آینه 44

#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 44:
"حال، دازای"
یک سال..
یه ساله که.. داره منو اینطوری فریب میده..
اون عوضی..
از جام بلند شدم و رفتم طبقه بالا
تا الان فهمیده بودم که اون قرصا باعث میشد بتونه بهم دستور بده و کاری میکرد توهم بزنم.. ولی باید میفهمیدم که کجام و چطوری میتونم از اینجا فرار کنم
شبیه خونه سابقمون نبود.. ولی حداقل میدونستم که توی یه خونه ام
و چیز دیگه ای که میدونستم، نوا از اول وجود نداشته..
اون چیزایی که من از نوا میدیدم مثل نقاشی ها و چیزای دیگه، همه کار خودم بودن و از اونجایی که تا حالا چندین بار این رازو فهمیده بودم و فئودور هر سری مچمو گرفته بود، قطعا واسه خودم سرنخ گذاشته بودم.. پس قطعا میتونستم از اونها یچیزایی بفهمم..
ولی..
اون کسی که پشت آینه واسم نامه میذاشت کی بود؟
یعنی اونم.. یکی از توهمام بوده؟
امکان داشته خودم واسه خودم نامه بذارم..
و غیر از اون.. چویا..
یعنی توی این یه سال نیومده دنبال من..؟!
+ نکنه بلایی سرش اومده!
با صدای باز شدن در به خودم اومدم و برگشتم پایین
همونطور که انتظار داشتم، فئودور بود..
به زور لبخند زدم و رفتم سمتش
+ زود اومدی.. چویا..
نیشخندی زد و صورتمو توی دستاش قاب کرد
- برو بشین پشت میز.. میخوام دوتایی یه قهوه بخوریم
با شنیدن اسمش ناخوداگاه اخم کردم
میدونستم میخواد اون قرص مسخره رو دوباره به خوردم بده ولی چیزی نگفتم و رفتم پشت میز
+ چویا.. میخواستم راجب یچی باهات حرف بزنم
- بگو
+ کی قراره منو ببری بیرون؟
نیم نگاهی بهم انداخت
- دازای.. درمورد این با هم حرف زده بودیم.. بهت گفتم تو حالت خوب نیست، فعلا بیرون نری بهتره
از جام بلند شدم و قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بریزه توی فنجونم کنارش وایسادم
+ ولی حس میکنم حالم بهتر شده
- نه دازای.. مگه خودت نگفتی هنوز اون نور رو شبا میبینی؟
مکث کردم..
توی این مورد حق با اون بود
بااینکه دیگه اون قرصای توهم زا رو نمیخوردم ولی هنوز هم شبا سر ساعت سه اون نور رو میدیدم..
+ اره.. حق با توعه..
لبخندی از رضایت زد
- افرین.. حالا برو بشین تا قهوه اتو بیارم
میدونستم اگه بشینم دارو رو داخلش میریزه.. پس تکون نخوردم
+ اماده اس که.. خودم میبرمش
اینو گفتم و فنجون قهوه امو از کنارش برداشتم..

بچه ها یه دور پارت هایی که توهم های دازای داخلش بود رو بخونید که داستان رو از اینجا به بعد قشنگ متوجه بشید.. منظورم هم پارت های داخل پیج قبلیمه🩷
دیدگاه ها (۷)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

بهار بدون تو

یک سگ زیادی ولگرد

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۷🌸چویا:پس....اگه من پسر بزرگ خاندان اصل...

ابلیس

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

روباه کوچولوی من پارت یک 😜꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشتم م...

اخرین دعا 28

تکه ای از تو 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط