوشم نمیاد ک سریع لب باز کرد
ابوصفیان:خب..قبوله ولی چرا بین این همه انتخاب این؟
آرلو:جدیدا شبا وقتم آزادتره..میخوام ازش استفاده کنم.
تک خنده ای کرد و بالاخره دست از فضولی کردن برداشت و مامله رو دقیق باب میلم انجام دادیم.
بعد از تموم شدن کارم بلند شدم ک اونم ب احترام من بلند شد و دستشو سمتم بلند کرد.
ابوصفیان:از مامله با شما خیلی خوشحال شدم.
اصلا نیاز نبود بگه..از لبخندی ک زده بود معلوم بود.
با ی لبخند عادی ک رضایت منم نشون بده دستشو گرفتم و
آرلو:همچنین.
و بعد از آزاد شدن دستم از دستاش با زیر دستام راه افتادم سمت ماشین شخصیم.
من سوار ماشین خودم و زیردستامم سوار ماشینایی ک خودم براشون آماده کردم شدن و بعد از راه افتادم ماشینی ک من توش بودم اونا هم راه افتادن.
خوشحالم ک قراره سیدنی بیاد پیش خودم ولی...
ولی آرلو دارم بهت میگم مراقب رفتارات باش..
آره باید مراقب تر عمل کنم هرچی باشه دختر دشمنمه..
با این سن و سالم ببین گرفتار چیا ک نشدم..
هوففف...
نفسی پر از حرص بیرون دادم و ب بیرون خیره شدم..
تو فکر بودم ک با ترمز ناگهانی ک رانندم گرفت ب خودم اومدم.
ی نفر خودشو انداخته بود جلو ماشین و دست ب تفنگ شلیک کرد ب رانندم و انگار دنبال ی نفر می گشت.
سری دستم و کردم تو جیب کتم و تفنگو سمتش گرفتم..
درستع کسی ک دنبالشه خود خودمم..
قبل از این ک خطایی کنه ی گلوله خوابوندم تو کله حرومیش.
سریع از ماشین پیاده شدم و آدمامم دست ب کلت ب کلت دور جنازه پخش شده بودن و ادعی از اونا هم برا محافظت از من دورم جمع شده بودن.
اَه ک از این موقعیت متنفرم.
سریع دست راستم و صدا زدم ک فوری دویید سمتم..
آرلو:مالک،سریع مشخص کن ببینم کیه و واسه چی همچین گو.هی رو میخواست بخوره.
مالک:چشم آقا.
خواست بره ب کارا رسیدگی کنه ک باز گفتم
آرلو:اینجا رو هم بگو تمیز کنن فیلماروهم از دوربینا پاک کنن..
با گفتن ی چشم دیگه راه افتاد .
خیلی سریع یکی از بچه ها سوار یکی از ماشینا شد و اومد سمتم.
سوار شدم و خیلی سریع ب سمت امارتم راه افتاد....
بعد از ۵ مین رسیدیم و پیاده شدم و رفتم داخل امارت و ی راست وارد اتاقم شدم.
لم دادم و بعد از ی عالمه فکر کردن لباس تنمو دراوردم و با ی حوله دور گردنم وارد حموم شدم و ی دوش ۱۰دقیقه ای گرفتم و با ی حوله دور کمرم بیرون اومدم.
تنمو خشک میکردم ک یهو در اتاقم بی اجازه باز شد و خواهرم اومد تو و با گریه پرید بغلم.
با شُک بهش نگاه میکردم ک ازم جدا شد..
ملودی:آرلووووو....
هنو حرفش کامل نشده بود ک باز شروع کرد ب زار زدن و باز محکم بغلم کرد.
کاملا گیج بودم و بهش زل زده بودم.
ی دستم دور حوله دور کمرم بود و ی دست دیگم دور سر ملودی.
ملودی:داداشییی شنیدم... شنیدم..
باز گریه کرد ک واقعا نمیدونم چرا بنظرم خنده دار میومد ولی جلو خودمو با هر زحمتی گرفتم و محکم بغلش کردم.
آرلو:ملودی جانم..قربونت برم آروم باش من خوبم.
بالاخره آروم شد و اشکاشو پاک کرد.
احتمالا ی مدتی میخواد پیشم بمونه..
باید جریان سیدنی رو ی کاری کنم.
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
ممنونم ک حمایت میکنی👈👉🎀
- ۷۰۰
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط