مافیای من

مافیای_من
پارت 39

حول‌وحوشِ ظهر بود و توی سکوتِ اتاق غرق بودم که…
بدونِ حتی یک در زدنِ ساده، درِ اتاق با صدای بدی باز شد و چند نفر از خدمه‌ی مخصوصِ عمارت با دست‌پاچگی ریختن داخل! قبل از اینکه حتی فرصت کنم بپرسم چه خبره، سایه‌ی بلند و آشنایی توی چارچوبِ در پدیدار شد.
جیمین بود. دست‌هاش توی جیبِ شلوارِ کتانش بود و با اون نگاهِ سرد و بی‌تفاوتش بهم خیره شده بود. نگاهی به سرتاپام انداخت و با لحنی که هیچ خبری از احساس توش نبود، بی‌پرده گفت:

جیمین: تا ساعت ۸ بیشتر وقت نداری آماده بشی. مثلِ آدم آماده می‌شی، بدون هیچ حاشیه‌ای سوارِ ماشین می‌شی، و اونجا… یادت نرفته که قراره نقشِ نامزدمو بازی کنی، مگه نه؟

نگاهِ برنده‌م رو دوختم به چشماش و قبل از اینکه بتونه حرفِ دیگه‌ای بزنه، لب زدم:

ا/ت: نگران نباش… طوری بازی می‌کنم که خودتم تعجب کنی!

جیمین پوزخندِ محوی زد، نگاهی به خدمه که لباس‌ها و لوازمِ آرایش رو دستشون گرفته بودن انداخت و بدونِ اینکه حرفِ دیگه‌ای بزنه، برگشت و با قدم‌های بلند از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست.

خدمه بدونِ فوتِ وقت هجوم آوردن سمتم؛ وقتِ شروعِ طوفان بود…

خدمه انگار که دارن یه بمبِ ساعتی رو خنثی می‌کنن، با استرس و سرعت دورم جمع شدن. یکی موهامو می‌کشید سمتِ میزِ آرایش، یکی جعبه‌ی لوازمِ آرایش رو باز می‌کرد و اون یکی هم با دستپاچگی لباسِ آبیِ خیره‌کننده رو آماده نگه داشته بود.
چشم‌هام رو بستم و اجازه دادم هر کار دلشون میخواد بکنن؛ حوصله‌ی غر زدن نداشتم. ساعت‌ها با استرس و عجله گذشت، تا اینکه بالاخره بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن، از روی صندلی بلند شدم و به خودم توی آینه نگاه کردم.
موهای موج‌دارم به طرزِ بی‌نقصی حالت داده شده بود و آرایشم، در عینِ ملایم بودن، جذبه‌ی عجیبی به چهره‌ام داده بود. خدمت‌کار با کمکِ بقیه لباسِ آبیِ اقیانوسی رو تنم کرد؛ لباس کاملاً قالبِ تنم بود و وقتی توی آینه نگاه کردم، خودم هم برای لحظه‌ای از این همه اقتدار و زیبایی تعجب کردم.
صدای زنگِ تلفنِ اتاق بلند شد. یکی از خدمت‌کارها گوشی رو برداشت، نگاهی به من انداخت و با لکنت گفت:
– خـ… خانوم… آقا پایین منتظرن. گفتن وقتِ رفتنه.
نفسِ عمیقی کشیدم. کیفِ دستیِ کوچیکم رو برداشتم، دست‌هام رو مشت کردم تا لرزششون معلوم نشه و با قدم‌های محکم، از اتاق خارج شدم.

پله‌ها رو یکی‌یکی پایین رفتم. پایینِ پله‌ها، جیمین با کت‌وشلوارِ تیره و رسمیِ بی‌نقصش ایستاده بود. با شنیدنِ صدای پاشنه‌ی کفش‌هام، سرش رو چرخوند و نگاهی به سمتم انداخت. برای ثانیه‌ای نگاهش روی چهره و لباسِ من قفل شد؛ برقی توی چشم‌های سردش دوید که سریع توی اون ماسکِ بی‌تفاوت پنهانش کرد.
جیمین هم خیلی خوشتیپ شده بود
با لحنی که سعی می‌کردم توش ذره‌ای ترس نباشه، بهش نزدیک شدم و گفتم:

ا/ت: منتظرت نزاشتم که؟؟

جیمین پوزخندِ سردی زد. دستم رو گرفت و کنارِ گوشم، با صدای بم و خش‌داری زمزمه کرد:

جیمین: یادت نره بازیگرِ اصلیِ امشب تویی… پس گند نزن!

بدونِ اینکه فرصتِ جواب دادن بهش رو بدم، به سمتِ درِ خروجی هدایتم کرد. ماشینِ مشکیِ ضدگلوله جلوی عمارت منتظر بود؛ وقتِ ورود به جهنمِ پدرِ جیمین رسیده بود…

درِ ماشین بسته شد و فضای پشتِ ماشین در سکوتِ سنگینی فرو رفت. موتورِ ماشین با غرشِ آرومی روشن شد و به سمتِ عمارتِ پدرِ جیمین به حرکت دراومد.

نگاهی به بیرونِ پنجره انداختم؛ تاریکیِ شب و چراغ‌های شهر که خیلی سریع از کنارمون رد می‌شدن، استرسِ درونی‌م رو بیشتر می‌کرد، اما توی چهره‌ام حتی یک خط از ترس هم پیدا نبود. همینطور که خیره به بیرون بودم، سنگینیِ نگاهی رو روی خودم حس کردم.
سرُ چرخوندم. جیمین دستش رو به لبه‌ی صندلی تکیه داده بود و خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. اون نورِ ضعیفی که از چراغ‌های خیابان روی صورتش می‌افتاد، جذابیتش رو صدبرابر کرده بود، اما نگاهش کاملاً جدی و کاوشگر بود...
(عکس لباس ا/ت و جیمین رو گذاشتم)
پایان پارت39
دیدگاه ها (۰)

**پارت ۲۱**نیم ساعت بعد، درِ اتاق با صدای خشنی باز شد و یکی ...

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

the lost leaves/رمان جیمین

پارت ۳

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.22(روایت از زبان ا.ت)...

شاهکاری به نام دروغ

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت اول | غریبه‌ی عمارت باران از صبح بی‌وقف...

قسمت ۷بعد از رفتن جیمین، هوا توی هال حسابی سنگین شده بود. جو...

همه از پارک جیمین می‌ترسیدن.قدرتمندترین مافیای آسیا؛ مردی که...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط