سکوت 🖤🥀
سکوت 🖤🥀
𓆩 پــارت بیستونهم 𓆪 🖤🥀
اسما هنوز به تصویر خیره بود.
ـ «معلم مدرسهم...»
سارا با تعجب گفت:
ـ «مطمئنی؟»
ـ «آره. هیچ شکی ندارم.»
نامجون گوشی را از دست مرد گرفت و تصویر را بزرگ کرد.
چهرهی مرد واضحتر شد.
یون ناگهان گفت:
ـ «این امکان نداره.»
اسما برگشت.
ـ «چی؟»
یون به تصویر اشاره کرد.
ـ «این مرد... معلم تو نیست.»
ـ «پس کیه؟»
یون چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «برادر مادرم.»
پدر اسما با شنیدن این جمله چشمهایش را بست.
ـ «بالاخره پیداش کردیم.»
مرد ناشناس خندید.
ـ «نه... اون ما رو پیدا کرده.»
صدای زنگ گوشی نامجون بلند شد.
شماره ناشناس.
نامجون جواب داد.
ـ «الو؟»
صدای مردی از پشت خط آمد:
ـ «اسما پیش شماست؟»
نامجون چیزی نگفت.
مرد دوباره گفت:
ـ «اگه هست، بهش بگو برای جواب همهی سؤالهاش... باید به مدرسه برگرده.»
تماس قطع شد.
اسما آرام گفت:
ـ «مدرسه؟»
یون سرش را تکان داد.
ـ «تو نمیری.»
ـ «ولی اونجا جوابمه.»
ـ «و ممکنه تله باشه.»
اسما به یون نگاه کرد.
ـ «این بار خودم تصمیم میگیرم.»
پدرش جلو آمد.
ـ «اسما، منم میام.»
اسما با ناراحتی گفت:
ـ «تو بیست سال منو تنها گذاشتی.»
مرد سکوت کرد.
ـ «این بار حداقل بذار خودم حقیقت رو پیدا کنم.»
اسما به سمت در رفت.
یون دنبالش راه افتاد.
ـ «پس منم میام.»
اسما ایستاد.
ـ «چرا؟»
یون آرام گفت:
ـ «چون هر چی هست... به گذشتهی هر دومون مربوطه.»
اسما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، همه جلوی مدرسه ایستاده بودند.
ساختمان کاملاً تاریک بود.
در ورودی نیمهباز مانده بود.
اسما دستگیره را گرفت.
همان لحظه صدای زنگ مدرسه در سکوت شب پیچید.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
و از بلندگوی مدرسه صدایی پخش شد:
ـ «خوش اومدی اسما.»
اسما خشکش زد.
صدا ادامه داد:
ـ «بیست ساله منتظرتم.»
چراغ راهرو یکییکی روشن شد.
در انتهای راهرو...
معلم اسما ایستاده بود.
و کنار او...
دختری ایستاده بود که اسما هرگز ندیده بود.
اما وقتی دختر سرش را بالا آورد، اسما نفسش بند آمد.
چون دقیقاً شبیه خودش بود. 🖤🥀
𓆩 پــارت بیستونهم 𓆪 🖤🥀
اسما هنوز به تصویر خیره بود.
ـ «معلم مدرسهم...»
سارا با تعجب گفت:
ـ «مطمئنی؟»
ـ «آره. هیچ شکی ندارم.»
نامجون گوشی را از دست مرد گرفت و تصویر را بزرگ کرد.
چهرهی مرد واضحتر شد.
یون ناگهان گفت:
ـ «این امکان نداره.»
اسما برگشت.
ـ «چی؟»
یون به تصویر اشاره کرد.
ـ «این مرد... معلم تو نیست.»
ـ «پس کیه؟»
یون چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «برادر مادرم.»
پدر اسما با شنیدن این جمله چشمهایش را بست.
ـ «بالاخره پیداش کردیم.»
مرد ناشناس خندید.
ـ «نه... اون ما رو پیدا کرده.»
صدای زنگ گوشی نامجون بلند شد.
شماره ناشناس.
نامجون جواب داد.
ـ «الو؟»
صدای مردی از پشت خط آمد:
ـ «اسما پیش شماست؟»
نامجون چیزی نگفت.
مرد دوباره گفت:
ـ «اگه هست، بهش بگو برای جواب همهی سؤالهاش... باید به مدرسه برگرده.»
تماس قطع شد.
اسما آرام گفت:
ـ «مدرسه؟»
یون سرش را تکان داد.
ـ «تو نمیری.»
ـ «ولی اونجا جوابمه.»
ـ «و ممکنه تله باشه.»
اسما به یون نگاه کرد.
ـ «این بار خودم تصمیم میگیرم.»
پدرش جلو آمد.
ـ «اسما، منم میام.»
اسما با ناراحتی گفت:
ـ «تو بیست سال منو تنها گذاشتی.»
مرد سکوت کرد.
ـ «این بار حداقل بذار خودم حقیقت رو پیدا کنم.»
اسما به سمت در رفت.
یون دنبالش راه افتاد.
ـ «پس منم میام.»
اسما ایستاد.
ـ «چرا؟»
یون آرام گفت:
ـ «چون هر چی هست... به گذشتهی هر دومون مربوطه.»
اسما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، همه جلوی مدرسه ایستاده بودند.
ساختمان کاملاً تاریک بود.
در ورودی نیمهباز مانده بود.
اسما دستگیره را گرفت.
همان لحظه صدای زنگ مدرسه در سکوت شب پیچید.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
و از بلندگوی مدرسه صدایی پخش شد:
ـ «خوش اومدی اسما.»
اسما خشکش زد.
صدا ادامه داد:
ـ «بیست ساله منتظرتم.»
چراغ راهرو یکییکی روشن شد.
در انتهای راهرو...
معلم اسما ایستاده بود.
و کنار او...
دختری ایستاده بود که اسما هرگز ندیده بود.
اما وقتی دختر سرش را بالا آورد، اسما نفسش بند آمد.
چون دقیقاً شبیه خودش بود. 🖤🥀
- ۹۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط