•~•~پیوند اجباری: قسمت هفتم•~•~
•~•~پیوند اجباری: قسمت هفتم•~•~
پرتم کرد رو تخت و بدون هیچ شب بخیری رفت بیرون و درو محکم بست
منم سرمو گذاشتن رو بالشت و سیاهییی....
صب بود ، بیدار شده بودم و به سقف خیره شده بودم
تمام این اتفاقات چند روز رو مرور میکردم از حرکات عوض شده ته تا چیزای دیگه
که در با شتاب باز شد ، تهیونگ بود....
_ بیا صبحونه بخور
+آخه صب بخیرت ک......
ات خواست بگه آخه صب بخیرت کجا رف که تهیونگ درو محکم بست...
ات متوجه این کارای احمقانه تهیونگ شده بود...
رفت سرویس و یکم به خودش رسید و رفت تو پذیرایی
وقتی وارد شد تهیونگ و دید که توی گوشی بود و رو کاناپه نشسته بود
که تهیونگ گفت:
_ بر بخور ی وقت از گشنگی نیوفتی رو دستمون
ات دیگه دووم نیاورد و خودش و خالی کرد=
+اَهه ..لعنتی...آخه تو چت شده تهیونگ ، واقعا نمیدونم چه مرگته ، یه مودی و آورد دم دست من ... هر روزم باید نگران این باشم که کی رفتاراش عوض میشه
تهیونگ روبه روی آن قرار گرفت و با صدای بمش شروع کرد حرف زدن=
_ پس ...که اینطور! خوشحالم که میخوای با حقیقت روبه رو شی خانم کیم ات
+از کی تاحالا شدم کیم ات؟...بعدشم انقد هذیون نگو ، چه چیزی هست که باید خبر دار شم؟
_ آخخخخ...دختر..! من عاشقتم ، برات میمیرم ، حالا خوب شد!
ات مات و مبهوت زل زده بود به چشمای تهیونگ ....
چشماش اشکی بود و باور نمیکرد که همچین اتفاقی افتاده....!
+ه..هاع؟...میدونم این شوخیه...
_ چرا نمیخوای واقعیت و باور کنی..ات
+ لعنتی...چون من تورو به انواع یه دوست میدیدم ، یه رفیق نه چیز بیشتری....
_ یعنی الان احساساتم تقصیر خودمه!؟
+تهیونگ چرا نمیفهمی ...من کاری به واکنش تو ندارم ولی .... ولی من احساسی نسبت به تو ندارممممم...بفهم تهیونگگگ
این جمله ات مثل یه خنجر به قلب تهیونگ ضربه زد...!
تهیونگ فک میکرد این احساس دو طرفه که ات شاید خجالت میکشید بگه ولی..
نمیتونست باور کنه.....
این داستان ادامه دارد....
شرط؟
۷ لایک
۷ بازنشر
۲ تا فالور باید اضاف بشه
منم انسانم مثل بقیه رمان نویسا .... پس منم نیاز به حمایت دارم ، مثل بقیه
ماچ به کله همتونننن🫂🍓
بنظرتون تهیونگ دل ات و میدزده یا ن؟
یا شاید ... دیگه از هم جدا شن و برن برای زندگی جدیدشون تلاش کنن؟
بنظر شما قراره چه اتفاقی بیوفته؟
💃🫂🛐👩❤️👩💞
پرتم کرد رو تخت و بدون هیچ شب بخیری رفت بیرون و درو محکم بست
منم سرمو گذاشتن رو بالشت و سیاهییی....
صب بود ، بیدار شده بودم و به سقف خیره شده بودم
تمام این اتفاقات چند روز رو مرور میکردم از حرکات عوض شده ته تا چیزای دیگه
که در با شتاب باز شد ، تهیونگ بود....
_ بیا صبحونه بخور
+آخه صب بخیرت ک......
ات خواست بگه آخه صب بخیرت کجا رف که تهیونگ درو محکم بست...
ات متوجه این کارای احمقانه تهیونگ شده بود...
رفت سرویس و یکم به خودش رسید و رفت تو پذیرایی
وقتی وارد شد تهیونگ و دید که توی گوشی بود و رو کاناپه نشسته بود
که تهیونگ گفت:
_ بر بخور ی وقت از گشنگی نیوفتی رو دستمون
ات دیگه دووم نیاورد و خودش و خالی کرد=
+اَهه ..لعنتی...آخه تو چت شده تهیونگ ، واقعا نمیدونم چه مرگته ، یه مودی و آورد دم دست من ... هر روزم باید نگران این باشم که کی رفتاراش عوض میشه
تهیونگ روبه روی آن قرار گرفت و با صدای بمش شروع کرد حرف زدن=
_ پس ...که اینطور! خوشحالم که میخوای با حقیقت روبه رو شی خانم کیم ات
+از کی تاحالا شدم کیم ات؟...بعدشم انقد هذیون نگو ، چه چیزی هست که باید خبر دار شم؟
_ آخخخخ...دختر..! من عاشقتم ، برات میمیرم ، حالا خوب شد!
ات مات و مبهوت زل زده بود به چشمای تهیونگ ....
چشماش اشکی بود و باور نمیکرد که همچین اتفاقی افتاده....!
+ه..هاع؟...میدونم این شوخیه...
_ چرا نمیخوای واقعیت و باور کنی..ات
+ لعنتی...چون من تورو به انواع یه دوست میدیدم ، یه رفیق نه چیز بیشتری....
_ یعنی الان احساساتم تقصیر خودمه!؟
+تهیونگ چرا نمیفهمی ...من کاری به واکنش تو ندارم ولی .... ولی من احساسی نسبت به تو ندارممممم...بفهم تهیونگگگ
این جمله ات مثل یه خنجر به قلب تهیونگ ضربه زد...!
تهیونگ فک میکرد این احساس دو طرفه که ات شاید خجالت میکشید بگه ولی..
نمیتونست باور کنه.....
این داستان ادامه دارد....
شرط؟
۷ لایک
۷ بازنشر
۲ تا فالور باید اضاف بشه
منم انسانم مثل بقیه رمان نویسا .... پس منم نیاز به حمایت دارم ، مثل بقیه
ماچ به کله همتونننن🫂🍓
بنظرتون تهیونگ دل ات و میدزده یا ن؟
یا شاید ... دیگه از هم جدا شن و برن برای زندگی جدیدشون تلاش کنن؟
بنظر شما قراره چه اتفاقی بیوفته؟
💃🫂🛐👩❤️👩💞
- ۱۱۸
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط