جادوی سیاه

پارت بیست و هفت
هرماینی داد زد و گفت هری ماه کامله !
هری بلافاصله به ریموس نگاه کرد
ریموس به ماه خیره شده بود سیریوس به سمتش دوید و گفت ربموس ریموس به من گوش کن ریموس !
ریموس داشت تبدیل میشد صدای شکستن استخون و پاره شدن لباس و ناله ی ریموس و بعد صدای غرش وحشتناکی تو محوطه پیچید
و تبدیل به گرگی  با پوزه ای بلند شد
ریموس خواست بیاد سمت من و هری و رون و هرماینی که یهو کسی جلوی ما قرار گرفت اسنیپ بود گرگینه خواست حمله کنه که همون لحظه سگی بزرگ گرگینه رو نقش زمین کرد و گرگینه پرتابش کرد یه طرف هری خواست جلو بره ولی اسنیپ جلوشو گرفت من که تازه پدرم رو پیدا کرده بودم و  نمیخواستم از دستش بدم با یه حرکت خشونت امیز از اسنیپ رد شدم و دنبال او رفتم همون لحظه رون داد زد هیلی پتیگرو !
برگشتم و دیدم پتیگرو داره کوچیک و کوچیک تر میشه و تبدیل به موش میشه گفتم ای موش کثیف باید همونجا میکشتمت
دنبالش رفتم ولی معلوم بود که یه موش کوچولوی چندش رو نمیشه تو شب پیدا کرد
بعد یهو همه جا ساکت شد و بعد همه جا سرد شد مه همه جا رو پر کرد خاطرات بد صدای جیغ و معلوم بود چیه
هری داد زد دیوانه ساز ها !بچه ها به یه خاطراه ی خوش فکر کنین و بگین اکسپکتو پاترونوم
هرمانی و رون و هری تلاش کردن ولی نشد من حواسم پرت پدر بود الان کجاست ؟حالش خوبه ؟دیوانه ساز ها گرفتنش؟ریموس چی ؟پدرخواندم ؟ قراره چه بلایی سرشون بیاد اصلا سیریوس زندست
همین فکر رو که کردم افتادم زمین همه چی تار و محو شد
چند ساعت بعد بیدار شدم یهو عین روانی ها از خواب پریدم و از تخت بیرون رفتم داشتم در رو باز میکردم که صدای دامبلدور و هری و هرماینی و رون رو شنیدم روی پاش توی گچ بود و هری و هرماینی روی تخت با ناله بیدار شدن دامبلدور گفت دوشیزه بلک ؟میتونم بپرسم کجا میرین ؟
با لحن تند تند گفتم پروفسور سیریوس اون بی گناهه نباید ..دیوانه ساز ها اونا .پدرم کجاست . حالش خوبه ؟پوروفسور لوپین چی ؟
دامبلدور ابروشو برد بالا و گفت دوشیزه بلک دوشیزه بلک اروم باشید
هری و هرماینی هم بلند شدن و گفتن پورفسور حقیقت داره پیتر پتیگرو زندست سیریوس بیگناهه !
هرماینی با التماس گفت باید حرفمون رو باور کنید
دامبلدور گفت باور میکنم دوشیزه گرنجر (مکث)امشب دو تا بیگناه ازاد میشن (تا خواست برگرده و بره مکث کرد و گفت )فکر کنم سه بار چرخوندن کافی باشه
دامبلدور رفت و من گفتم چی ؟
هرماینی دست من و هری رو گرفت و کشید و رفتیم توی یه راه رو و بعد هرماینی ما رو کشید توی یه کمد و یه گردنبند عجیب از زیر لباسش بیرون اورد و چرخوند من فهمیدم چیه و با تعجب گفتم زمان برگردان ؟
هرماینی گفت اره اول سال برای مدریت کردن کلاس هام پوروفسور مک و نگال بهم داد
بعد هر سه بیرون رفتیم
دیدگاه ها (۱)

اگه قرار بود یه نوشته برا دراکو بنویسی و اون بخونه چی بود تو...

دراکو عشق واقعیp11

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۳۰مروارید با دهن باز و چشمای گرد ...

پارت ۳۷

عنوان سناریو: بازی جاسوس

پارت ۴۲

عشق خیانت انتقامpart11ویو جیمین:لارا در اتاق رو باز کرد ر...

سناریو:زخم التیامی/ پارت ۱۲**باکوگو**در زدم. _بیا تودر رو با...

فیک شوگا یادم نیست پارت چنده

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط