***
***
### 🖤 **Part 1: سایههای خونین**
تاریکی، سنگینتر از همیشه روی چشمهام سنگینی میکرد. بوی نم، آهن (خون) و خاکِ خیس، تمام ریههام رو پر کرده بود. وقتی سرم رو بلند کردم، اولین چیزی که حس کردم، دردِ گزنده و سوزشی بود که از کمرم تا گردنم میپیچید. دستوپام رو تکون دادم، اما فقط صدای جیرجیر زنجیرها رو شنیدم که به دیوارِ سردِ انبار برخورد میکرد.
کای، برادر کوچیکترم، درست چند قدم اونطرفتر از من افتاده بود. صورتش... اون صورتِ همیشه شیطون و بیخیالش، حالا از شدت کبودی و خون، تقریباً غیرقابل شناسایی بود. با صدای لرزون صداش کردم: «کای... کای، بلند شو... خواهش میکنم...»
اما اون فقط نالهای ضعیف از بین دندههای شکستهاش کرد. قلبم مثل یه پرنده اسیر، توی سینهام میکوبید. من چی کار کرده بودم؟ چرا همیشه اون باید اینطوری میرفت و من باید پشت سرش لنگ میانداختم؟
ناگهان، صدای قدمهای سنگین و منظم از ته انبار شنیده شد. صدای برخورد کفشهای چرمی با زمینِ خیس، مثل ضربههای تبر بود که روی اعصابم مینشست. هر بار که یه قدم نزدیکتر میشد، دمای اتاق پایینتر میرفت؛ انگار که مرگ خودش داشت به سمت ما قدم برمیداشت.
سایه بلند و ترسناکی روی بدنم افتاد. سرم رو با تمام توان بالا آوردم.
اون بود. **کیم تهیونگ**.
اون همون مردی بود که اسمش مثل یه نفرین در کل شهر میپیچید. چشمانش... چشمانش هیچ رنگی نداشت؛ فقط یک سیاهیِ مطلق و سرد بود که انگار میخواست روح رو از بدن بکشه. صورتش مثل مجسمهی مرمر، بیروح و بیحس بود، اما اون نگاهِ خیره و وحشیانهاش، قصه رو میگفت.
تهیونگ بدون اینکه حتی به کای نگاه کنه، آروم اومد جلو و من رو با لبهی کفشش به سمت خودش کشید. من از ترس نفسم بند اومد.
با صدایی که مثل صدای برخورد یخ بود، گفت: «ای کثافت... فکر کردی میتونی از زندگیِ کسی چیزی بدزدی و بعدش فقط یه اعتذار یا چندتا پول بدی و تموم بشه؟»
او با کلماتش به من حمله میکرد. من نمیدونستم کای چه بلایی سر خواهر اون آورده. فقط میدونستم که زندگیِ آرام (و البته پر از درد) ما، همین لحظه در حال فروپاشیدن بود.
تهیونگ خم شد، صورتش فقط چند سانتیمتر با من فاصله داشت. بوی تنوع، عطر گرانقیمت و بوی خون میداد. لبخند تلخ و ترسناکی گوشهی لبش نشست که بیشتر شبیه یه تهدید بود تا لبخند.
«این دختر (آیلین)... تمام دنیای من بود. و تو (با اشاره به کای)، تنها چیزی که برات مونده، تماشای نابودیِ خواهرته. من اجازه نمیدم فقط بمیرن... من اجازه میدم حس میکنن که چطور ذره ذره از درون میپاشن.»
تهیونگ بلند شد و به سمت کای رفت. من با تمام توان فریاد زدم: «خواهش میکنم! من نمیدونم چی شده! من فقط میخوام برادرم رو سالم ببرم، هر چی میخوای از من بگیر، ولی اون رو نکش!»
تهیونگ ایستاد. سرش رو آروم برگردوند و نگاهی به من انداخت که باعث شد خون توی رگهام منجمد بشه.
«از من میخوای؟» اون با لحنی که انگار داره با یه حشره حرف میزنه، گفت. «تو داری از یه شیطان التماس میکنی، عزیزم. و من... من اصلاً اهل بخشش نیستم.»
در همین لحظه، یکی از زیردستهای تهیونگ وارد شد و گفت: «رئیس، همه چیز آمادهست. طبق نقشه پیش میریم.»
تهیونگ نگاهی به من انداخت، نگاهی که میگفت این تازه شروعِ یک کابوسِ بیپایان است.
«ببرینشون به اون زیرزمین. میخوام قبل از اینکه خورشید بالا بیاد، بدونه که قیمتِ خونِ خواهر من، چقدر گرونه.»
و بعد... همهچیز دوباره سیاه شد.
***
**[پایان پارت اول]**
*چطور بود؟ اگر دوست داری پارت دوم رو بنویسم یا تغییری در داستان بدی، بهم بگو!*
### 🖤 **Part 1: سایههای خونین**
تاریکی، سنگینتر از همیشه روی چشمهام سنگینی میکرد. بوی نم، آهن (خون) و خاکِ خیس، تمام ریههام رو پر کرده بود. وقتی سرم رو بلند کردم، اولین چیزی که حس کردم، دردِ گزنده و سوزشی بود که از کمرم تا گردنم میپیچید. دستوپام رو تکون دادم، اما فقط صدای جیرجیر زنجیرها رو شنیدم که به دیوارِ سردِ انبار برخورد میکرد.
کای، برادر کوچیکترم، درست چند قدم اونطرفتر از من افتاده بود. صورتش... اون صورتِ همیشه شیطون و بیخیالش، حالا از شدت کبودی و خون، تقریباً غیرقابل شناسایی بود. با صدای لرزون صداش کردم: «کای... کای، بلند شو... خواهش میکنم...»
اما اون فقط نالهای ضعیف از بین دندههای شکستهاش کرد. قلبم مثل یه پرنده اسیر، توی سینهام میکوبید. من چی کار کرده بودم؟ چرا همیشه اون باید اینطوری میرفت و من باید پشت سرش لنگ میانداختم؟
ناگهان، صدای قدمهای سنگین و منظم از ته انبار شنیده شد. صدای برخورد کفشهای چرمی با زمینِ خیس، مثل ضربههای تبر بود که روی اعصابم مینشست. هر بار که یه قدم نزدیکتر میشد، دمای اتاق پایینتر میرفت؛ انگار که مرگ خودش داشت به سمت ما قدم برمیداشت.
سایه بلند و ترسناکی روی بدنم افتاد. سرم رو با تمام توان بالا آوردم.
اون بود. **کیم تهیونگ**.
اون همون مردی بود که اسمش مثل یه نفرین در کل شهر میپیچید. چشمانش... چشمانش هیچ رنگی نداشت؛ فقط یک سیاهیِ مطلق و سرد بود که انگار میخواست روح رو از بدن بکشه. صورتش مثل مجسمهی مرمر، بیروح و بیحس بود، اما اون نگاهِ خیره و وحشیانهاش، قصه رو میگفت.
تهیونگ بدون اینکه حتی به کای نگاه کنه، آروم اومد جلو و من رو با لبهی کفشش به سمت خودش کشید. من از ترس نفسم بند اومد.
با صدایی که مثل صدای برخورد یخ بود، گفت: «ای کثافت... فکر کردی میتونی از زندگیِ کسی چیزی بدزدی و بعدش فقط یه اعتذار یا چندتا پول بدی و تموم بشه؟»
او با کلماتش به من حمله میکرد. من نمیدونستم کای چه بلایی سر خواهر اون آورده. فقط میدونستم که زندگیِ آرام (و البته پر از درد) ما، همین لحظه در حال فروپاشیدن بود.
تهیونگ خم شد، صورتش فقط چند سانتیمتر با من فاصله داشت. بوی تنوع، عطر گرانقیمت و بوی خون میداد. لبخند تلخ و ترسناکی گوشهی لبش نشست که بیشتر شبیه یه تهدید بود تا لبخند.
«این دختر (آیلین)... تمام دنیای من بود. و تو (با اشاره به کای)، تنها چیزی که برات مونده، تماشای نابودیِ خواهرته. من اجازه نمیدم فقط بمیرن... من اجازه میدم حس میکنن که چطور ذره ذره از درون میپاشن.»
تهیونگ بلند شد و به سمت کای رفت. من با تمام توان فریاد زدم: «خواهش میکنم! من نمیدونم چی شده! من فقط میخوام برادرم رو سالم ببرم، هر چی میخوای از من بگیر، ولی اون رو نکش!»
تهیونگ ایستاد. سرش رو آروم برگردوند و نگاهی به من انداخت که باعث شد خون توی رگهام منجمد بشه.
«از من میخوای؟» اون با لحنی که انگار داره با یه حشره حرف میزنه، گفت. «تو داری از یه شیطان التماس میکنی، عزیزم. و من... من اصلاً اهل بخشش نیستم.»
در همین لحظه، یکی از زیردستهای تهیونگ وارد شد و گفت: «رئیس، همه چیز آمادهست. طبق نقشه پیش میریم.»
تهیونگ نگاهی به من انداخت، نگاهی که میگفت این تازه شروعِ یک کابوسِ بیپایان است.
«ببرینشون به اون زیرزمین. میخوام قبل از اینکه خورشید بالا بیاد، بدونه که قیمتِ خونِ خواهر من، چقدر گرونه.»
و بعد... همهچیز دوباره سیاه شد.
***
**[پایان پارت اول]**
*چطور بود؟ اگر دوست داری پارت دوم رو بنویسم یا تغییری در داستان بدی، بهم بگو!*
- ۳۶۰
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط