پنج پارتی پارت 1
شب سنگین بود.
بارون سفت میبارید روی شیشههای عمارت قدیمی، ساختمانی تاریک در قلب شهر، جایی که نور فقط از چراغهای داخلی فرار میکرد و دنیای بیرون را فراموش کرده بود.
ا.ت
دستمال سفیدش را روی میز گذاشت، دستهایش هنوز لرزید.
همونطور که هر شب، وقتی لینو به اتاق آمد، دستانش لرزید.
او خدمتکار بود.
نه اسمش مهم بود، نه گذشتهاش.
فقط دستورها را اجرا میکرد، با سرش پایین، بدون نگاه طولانی.
اما نگاه لینو... نگاهی بود که توی استخوانها فرو میرفت.
لینو صندلی مقابل او را کشید و نشست.
صداهای باران و تنفس سنگینش تنها چیزهایی بودند که توی اتاق شنیده میشد.
— «من دوستت دارم.»
این جمله.
مثل یه ضربه.
مثل یه اسلحه که سماق زد.
ا.ت سرش را بالا نیاورد.
تنها دستمال را محکمتر گرفت.
لینو بلند شد.
قدمهایش را به سمت اون زد.
دستش را گذاشت روی صورت اون، مثل اینکه میترسه، ولی با تمام وجود حاضره بمیره اگه بر نداره.
— «تو مال منه. اگه نگی «آره»، من خودمو میکشم.»
سکوت.
تنها صدای باران.
تنها نفسهای سنگین.
ا.ت سرش را بلند کرد.
نگاهش به چشماش افتاد.
چشماشی که معنی نداشت، فقط گفت
— «آره.»
روز بعد.
صبح.
هوا هنوز سنگین بود.
لینو دیروقت بیدار شده بود، ولی هان ، برادر بزرگترش، داشت به ا.ت نگاه میکرد.
هان، مثل لینو، اما تفاوتهایی داشت.
کمتر لمس، بیشتر نگاه.
کمتر صدا، بیشتر عمل.
او هم عاشق شده بود.
از دور، از زمانی که ا.ت پایش کرد توی خونهشون.
از زمانی که دید لینو با دستش لمسش کرده.
صبح، توی آشپزخونه، هان گفت
— «منم دوستت دارم.»
ا.ت دستشویی را باز کرد، آب را روشن کرد.
بیپاسخیاش گرم بود، ولی سفت.
هان نگاه کرد به پشت سرش، بعد گفت
— «من مشکلی ندارم. اگه لینو کنارت باشه، من هم میمونم.»
ا.ت نگفت هیچی.
ولی دستش لرزید.
هفتهها گذشتند.
ماهها.
لینو و هان، هردو کنار ا.ت.
لینو با دستهای خشن، با لمسهایی که میگفت من مال توام .
هان با دستهای نرم، با لمسی که میگفت من هم مال توام .
ایرانیها میگفتند غریب، مردم شهر میگفتند غلط.
ولی توی اون عمارت تاریک، دنیا فرق میکرد.
دنیایی که ا.ت ، دیگه خدمتکار نبود.
ملکه بود.
ملکه مافیای استری کیدزن .
لینو و هان، دو برادر، دو سلاح، دو قلب.
هردوشون زیر دست اون.
هردوشون دنبال چشمهای اون.
شبها، توی آسمونبازی، وقتی بارون میبارید،
سه نفر ایستاده بودن.
مثل ستارههایی که سرنوشتشون گره خورده بود.
لینو دستش رو دور کمر ا.ت انداخت.
هان دستش رو روی دست اون گذاشت.
ا.ت نفس عمیقی کشید.
نگاهش به شهر افتاده بود.
— «من میترسم.»
لینو گفت
— «من نمیذارم هیچی بهت برسه.»
هان گفت
— «حتی اگه خودت هم بخوای به خودت آسیب بزنی، من متوقفت میکنم.»
بارون سفت میبارید روی شیشههای عمارت قدیمی، ساختمانی تاریک در قلب شهر، جایی که نور فقط از چراغهای داخلی فرار میکرد و دنیای بیرون را فراموش کرده بود.
ا.ت
دستمال سفیدش را روی میز گذاشت، دستهایش هنوز لرزید.
همونطور که هر شب، وقتی لینو به اتاق آمد، دستانش لرزید.
او خدمتکار بود.
نه اسمش مهم بود، نه گذشتهاش.
فقط دستورها را اجرا میکرد، با سرش پایین، بدون نگاه طولانی.
اما نگاه لینو... نگاهی بود که توی استخوانها فرو میرفت.
لینو صندلی مقابل او را کشید و نشست.
صداهای باران و تنفس سنگینش تنها چیزهایی بودند که توی اتاق شنیده میشد.
— «من دوستت دارم.»
این جمله.
مثل یه ضربه.
مثل یه اسلحه که سماق زد.
ا.ت سرش را بالا نیاورد.
تنها دستمال را محکمتر گرفت.
لینو بلند شد.
قدمهایش را به سمت اون زد.
دستش را گذاشت روی صورت اون، مثل اینکه میترسه، ولی با تمام وجود حاضره بمیره اگه بر نداره.
— «تو مال منه. اگه نگی «آره»، من خودمو میکشم.»
سکوت.
تنها صدای باران.
تنها نفسهای سنگین.
ا.ت سرش را بلند کرد.
نگاهش به چشماش افتاد.
چشماشی که معنی نداشت، فقط گفت
— «آره.»
روز بعد.
صبح.
هوا هنوز سنگین بود.
لینو دیروقت بیدار شده بود، ولی هان ، برادر بزرگترش، داشت به ا.ت نگاه میکرد.
هان، مثل لینو، اما تفاوتهایی داشت.
کمتر لمس، بیشتر نگاه.
کمتر صدا، بیشتر عمل.
او هم عاشق شده بود.
از دور، از زمانی که ا.ت پایش کرد توی خونهشون.
از زمانی که دید لینو با دستش لمسش کرده.
صبح، توی آشپزخونه، هان گفت
— «منم دوستت دارم.»
ا.ت دستشویی را باز کرد، آب را روشن کرد.
بیپاسخیاش گرم بود، ولی سفت.
هان نگاه کرد به پشت سرش، بعد گفت
— «من مشکلی ندارم. اگه لینو کنارت باشه، من هم میمونم.»
ا.ت نگفت هیچی.
ولی دستش لرزید.
هفتهها گذشتند.
ماهها.
لینو و هان، هردو کنار ا.ت.
لینو با دستهای خشن، با لمسهایی که میگفت من مال توام .
هان با دستهای نرم، با لمسی که میگفت من هم مال توام .
ایرانیها میگفتند غریب، مردم شهر میگفتند غلط.
ولی توی اون عمارت تاریک، دنیا فرق میکرد.
دنیایی که ا.ت ، دیگه خدمتکار نبود.
ملکه بود.
ملکه مافیای استری کیدزن .
لینو و هان، دو برادر، دو سلاح، دو قلب.
هردوشون زیر دست اون.
هردوشون دنبال چشمهای اون.
شبها، توی آسمونبازی، وقتی بارون میبارید،
سه نفر ایستاده بودن.
مثل ستارههایی که سرنوشتشون گره خورده بود.
لینو دستش رو دور کمر ا.ت انداخت.
هان دستش رو روی دست اون گذاشت.
ا.ت نفس عمیقی کشید.
نگاهش به شهر افتاده بود.
— «من میترسم.»
لینو گفت
— «من نمیذارم هیچی بهت برسه.»
هان گفت
— «حتی اگه خودت هم بخوای به خودت آسیب بزنی، من متوقفت میکنم.»
- ۶.۴k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط