~My Dream Life~
Part 5
*ویو سر زنگ ریاضی
معلم همینجوری داشت درس رو توضیح میداد و تو هم داشتی نت برداری میکردی و کتابت رو حل میکردی.
وقتی هم که معلم وقت استراحت میداد برای جییون همه چیز رو توضیح میدادی.
داشتی همینجوری برای جییون توضیح میدادی که یهو زنگ خورد.
معلم: خب بچه ها آخر هفته خوبی داشته باشین. حواستون هم باشه که هفته بعد از این مبحث امتحان میگیرم.
همه کلاس بله گفتن و مشغول جمع کردن وسایل شدن.
دایون: واقعا خیلی راحت بود.
یورا: اره واقعا راحت بود، اگه فرمول های قبلی رو ازشون درک داشتی خیلی راحت حل میشد.
اونهو: شما دوتا مخ ریاضی دارین درباره چی صحبت میکنین؟ کجای این مبحث راحت بود اخه؟ عقلتون رو از دست دادین؟
کیسوک: داداش حالا چرا آمپر چسبوندی بالا؟
داشتین از پله ها میرفتین پایین که تو گفتی
یورا: چطوره بریم کتابخونه؟ اینجوری من و دایون میتونیم براتون توضیح بدیم و یکم هم باهم وقت میگذرونیم. نظرتون چیه؟؟؟
یونا: من که موافقم؛ واقعا نیازمند همچین چیزی بودم.
تومین: من یکم متوجه شدم ولی باهاتون میام. پسرا! شما هم میاین؟
جییون: من که اوکیم.
اونهو: من چشم بسته باهاتون تا کتابخونه میام.
کیسوک: حالا که همه میرن منم میام.
و همهتون به سمت کتابخونه راه افتادین. توی راه یجا وایسادین و بستنی خریدین.
*ویو کتابخونه
تقریبا دو ساعتی میشد که توی کتابخونه نشسته بودین و داشتین درس میخوندین. تو با تومین و جییون و اونهو بودی و دایون هم با یونا و کیسوک.
یورا: خب متوجه شدین؟ یا دوباره توضیح بدم؟
اونهو: پس یعنی اگر عدد منفی بود، باید از جذر استفاده بشه؟
یورا: آفرین؛ دقیقا همینه.
تومین: منم متوجه شدم.
یورا: جییون! تو هم فهمیدی؟ اگر نفهمیدی راحت باش بگو. کسی قرار نیست چیزی بهت بگه.
جییون: نه فهمیدم؛ فقط اگر اعداد توی پرانتز بود چی؟
یورا: گفتم دیگه؛ اول اعدادی که توی پرانتز هستن رو حساب میکنیم، همین. بقیهش مثل محاسبه عادیشه.
جییون: اهاااااا! اوکی فهمیدم.
یورا: خوبه. دایون شما هم تمومین؟
دایون: بزار برای کیسوک یکبار دیگه توضیح بدم.
یورا: باشه؛ عجله ای نداریم، راحت باشین.
بعد از ۱۵ دقیقه دایون هم گفت که تموم شدن و وسایلتون رو جمع کردین و رفتین بیرون. ساعت دیگه داشت ۵ میشد و نزدیک غروب بود. همه راه افتادین سمت خونه هاتون.
دیگه کم کم راهتون باید جدا میشد.
تومین: یورا اگه تنهایی باهات بیام.
یورا: نه مشکلی نیست. زنگ میزنم هیونبین بیاد دنبالم.
تومین: مطمئنی؟
یورا: اره بابا! شما برین. خداحافظ.
تومین: باشه! هرجوری که راحتی. خداحافط.
و راهتون از هم جدا شد. تو باید سمت مدرسه میرفتی.
همینجوری که به مدرسه نزدیکتر میشدی، چشمت به ماشین های مشکی که صبح هم دیده بودی خورد.
یورا: یعنی هنوز اینجان؟ مگه چیکار دارن میکنن؟
بیخیال شدی و به راهت ادامه دادی. گوشیت رو دراوردی و به هیونبین زنگ زدی.
یورا: الو؟
هیونبین: بله!
یورا: میگم میتونی بیای دنبالم؟
هیونبین: باشه؛ کجایی؟
یورا: الان از جلوی در مدرسه دارم رد میشم. سر خیابون وایمیسم، اونجا بیا دنبالم.
هیونبین: باشه الان میام.
یورا: مرسی!
هیونبین: خواهش میکنم.
و قطع کردین. یکم که جلوتر رفتی یهو صدای یهنفر اومد که داره صدات میکنه. برگشتی ولی کسی رو ندیدی. چرخیدی و دوباره به راهت ادامه دادی که دوباره همون صدا اسمت رو صدا کرد. دوباره برگشتی و اینبار دیدی که یکنفر داره بهت نزدیک میشه.
(بچه ها یه سوال دارم. برای شما پارت های قبلی هست؟ اگه نه بگین که دوباره آپلودشون کنم چون برای خودم عکستون نیست ولی زده یازده مطلب برای همین خواستم مطمئن بشم)
*ویو سر زنگ ریاضی
معلم همینجوری داشت درس رو توضیح میداد و تو هم داشتی نت برداری میکردی و کتابت رو حل میکردی.
وقتی هم که معلم وقت استراحت میداد برای جییون همه چیز رو توضیح میدادی.
داشتی همینجوری برای جییون توضیح میدادی که یهو زنگ خورد.
معلم: خب بچه ها آخر هفته خوبی داشته باشین. حواستون هم باشه که هفته بعد از این مبحث امتحان میگیرم.
همه کلاس بله گفتن و مشغول جمع کردن وسایل شدن.
دایون: واقعا خیلی راحت بود.
یورا: اره واقعا راحت بود، اگه فرمول های قبلی رو ازشون درک داشتی خیلی راحت حل میشد.
اونهو: شما دوتا مخ ریاضی دارین درباره چی صحبت میکنین؟ کجای این مبحث راحت بود اخه؟ عقلتون رو از دست دادین؟
کیسوک: داداش حالا چرا آمپر چسبوندی بالا؟
داشتین از پله ها میرفتین پایین که تو گفتی
یورا: چطوره بریم کتابخونه؟ اینجوری من و دایون میتونیم براتون توضیح بدیم و یکم هم باهم وقت میگذرونیم. نظرتون چیه؟؟؟
یونا: من که موافقم؛ واقعا نیازمند همچین چیزی بودم.
تومین: من یکم متوجه شدم ولی باهاتون میام. پسرا! شما هم میاین؟
جییون: من که اوکیم.
اونهو: من چشم بسته باهاتون تا کتابخونه میام.
کیسوک: حالا که همه میرن منم میام.
و همهتون به سمت کتابخونه راه افتادین. توی راه یجا وایسادین و بستنی خریدین.
*ویو کتابخونه
تقریبا دو ساعتی میشد که توی کتابخونه نشسته بودین و داشتین درس میخوندین. تو با تومین و جییون و اونهو بودی و دایون هم با یونا و کیسوک.
یورا: خب متوجه شدین؟ یا دوباره توضیح بدم؟
اونهو: پس یعنی اگر عدد منفی بود، باید از جذر استفاده بشه؟
یورا: آفرین؛ دقیقا همینه.
تومین: منم متوجه شدم.
یورا: جییون! تو هم فهمیدی؟ اگر نفهمیدی راحت باش بگو. کسی قرار نیست چیزی بهت بگه.
جییون: نه فهمیدم؛ فقط اگر اعداد توی پرانتز بود چی؟
یورا: گفتم دیگه؛ اول اعدادی که توی پرانتز هستن رو حساب میکنیم، همین. بقیهش مثل محاسبه عادیشه.
جییون: اهاااااا! اوکی فهمیدم.
یورا: خوبه. دایون شما هم تمومین؟
دایون: بزار برای کیسوک یکبار دیگه توضیح بدم.
یورا: باشه؛ عجله ای نداریم، راحت باشین.
بعد از ۱۵ دقیقه دایون هم گفت که تموم شدن و وسایلتون رو جمع کردین و رفتین بیرون. ساعت دیگه داشت ۵ میشد و نزدیک غروب بود. همه راه افتادین سمت خونه هاتون.
دیگه کم کم راهتون باید جدا میشد.
تومین: یورا اگه تنهایی باهات بیام.
یورا: نه مشکلی نیست. زنگ میزنم هیونبین بیاد دنبالم.
تومین: مطمئنی؟
یورا: اره بابا! شما برین. خداحافظ.
تومین: باشه! هرجوری که راحتی. خداحافط.
و راهتون از هم جدا شد. تو باید سمت مدرسه میرفتی.
همینجوری که به مدرسه نزدیکتر میشدی، چشمت به ماشین های مشکی که صبح هم دیده بودی خورد.
یورا: یعنی هنوز اینجان؟ مگه چیکار دارن میکنن؟
بیخیال شدی و به راهت ادامه دادی. گوشیت رو دراوردی و به هیونبین زنگ زدی.
یورا: الو؟
هیونبین: بله!
یورا: میگم میتونی بیای دنبالم؟
هیونبین: باشه؛ کجایی؟
یورا: الان از جلوی در مدرسه دارم رد میشم. سر خیابون وایمیسم، اونجا بیا دنبالم.
هیونبین: باشه الان میام.
یورا: مرسی!
هیونبین: خواهش میکنم.
و قطع کردین. یکم که جلوتر رفتی یهو صدای یهنفر اومد که داره صدات میکنه. برگشتی ولی کسی رو ندیدی. چرخیدی و دوباره به راهت ادامه دادی که دوباره همون صدا اسمت رو صدا کرد. دوباره برگشتی و اینبار دیدی که یکنفر داره بهت نزدیک میشه.
(بچه ها یه سوال دارم. برای شما پارت های قبلی هست؟ اگه نه بگین که دوباره آپلودشون کنم چون برای خودم عکستون نیست ولی زده یازده مطلب برای همین خواستم مطمئن بشم)
- ۲.۰k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط