وقتی وسط دعوا حالت بد میشه

دکتر《آقای مین،اگه میخواین ملاقاتشون کنید لطفا الان برید
یونگی سرش رو به معنی بله تکون داد
دکتر ادامه داد:اما لطفا زیاد نمونید
دکتر به دستیاره کنار دستش رو کرد
دکتر《لباس مخصوص رو بهشون بدید
یونگی رفت دیدنه ات
دستش کنار تختش دستش رو گرفت و گونه رو نوازش کرد.
_میدونم،میدونم همه‌ی اینا تقصیره منه،اما ببخش منو،من حواسمو به زندگیمون جمع نکردم(گریه)
سرش رو انداخت، دست ات رو بوسید و با چشمای اشکی به صورته معصوم ات خیره شد
_خواهش میکنم،برای یه بار دیگه هم که شده چشمای خوشگلت رو باز کن،لبخنده قشنگتو بهم نشون بده،خواهش میکنم(آخرش با بعض شدید)
پرستار تقه‌ای به در زد و در رو باز کرد
پرستار《آقای مین،وقتتون تموم شده لطفا هرچه زودتر بیاید بیرون
یونگی باشه‌ای کوتاه از بین لب هاش بیرون داد،برای آخرین بار از نزدیک به معشوقش نگاه کرد
و به سمت بیرون در قدم برداشت
پسرا با نگاه های منتظر به یونگی خیره شده بودن
یونگی بدون توجه‌ روی صندلی های انتظار نشست لباشو میخورد و دستاشو بهم میمالوند هوسوک رفت کنارشو بغلش کرد
هوسوک《هیونگ آروم باش بهت قول میدم اون خیلی قویه زود بهوش میاد
یونگی آروم گوشه های لبشو به بالا هدایت کرد و ممنونی گفت

یه روز
یه هفته
یه ماه
دوماه

گذشت،هیچ خبری نبود
پسرا همچنان توی بیمارستان بودن
دکتر اومد ات رو معاینه کنه،وقتی از در اتاق اومد بیرون
دکتر《 آقای مین براتون خبرایی دارم
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت بیست و سوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا ...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

dark life = 44صبح روز بعد، ات با حس خوبی از خواب بیدار شد. آ...

Last leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۷۰ 𓆪 🖤ات با ناباوری به جیمین خیره شد.ـ یعنی از اول هم...

پارت ۱۹۵

🌹🍷...................پارت۶.................🍷🌹#معشوقه_آلفا………...

چند پارتی تهیونگ

ساعت ۱۱ شب/هنوز یکم لجبازمروی مبل نشسته بودینهوسوک برات شکلا...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط