پارت ۳۴ — «اولین قدم»
پارت ۳۴ — «اولین قدم»
سوهی چند روز هیچ کاری نکرد.
نه با یورا حرف زد، نه دربارهاش چیزی گفت.
فقط منتظر موند.
منتظر فرصتی که اگر کاری انجام داد، کسی نتونه به راحتی ردش رو بگیره.
بالاخره اون فرصت از راه رسید.
خاندان چو قرار بود برای چند روز در یکی از اقامتگاههای سلطنتی، خارج از پایتخت مستقر بشه. قرار بود در همون مدت، چند دیدار رسمی هم با خاندان مین انجام بشه.
یونگی هم به خاطر مسئولیت نظامیاش مجبور بود در بعضی از این جلسات حضور داشته باشه.
و سوهی دقیقاً همین رو میخواست.
چند روز قبل از حرکت، سوهی یکی از خدمتکارهای مورد اعتمادش رو صدا زد.
«اون دختری که همیشه کنار یورا دیده میشه... سوآ.»
خدمتکار سرش رو پایین انداخت.
«بله، بانو.»
«دربارهی رفتوآمدهاش تحقیق کن.»
خدمتکار مکث کرد.
«دربارهی چی؟»
سوهی نگاه سردی بهش انداخت.
«دربارهی هیچ چیز خاصی. فقط میخوام بدونم چه زمانی یورا تنهاست.»
خدمتکار سر خم کرد.
«اطاعت میکنم.»
---
در همین فاصله، یورا از چیزی خبر نداشت.
او و یونگی چند روزی بود که بیشتر از قبل همدیگه رو میدیدن.
یک عصر، یونگی به روستا اومد.
یورا وقتی دیدش، گفت:
«بازم اومدی؟»
یونگی گفت:
«اگر مزاحمم، برمیگردم.»
یورا سریع جواب داد:
«نه، حالا که اومدی بمون.»
یونگی نشست.
چند لحظه بعد یورا گفت:
«چیزی شده؟»
«نه.»
«پس چرا اینقدر ساکتی؟»
یونگی نگاهش کرد.
«چون وقتی کنار توام، لازم نیست همیشه حرف بزنم.»
یورا لبخند زد.
«این یکی رو خوب اومدی.»
یونگی هم لبخند کوتاهی زد.
بعد جدی شد.
«یورا.»
«هوم؟»
«اگر یه روز اتفاقی افتاد که مجبور شدیم از هم فاصله بگیریم...»
یورا حرفش رو قطع کرد.
«نه.»
«هنوز حرفم تموم نشده.»
«لازم نیست. جوابم نهه.»
یونگی چند ثانیه نگاهش کرد.
«تو حتی نمیدونی میخواستم چی بگم.»
«مهم نیست.»
یونگی آهسته خندید.
اما بعد گفت:
«قول بده اگر چیزی دربارهی من شنیدی، بدون اینکه از خودم بپرسی باورش نکنی.»
یورا این بار جدی شد.
«قول میدم.»
«حتی اگر همهی مردم یه چیز بگن؟»
«حتی اگه همهی هانول بگن.»
یونگی نگاهش کرد.
«خوبه.»
---
آن شب، وقتی یونگی رفت، یورا تا مدتها به حرفش فکر کرد.
نمیدانست چرا چنین قولی از او گرفته بود.
اما نمیدانست چند روز بعد، دقیقاً به همین قول احتیاج پیدا خواهد کرد.
چون در همان ساعت، در اقامتگاه سلطنتی، سوهی روبهروی خدمتکارش نشسته بود.
خدمتکار گفت:
«فردا عصر یورا برای خرید دارو به شهر میاد. سوآ هم همراهشه.»
سوهی آرام پرسید:
«و بعد؟»
«بعد از خرید، سوآ باید به خانهی یکی از اقوامش بره. یورا تنها برمیگرده.»
سوهی چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«خوبه.»
نگاهش روی جعبهی کوچکی که روی میز بود ثابت موند.
«پس از فردا شروع میکنیم.»
سوهی چند روز هیچ کاری نکرد.
نه با یورا حرف زد، نه دربارهاش چیزی گفت.
فقط منتظر موند.
منتظر فرصتی که اگر کاری انجام داد، کسی نتونه به راحتی ردش رو بگیره.
بالاخره اون فرصت از راه رسید.
خاندان چو قرار بود برای چند روز در یکی از اقامتگاههای سلطنتی، خارج از پایتخت مستقر بشه. قرار بود در همون مدت، چند دیدار رسمی هم با خاندان مین انجام بشه.
یونگی هم به خاطر مسئولیت نظامیاش مجبور بود در بعضی از این جلسات حضور داشته باشه.
و سوهی دقیقاً همین رو میخواست.
چند روز قبل از حرکت، سوهی یکی از خدمتکارهای مورد اعتمادش رو صدا زد.
«اون دختری که همیشه کنار یورا دیده میشه... سوآ.»
خدمتکار سرش رو پایین انداخت.
«بله، بانو.»
«دربارهی رفتوآمدهاش تحقیق کن.»
خدمتکار مکث کرد.
«دربارهی چی؟»
سوهی نگاه سردی بهش انداخت.
«دربارهی هیچ چیز خاصی. فقط میخوام بدونم چه زمانی یورا تنهاست.»
خدمتکار سر خم کرد.
«اطاعت میکنم.»
---
در همین فاصله، یورا از چیزی خبر نداشت.
او و یونگی چند روزی بود که بیشتر از قبل همدیگه رو میدیدن.
یک عصر، یونگی به روستا اومد.
یورا وقتی دیدش، گفت:
«بازم اومدی؟»
یونگی گفت:
«اگر مزاحمم، برمیگردم.»
یورا سریع جواب داد:
«نه، حالا که اومدی بمون.»
یونگی نشست.
چند لحظه بعد یورا گفت:
«چیزی شده؟»
«نه.»
«پس چرا اینقدر ساکتی؟»
یونگی نگاهش کرد.
«چون وقتی کنار توام، لازم نیست همیشه حرف بزنم.»
یورا لبخند زد.
«این یکی رو خوب اومدی.»
یونگی هم لبخند کوتاهی زد.
بعد جدی شد.
«یورا.»
«هوم؟»
«اگر یه روز اتفاقی افتاد که مجبور شدیم از هم فاصله بگیریم...»
یورا حرفش رو قطع کرد.
«نه.»
«هنوز حرفم تموم نشده.»
«لازم نیست. جوابم نهه.»
یونگی چند ثانیه نگاهش کرد.
«تو حتی نمیدونی میخواستم چی بگم.»
«مهم نیست.»
یونگی آهسته خندید.
اما بعد گفت:
«قول بده اگر چیزی دربارهی من شنیدی، بدون اینکه از خودم بپرسی باورش نکنی.»
یورا این بار جدی شد.
«قول میدم.»
«حتی اگر همهی مردم یه چیز بگن؟»
«حتی اگه همهی هانول بگن.»
یونگی نگاهش کرد.
«خوبه.»
---
آن شب، وقتی یونگی رفت، یورا تا مدتها به حرفش فکر کرد.
نمیدانست چرا چنین قولی از او گرفته بود.
اما نمیدانست چند روز بعد، دقیقاً به همین قول احتیاج پیدا خواهد کرد.
چون در همان ساعت، در اقامتگاه سلطنتی، سوهی روبهروی خدمتکارش نشسته بود.
خدمتکار گفت:
«فردا عصر یورا برای خرید دارو به شهر میاد. سوآ هم همراهشه.»
سوهی آرام پرسید:
«و بعد؟»
«بعد از خرید، سوآ باید به خانهی یکی از اقوامش بره. یورا تنها برمیگرده.»
سوهی چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«خوبه.»
نگاهش روی جعبهی کوچکی که روی میز بود ثابت موند.
«پس از فردا شروع میکنیم.»
- ۸۸
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط