رمان اسیر خان پارت شانزدهم ۱۶
اسیر.خان.👑🔥پارت¹⁶ از زبون اردوانخان: (اردوان: احمق! مگه چند بار باید بهت بگم تا وقتی حالت خوب نشده، باید غذا بخوری؟!) کاسه سوپ رو روی میز گذاشتم و به دلنواز که گوشه تخت نشسته بود، نگاه کردم. (دلنواز: گرسنه نیستم، خان.) (اردوان: من ازت نپرسیدم گرسنهای یا نه! گفتم سوپت رو بخور!) (دلنواز: نمیخوام!) با عصبانیت قاشق رو برداشتم و جلوش گرفتم. (اردوان: دهنت رو باز کن!) دلنواز صورتش رو برگردوند. (دلنواز: ازتون متنفرم!) دستم برای لحظهای توی هوا موند، اما دوباره قاشق رو جلو بردم. (اردوان: از من متنفری؟ باشه! ولی تا وقتی زیر سقف منی، باید غذا بخوری!) (دلنواز با بغض: شما که اصلاً براتون مهم نیست من زندهام یا مرده! پس چرا ولم نمیکنید؟!) بازوش رو گرفتم و کمکش کردم صاف بشینه. (دلنواز: ولم کنید! خودم میخورم!) کاسه رو به دستش دادم. چند قاشق خورد، بعد کاسه رو کنار گذاشت. (دلنواز: دیگه نمیتونم، حالم بده!) با دیدن صورت رنگپریدهش، برای لحظهای ساکت شدم. (اردوان: باشه، فعلاً کافیه.) دلنواز با تعجب نگام کرد. (دلنواز: چرا براتون مهم شده؟) (اردوان: چون نمیخوام دوباره جلوی چشمم غش کنی!) دلنواز تلخ خندید و گفت: (دلنواز: اگه یه روز امیر بیاد دنبالم، اجازه میدید باهاش برم؟) با شنیدن اسم امیر، اخمام توی هم رفت. (اردوان: تو هیچجا نمیری!) (دلنواز: پس چرا نمیذارید راحت زندگی کنم؟ نه دوستم دارید، نه میذارید برم!) چیزی برای گفتن نداشتم. دلنواز صورتش رو برگردوند و زیر لب گفت: (دلنواز: امیر هیچوقت باهام اینطوری رفتار نمیکنه.) با عصبانیت به طرفش برگشتم. (اردوان: اسم اون پسر رو دیگه جلوی من نیار!) دلنواز مستقیم توی چشمهام نگاه کرد. (دلنواز: چرا؟ میترسید منو از دست بدید؟) بدون جواب از اتاق بیرون رفتم، ولی سؤالش تا رسیدن به اتاق کارم توی سرم میچرخید. از زبون اردوانخان: هنوز درست ننشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. عمو بود. (اردوان: میخوام بدونم درباره مرگ خواهرم دقیقاً چی رو ازم پنهون کردید!) (عمو: اردوان، فردا میام عمارت و همهچیز رو برات تعریف میکنم.) (اردوان: چرا همین الان نمیگی؟!) عمو چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: (عمو: چون حقیقتی که باید بدونی، به دلنواز هم مربوط میشه!) با شنیدن اسم دلنواز، از جام بلند شدم. (اردوان: دلنواز چه ربطی به مرگ خواهرم داره؟!) اما عمو تماس رو قطع کرد. به گوشی خیره شدم. حالا دیگه مطمئن بودم همه چیزی رو ازم پنهون کردن و من باید هرطور شده حقیقت رو بفهمم
#رمان
#رمان
- ۱.۸k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط