جیوونگ
موضوع:(وقتی بارداری اما بچه رو نمیخای و میخای سقطش کنی)
مطمئنم به خوبی از پسش برمیای!
جیوونگ/ا.ت
P:1
ویو نویسنده
تقریبا نزدیک دو هفتهای میشد که حال خوبی نداشت مدام حالش بهم میخورد..
غذاهایی که قبلا خیلی دوست داشت رو نمیتونست بخوره..
هوس چیزای ترش میکرد..
دیگه خودش هم داشت به این وضعیت شک میکرد..
از اخرین رابطش با همسرش دو هفته میگذره و از دو روز بعد از اون روز این جوری شد..
خب با این وضعیت به احتمال زیاد باردار بود..
اما اون که بچه نمیخواست!
هنوز امادگیش رو نداشت!
برای اینکه مطمئن تر بشه یه بیبی چک سفارش داد و منتظر موند تا بستش برسه..
تمام خونه رو با قدم های بلند طی میکرد و ناخون هاشو میجویید..
استرس تمام وجودش رو گرفته بود..
البته استرسش با شنیدن صدای زنگ در بیشتر هم شد..
رفت سمت در خونه و اروم بازش کرد و با مردی که از لباس هاش معلوم بود بستش رو اورده مواجه شد..
بعد از امضا کردن اون برگه، بسته رو از پستچی گرفت و در رو بست..
با استرس بازش کرد و اون وسیله کوچیک رو بیرون اورد..
به سمت اتاق مشترکشون رفت..
.
.
با چشای اشکی به بیبی چک تو دستش که حالا دوتا خط صاف روش داشت نگاه میکرد..
باورش نمیشد یعنی نمیتونست که باور کنه..
یعنی الان یه بچه کوچولو تو شکمش داشت..
بچهای که ناخواسته بود..
رو مبل نشسته بود و به دیوار زل زده بود..
داشت فکر میکرد..
اما به چی؟
به بچش؟
به شوهرش؟
یا اینکه چجوری به شوهرش بگه؟
نه..داشت به این فکر میکرد که چجوری بدون اینکه شوهرش متوجه بشه بره و بچش رو سقط کنه!
همینطوری داشت فکر میکرد که صدای باز شدن در رو شنید..
همین باعث شد از افکارش خارج بشه..
از جاش بلند شد و رفت سمت در تا از همسر خستش استقبال کنه..
ا.ت: خسته نباشی(لبخند فیک)
جیوونگ: ممنونم قشنگم
جیوونگ رفت سمتش و اروم بغلش کرد و بوسه سطحی رو لباش گذاشت..
ا.ت: خیلی خب بسه برو دوش بگیرتا غذا رو اماده کنم
جیوونگ: چشم خانمی
وقتی از رفتن جیوونگ مطمئن شد به اشپزخونه رفت..
اول یه لیوان اب خورد بعدش غذایی که درست کرده بود رو گذاشت رو گاز تا گرم بشه..
جیوونگ که اومد شامشون رو خوردن و بعد از اون نشستن رو مبل..
جیوونگ سرش تو گوشی بود و ا.ت داشت تلویزیون میدید اما کاملا مشخص بود که ذهنش دگیره و هواسش جای دیگست..
جیوونگ چند دفعه صداش زد ولی اون متوجه نشد اما با لمس شدن شونش توسط همسرش هواسش برگشت سرجاش و توجهش رو به جیوونگ که کنارش نشسته بود با نگرانی نگاهش میکرد داد..
جیوونگ: ا.ت چیزی شده؟؟
-حالت خوبه؟
ا.ت: عااا اره ارهه خوبم
جیوونگ: ظاهرت اینو نمیگه هاا
-بنظر خوب نمیای
-انگار ذهنت درگیر چیزیه
با این حرف جیوونگ بغض کرد..
درسته هنوز امادگی بچه دار شدن رو نداشت اما دلش هم نمیومد بچهای که فقط دوهفتهش هست رو بکشه..!
از همین امروز که متوجه بچه داره علاوه بر استرس یه احساس عجیبی تو سراسر بدنش پخش شده بود..
یجورایی احساس میکرد باید از اون بچه مراقبت کنه..
احساس میکرد اگه اون بچه رو سقط کنه گناه کرده..
جیووینگ: ا.ت چیشده داری نگرانم میکنی ها!
ا.ت: جیوونگ(بغض)
جیوونگ: بله
ا.ت: من باید یچزی رو بهت بگم
جیوونگ: چیشده؟
-بهم بگو من گوش میدم
ا.ت: من باردارم(گریه)
-بچه دارم
-تو داری بابا میشی
جیوونگ: چی؟! بچه ولی ما که...
ا.ت: کاری نکردیم؟
-چرا اتفاقا کردیم
-دوهفته پیش
-شما مست بودی نفهمیدی چیکار کردی
جیوونگ: ا.ت اروم باش
-خیلی خب!
-چیزی نشده که
ا.ت: یعنی چی که چیزی نشده من بچه نمیخام
جیوونگ: ولی چرا؟
-تو دلت میاد سقطش کنی؟
-اصن..اصن تو دلت نمیخاد مامان بشی؟
-فکرشو بکن
-یه بچه ناز و قشنگ که ترکیبی از تو و من باشه
-بچهای که بهت بگه مامان
-دستتو بگیره و برای اولین بار راه بره!
-فک کن...فک کن اصن دختر باشه
-یه دختر قشنگ و مهربون مثل مامانش
ا.ت: اینا همشون قشنگ و رویایین ولی من نمیتونم
-من مامان خوبی نمیشم
-اون از من خوشش نمیاد
-من نمیتونم درست باهاش رفتار کنم
-نمیتونم..
-نمیخام اون مثل من بشه
جیوونگ: تو خیلیم خوبی دیگه همچین حرفی نزن!
-تو حتما مامان خوبی میشی یادت رفته؟!
-تو به من قول دادی زمانی که بچه دار شدیم بقدری باهاش خوب رفتار کنی و باهاش حرف بزنی که اون احساس بدی نداشته باشه!
-تو قول دادی همیشه کنارش باشی و هواشو داشته باشی
ا.ت: ولی اگه نتونم چی؟
-اگه نتونم به قولام عمل کنم چی؟
-اون ناراحت میشه
-از من ناامید میشه
جیوونگ: نمیشه
-ازت ناامید نمیشه
-چون تو قراره به همه قول هات عمل کنی
-و من تو تمام مدت کنارت میمونم
-من بهت کمک میکنم
مطمئنم به خوبی از پسش برمیای!
جیوونگ/ا.ت
P:1
ویو نویسنده
تقریبا نزدیک دو هفتهای میشد که حال خوبی نداشت مدام حالش بهم میخورد..
غذاهایی که قبلا خیلی دوست داشت رو نمیتونست بخوره..
هوس چیزای ترش میکرد..
دیگه خودش هم داشت به این وضعیت شک میکرد..
از اخرین رابطش با همسرش دو هفته میگذره و از دو روز بعد از اون روز این جوری شد..
خب با این وضعیت به احتمال زیاد باردار بود..
اما اون که بچه نمیخواست!
هنوز امادگیش رو نداشت!
برای اینکه مطمئن تر بشه یه بیبی چک سفارش داد و منتظر موند تا بستش برسه..
تمام خونه رو با قدم های بلند طی میکرد و ناخون هاشو میجویید..
استرس تمام وجودش رو گرفته بود..
البته استرسش با شنیدن صدای زنگ در بیشتر هم شد..
رفت سمت در خونه و اروم بازش کرد و با مردی که از لباس هاش معلوم بود بستش رو اورده مواجه شد..
بعد از امضا کردن اون برگه، بسته رو از پستچی گرفت و در رو بست..
با استرس بازش کرد و اون وسیله کوچیک رو بیرون اورد..
به سمت اتاق مشترکشون رفت..
.
.
با چشای اشکی به بیبی چک تو دستش که حالا دوتا خط صاف روش داشت نگاه میکرد..
باورش نمیشد یعنی نمیتونست که باور کنه..
یعنی الان یه بچه کوچولو تو شکمش داشت..
بچهای که ناخواسته بود..
رو مبل نشسته بود و به دیوار زل زده بود..
داشت فکر میکرد..
اما به چی؟
به بچش؟
به شوهرش؟
یا اینکه چجوری به شوهرش بگه؟
نه..داشت به این فکر میکرد که چجوری بدون اینکه شوهرش متوجه بشه بره و بچش رو سقط کنه!
همینطوری داشت فکر میکرد که صدای باز شدن در رو شنید..
همین باعث شد از افکارش خارج بشه..
از جاش بلند شد و رفت سمت در تا از همسر خستش استقبال کنه..
ا.ت: خسته نباشی(لبخند فیک)
جیوونگ: ممنونم قشنگم
جیوونگ رفت سمتش و اروم بغلش کرد و بوسه سطحی رو لباش گذاشت..
ا.ت: خیلی خب بسه برو دوش بگیرتا غذا رو اماده کنم
جیوونگ: چشم خانمی
وقتی از رفتن جیوونگ مطمئن شد به اشپزخونه رفت..
اول یه لیوان اب خورد بعدش غذایی که درست کرده بود رو گذاشت رو گاز تا گرم بشه..
جیوونگ که اومد شامشون رو خوردن و بعد از اون نشستن رو مبل..
جیوونگ سرش تو گوشی بود و ا.ت داشت تلویزیون میدید اما کاملا مشخص بود که ذهنش دگیره و هواسش جای دیگست..
جیوونگ چند دفعه صداش زد ولی اون متوجه نشد اما با لمس شدن شونش توسط همسرش هواسش برگشت سرجاش و توجهش رو به جیوونگ که کنارش نشسته بود با نگرانی نگاهش میکرد داد..
جیوونگ: ا.ت چیزی شده؟؟
-حالت خوبه؟
ا.ت: عااا اره ارهه خوبم
جیوونگ: ظاهرت اینو نمیگه هاا
-بنظر خوب نمیای
-انگار ذهنت درگیر چیزیه
با این حرف جیوونگ بغض کرد..
درسته هنوز امادگی بچه دار شدن رو نداشت اما دلش هم نمیومد بچهای که فقط دوهفتهش هست رو بکشه..!
از همین امروز که متوجه بچه داره علاوه بر استرس یه احساس عجیبی تو سراسر بدنش پخش شده بود..
یجورایی احساس میکرد باید از اون بچه مراقبت کنه..
احساس میکرد اگه اون بچه رو سقط کنه گناه کرده..
جیووینگ: ا.ت چیشده داری نگرانم میکنی ها!
ا.ت: جیوونگ(بغض)
جیوونگ: بله
ا.ت: من باید یچزی رو بهت بگم
جیوونگ: چیشده؟
-بهم بگو من گوش میدم
ا.ت: من باردارم(گریه)
-بچه دارم
-تو داری بابا میشی
جیوونگ: چی؟! بچه ولی ما که...
ا.ت: کاری نکردیم؟
-چرا اتفاقا کردیم
-دوهفته پیش
-شما مست بودی نفهمیدی چیکار کردی
جیوونگ: ا.ت اروم باش
-خیلی خب!
-چیزی نشده که
ا.ت: یعنی چی که چیزی نشده من بچه نمیخام
جیوونگ: ولی چرا؟
-تو دلت میاد سقطش کنی؟
-اصن..اصن تو دلت نمیخاد مامان بشی؟
-فکرشو بکن
-یه بچه ناز و قشنگ که ترکیبی از تو و من باشه
-بچهای که بهت بگه مامان
-دستتو بگیره و برای اولین بار راه بره!
-فک کن...فک کن اصن دختر باشه
-یه دختر قشنگ و مهربون مثل مامانش
ا.ت: اینا همشون قشنگ و رویایین ولی من نمیتونم
-من مامان خوبی نمیشم
-اون از من خوشش نمیاد
-من نمیتونم درست باهاش رفتار کنم
-نمیتونم..
-نمیخام اون مثل من بشه
جیوونگ: تو خیلیم خوبی دیگه همچین حرفی نزن!
-تو حتما مامان خوبی میشی یادت رفته؟!
-تو به من قول دادی زمانی که بچه دار شدیم بقدری باهاش خوب رفتار کنی و باهاش حرف بزنی که اون احساس بدی نداشته باشه!
-تو قول دادی همیشه کنارش باشی و هواشو داشته باشی
ا.ت: ولی اگه نتونم چی؟
-اگه نتونم به قولام عمل کنم چی؟
-اون ناراحت میشه
-از من ناامید میشه
جیوونگ: نمیشه
-ازت ناامید نمیشه
-چون تو قراره به همه قول هات عمل کنی
-و من تو تمام مدت کنارت میمونم
-من بهت کمک میکنم
- ۹.۳k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط