نامه ی شماره ی. ۱۹. 🎭

هم سلولی سلام

امشب هوا ناجوانمردانه سرد است، در این سلول سیاه و تاریک، باد یاد تو را... هوای سرد پاییزی، عطر تو را... صدای امواج دریا، قلب تو را...
صدای رعد، اخم تو را... رویا، حس تو را... و چک چک آب از در و دیوار این سلول، نام تو را برایم زنده میکند،
حالا فهمیدی چرا دنیای من؟!
راستی، داشتم با خودم فکر میکردم:
عجیب اینکه ماهی ها بلد نیستند جیغ بکشند.
روزهای بارانی آنها دیر می‌میرند.
در آخرین لحظه وقتی رمق ندارند دمشان را تکان دهند و از گرم شدن پولک هایشان چیزی نمی‌فهمند «فقط ما آدم ها میدانیم که می‌میریم می فهمی که»
چند قطره باران، مرگ را دو سه قدمی از ماهی ها دور میکند، میشود این طوری هم گفت که مرگ سیگاری روشن میکند و آنقدر همان طرف ها قدم میزند تا باران بند بیاید.
.
.
دلتنگم شدی به دیوار بکوب
من این سوی دیوار منتظرت خواهم بود.
.
.
.
#هم_سلولی
.
.
📚☕✨
دیدگاه ها (۰)

🤎🍂کنارم باش، این پاییزکنارم باش، می‌ترسم!خزان را دوست‌دارم م...

### پارت هفتم: پناهگاه پشت بامبا دو تیرِ هشداردهنده‌ی دیگر ا...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

باران می‌بارید.چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختما...

**پارت ۳۱**لوله‌ی سرد و سنگینِ اسلحه روی پوستِ حساسِ شقیقه‌ا...

پارت: 13 (بخش2) **زاویه دید: زین**«مشارکت؟» پدرم کارد و چنگا...

dark life = 30

فاصله یک لبخند تا جنون

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

هم‌سلولی خطرناک (Part 4)آن شب، بعد از ساعت‌ها سکوت، جونگین ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط