{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگه گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خاهید مرد.

دو قورباغه این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.

اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .

سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.

هر چه بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد. تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند(( مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی ؟ ))

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
دیدگاه ها (۹)

ما چقدر فقیر هستیم!... روزی یک مرد ثروتمند پسربچه...

درختان رنگين كمان.اندونزي.

گاهی برو ... گاهی بمان گاهی بخند ... گاهی گریه كن گاهی قدم ب...

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلی...

شرطا: 100 لایک 30 کامنت 20 بازنشز

p12تهیونگ دوباره پرونده را باز کرد.نامی که گوشه‌ی آخرین صفحه...

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

سه قلب یک عشق. 17

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 28سه روز بعد...هشت نفر به مرز دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط