درخواستی
پارت 3
و طبق وصیت نامه اش، تمام ارث و میراث او، به تنها دخترش، هانا، میرسید. ثروتی که میتوانست زندگی صدها نفر را تغییر دهد. هانا، در آن سن کم و با آن بار سنگین غم، وارث ثروتی شد که حتی نمیدانست چطور باید از آن استفاده کند. ثروتی که برایش شادی نیاورد، بلکه حس مسئولیت و تنهایی را بیشتر کرد.
سالها گذشت. هانا هجده ساله شد. دوقلوها، یک پسر و یک دختر، به نام های لیام و لونا، شیرین و دوست داشتنی بودند و هانا تمام عشق و محبتش را نثارشان میکرد. آنها تنها دلیل زندگی و امید هانا بودند. اما روزهای سخت هنوز تمام نشده بودند. پدر ناتنی اش، یو سانگ، هم به دلیل بیماری، چشمانش را برای همیشه بست. هانا حالا تنها مانده بود. تنها با دو خواهر و برادر کوچک که حالا تمام مسئولیت و سنگینی سرنوشتشان روی دوش او بود. باری که برای یک دختر هجده ساله، بسیار سنگین بود.
هانا با تمام وجود سعی میکرد این دو کودک را بزرگ کند. برایشان هم نقش مادر را داشت، هم نقش پدر، هم خواهر بزرگ تر. شب ها تا دیروقت کار میکرد. خستگی، رفیق همیشگی اش شده بود، اما لبخند لیام و لونا، تمام خستگی ها را از تنش بیرون میکرد. روزها هم با تمام خستگی، برایشان وقت میگذاشت، برایشان قصه میگفت، با آنها بازی میکرد و لبخند را روی لبشان مینشاند. زندگی شان ساده اما پر از عشق بود، عشقی که هانا با تمام وجود به آنها میداد.
یک شب سرد زمستانی، شبی که باد زوزه کشان از میان درختان میگذشت و برف دانه های ریزش را بر پنجرهها میکوبید، وقتی هانا در خواب عمیقی فرو رفته بود، سایه ای آشنا و در عین حال غریبه از پنجره یِ خانه یِ کوچکشان وارد شد. تهیونگ برگشته بود. اما نه تهیونگِ مهربان و شاد گذشته. حالا او یک مرد بود، مردی با چشم هایی سرد و نگاهی نافذ که از تجربیات تلخ زندگی حکایت میکرد. رد پایِ سال ها دوری و دنیایِ خشن مافیا، روی چهره اش نمایان بود. خطوط سختی در کنار لبهایش و نگاهی عمیق. تهیونگ بیصدا و با حرکات نرم و حرفه ای یک شکارچی، وارد اتاق دوقلوها شد. آنها در خواب معصومانه خود غرق بودند. تهیونگ با آرامش و دقت، آنها را از تخت هایشان بلند کرد، هر کدام را در یک دست گرفت و بدون اینکه حتی یک رد پا، یک صدای اضافه، یا اثری از خودش به جا بگذارد، از همان پنجره که آمده بود، خارج شد و آنها را با خود برد. مثل روح، آمد و مثل سایه رفت، اما در پی خود، طوفانی از درد به جا گذاشت.
ادامه دارد........
و طبق وصیت نامه اش، تمام ارث و میراث او، به تنها دخترش، هانا، میرسید. ثروتی که میتوانست زندگی صدها نفر را تغییر دهد. هانا، در آن سن کم و با آن بار سنگین غم، وارث ثروتی شد که حتی نمیدانست چطور باید از آن استفاده کند. ثروتی که برایش شادی نیاورد، بلکه حس مسئولیت و تنهایی را بیشتر کرد.
سالها گذشت. هانا هجده ساله شد. دوقلوها، یک پسر و یک دختر، به نام های لیام و لونا، شیرین و دوست داشتنی بودند و هانا تمام عشق و محبتش را نثارشان میکرد. آنها تنها دلیل زندگی و امید هانا بودند. اما روزهای سخت هنوز تمام نشده بودند. پدر ناتنی اش، یو سانگ، هم به دلیل بیماری، چشمانش را برای همیشه بست. هانا حالا تنها مانده بود. تنها با دو خواهر و برادر کوچک که حالا تمام مسئولیت و سنگینی سرنوشتشان روی دوش او بود. باری که برای یک دختر هجده ساله، بسیار سنگین بود.
هانا با تمام وجود سعی میکرد این دو کودک را بزرگ کند. برایشان هم نقش مادر را داشت، هم نقش پدر، هم خواهر بزرگ تر. شب ها تا دیروقت کار میکرد. خستگی، رفیق همیشگی اش شده بود، اما لبخند لیام و لونا، تمام خستگی ها را از تنش بیرون میکرد. روزها هم با تمام خستگی، برایشان وقت میگذاشت، برایشان قصه میگفت، با آنها بازی میکرد و لبخند را روی لبشان مینشاند. زندگی شان ساده اما پر از عشق بود، عشقی که هانا با تمام وجود به آنها میداد.
یک شب سرد زمستانی، شبی که باد زوزه کشان از میان درختان میگذشت و برف دانه های ریزش را بر پنجرهها میکوبید، وقتی هانا در خواب عمیقی فرو رفته بود، سایه ای آشنا و در عین حال غریبه از پنجره یِ خانه یِ کوچکشان وارد شد. تهیونگ برگشته بود. اما نه تهیونگِ مهربان و شاد گذشته. حالا او یک مرد بود، مردی با چشم هایی سرد و نگاهی نافذ که از تجربیات تلخ زندگی حکایت میکرد. رد پایِ سال ها دوری و دنیایِ خشن مافیا، روی چهره اش نمایان بود. خطوط سختی در کنار لبهایش و نگاهی عمیق. تهیونگ بیصدا و با حرکات نرم و حرفه ای یک شکارچی، وارد اتاق دوقلوها شد. آنها در خواب معصومانه خود غرق بودند. تهیونگ با آرامش و دقت، آنها را از تخت هایشان بلند کرد، هر کدام را در یک دست گرفت و بدون اینکه حتی یک رد پا، یک صدای اضافه، یا اثری از خودش به جا بگذارد، از همان پنجره که آمده بود، خارج شد و آنها را با خود برد. مثل روح، آمد و مثل سایه رفت، اما در پی خود، طوفانی از درد به جا گذاشت.
ادامه دارد........
- ۲۱.۶k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط