پارت سوم : تفاوت ها و زمینه ها
دو هفته از ورود نیکولاس به قصر گذشته بود. دو هفتهای که سکوت و آرامش نسبی بر روابط او با آدریانا حاکم بود، آرامشی که بیشتر ناشی از عدم درک متقابل و فاصلهگیری بود تا صمیمیت. نیکولاس بیشتر وقتش را در خلوت خود میگذراند؛ گاهی غرق در افکار گذشتهاش میشد و گاهی به تمیز کردن شمشیرش مشغول بود، گویی با هر بار کشیدن پارچه روی تیغه سرد و صیقلی، میخواست زنگار خاطرات تلخ را از روحش پاک کند.
آن روز، آدریانا با دفتر و کتابهای درسیاش کنار نیکولاس آمد. نور ملایم آفتاب که از پنجره به درون میتابید، روی موهای تیره و چهره آرامش افتاده بود.
"نیک...کمکم کن...من این رو نمی فهمم!"
نیکولاس آرام شمشیرش را در غلافش گذاشت...
"بذار ببینم...من وقتی همسن تو بودم محاسباتم خوب بود."
دفتر را گرفت و نگاهی انداخت. چیزی نفهمید...گیج شد و ابرو هایش را در هم کشید: "این دیگه چیه؟! من اون موقع فقط جمع و تفریق و ضرب و تقسیم بلد بودم!"
شاهدخت موهای طلایی اش را پشت گوشش گذاشت و به صفحه ی کاغذ ،که رد پاک کردن های متداول مشخص بود ، اشاره کرد: "خب...این اسمش رادیکاله. این یکی توان. چطور نمی دونی؟! مگه نگفتی محاسباتت قوی بود؟!"
نیکولاس آرام پشت سرش را خارید و لبخندی شرمنده زد: _"خب...آه...من مدرسه نرفتم..."
+"چرا؟"
_"چون نرفتم!"
+"خب چرا نرفتی؟"
_"شاهدخت..."
+"چرا ؟چرا ؟چرا؟"
نیکولاس احساس می کرد با یک شکنجه رو به رو است! تاوان چه چیز را پس می داد؟ بی احترامی اش یا انسان هایی که زخمی کرده بود؟
"لطفا بس کنید شاهدخت!"
صدایش کمی از چیزی که انتظار داشت بلند تر رفت اما دیگر دیر شده بود...تنها به سمت اتاقش رفت... اتاقی که بیشتر به زندان شباهت داشت... پنجره ای کوچک و بالاتر و دری که تنها به اتاق شاهدخت راه داشت. یعنی تنها از اتاق شاهدخت می توانست وارد یا خارج اتاقش شود. تختی ساده در گوشه ی اتاق و دو جفت لباس دست دوم که به سختی به دست آورده بود...گویی اسیر بود نه محافظ...! از این متنفر بود...کدام محافظ با دست و پای بسته می تواند محافظت کند؟!
آدریانا با تعجب به رفتن او خیره ماند. احساس گیجی و سردرگمی میکرد. چرا نیک اینطور رفتار کرد؟ او که همیشه مودب بود. با ناراحتی، کتابهایش را جمع کرد و به سمت کتابخانه سلطنتی رفت؛ مکانی که همیشه پناهگاه مادرش -همسر دوم سلطنت- بود...مادری که انگار هیچ گاه فرزندی نداشت...
آدریانا با قد کوتاهش ، آرام در زد و بعد از تایید کوتاه مادرش ، وارد کتابخانه شد...کتاب هایی که جلد هایی بلورین یا رنگین و یا یاقوتی داشتند اطرافش را پر کرده بود...
مادرش که غرق در رمان عاشقانه ی در دستش بود ، بدون آنکه حتی به دخترکش نگاهی از گوشه ی چشم بندازد ، سلام کرد...
آدریانا مقابل مادرش نشست:
_"مامان مامان! این محافظ جدیدی که واسم آوردی...چه گذشته ای داشته که حتی مدرسه نرفته؟!"
+"نمی دونم"
دروغ.
_"مامان...میشه برای نیک هم کلاس درس برگزار کنی؟! تو رو خدا!"
+"نه"
_"لطفااا"
+"نه"
_"مامان خواهش می کنم!"
سکوت.
+"...باشه..."
آدریانا ذوق زده شد...چشم هایش مانند آسمان شب پر ستاره ، درخشیدند...
"مرسی مامان!"
و از کتابخانه خارج شد...مادرش که تا آن لحظه نگاهش را از رمان خود بلند نکرده بود ، به در هایی که بسته شده بودند نگاه کرد...نفسی کشید و دوباره به رمان خود مشغول شد...
از کتابخانه خارج شد. اما به جای رفتن به اتاقش، در راهروی منتهی به اتاق نیکولاس قدم برداشت. تردید داشت، اما حس کنجکاوی و شاید کمی هم احساس گناه، او را جلو میبرد. آهسته در زد.
صدای خستهای از داخل آمد: “بله؟”
آدریانا نفس عمیقی کشید و در را کمی باز کرد. نیکولاس روی تختش نشسته بود و به دیوار خیره شده بود. آرام بلند شد و خواست تعظیم کوتاهی برای عذرخواهی کند اما ناگهان ، آدریانا با دستان کوچکش ، پاهای نیکولاس را در آغوش گرفتند...
“من… مامانم قبول کرد. برای تو هم معلم خصوصی میگیره. میتونی درس بخونی. همونطور که من میخونم.” آدریانا با هیجان گفت و منتظر واکنشی ماند.
نیکولاس برای لحظهای سکوت کرد. چشمانش که تا آن لحظه خالی از هر احساسی بود، حال کمی برق زد. به آدریانا نگاه کرد، به چشمان مشتاق و منتظرش. چیزی در نگاهش دید که قبلاً ندیده بود؛ شاید صداقت، شاید کنجکاوی واقعی. ابروهای درهم کشیدهاش کمی باز شد. برای اولین بار، جوانه امیدی کوچک در دلش شکفت. "مطمئنی؟"صدایش به طرز محسسوس نرمتر شده بود.
آدریانا با لبخندی سرش را تکان داد. “آره. جدی میگم.”
نیکولاس به آرامی لبخندی زد، لبخندی کمرنگ که به ندرت بر لبانش مینشست. شاید این “زندان” قرار بود کمی قابل تحملتر شود. خیلی ناشیانه دست راستش را بالا برد و موهای طلایی آدریانا را نوازش کرد...
"ممنون...شاهدخت..."
آن روز، آدریانا با دفتر و کتابهای درسیاش کنار نیکولاس آمد. نور ملایم آفتاب که از پنجره به درون میتابید، روی موهای تیره و چهره آرامش افتاده بود.
"نیک...کمکم کن...من این رو نمی فهمم!"
نیکولاس آرام شمشیرش را در غلافش گذاشت...
"بذار ببینم...من وقتی همسن تو بودم محاسباتم خوب بود."
دفتر را گرفت و نگاهی انداخت. چیزی نفهمید...گیج شد و ابرو هایش را در هم کشید: "این دیگه چیه؟! من اون موقع فقط جمع و تفریق و ضرب و تقسیم بلد بودم!"
شاهدخت موهای طلایی اش را پشت گوشش گذاشت و به صفحه ی کاغذ ،که رد پاک کردن های متداول مشخص بود ، اشاره کرد: "خب...این اسمش رادیکاله. این یکی توان. چطور نمی دونی؟! مگه نگفتی محاسباتت قوی بود؟!"
نیکولاس آرام پشت سرش را خارید و لبخندی شرمنده زد: _"خب...آه...من مدرسه نرفتم..."
+"چرا؟"
_"چون نرفتم!"
+"خب چرا نرفتی؟"
_"شاهدخت..."
+"چرا ؟چرا ؟چرا؟"
نیکولاس احساس می کرد با یک شکنجه رو به رو است! تاوان چه چیز را پس می داد؟ بی احترامی اش یا انسان هایی که زخمی کرده بود؟
"لطفا بس کنید شاهدخت!"
صدایش کمی از چیزی که انتظار داشت بلند تر رفت اما دیگر دیر شده بود...تنها به سمت اتاقش رفت... اتاقی که بیشتر به زندان شباهت داشت... پنجره ای کوچک و بالاتر و دری که تنها به اتاق شاهدخت راه داشت. یعنی تنها از اتاق شاهدخت می توانست وارد یا خارج اتاقش شود. تختی ساده در گوشه ی اتاق و دو جفت لباس دست دوم که به سختی به دست آورده بود...گویی اسیر بود نه محافظ...! از این متنفر بود...کدام محافظ با دست و پای بسته می تواند محافظت کند؟!
آدریانا با تعجب به رفتن او خیره ماند. احساس گیجی و سردرگمی میکرد. چرا نیک اینطور رفتار کرد؟ او که همیشه مودب بود. با ناراحتی، کتابهایش را جمع کرد و به سمت کتابخانه سلطنتی رفت؛ مکانی که همیشه پناهگاه مادرش -همسر دوم سلطنت- بود...مادری که انگار هیچ گاه فرزندی نداشت...
آدریانا با قد کوتاهش ، آرام در زد و بعد از تایید کوتاه مادرش ، وارد کتابخانه شد...کتاب هایی که جلد هایی بلورین یا رنگین و یا یاقوتی داشتند اطرافش را پر کرده بود...
مادرش که غرق در رمان عاشقانه ی در دستش بود ، بدون آنکه حتی به دخترکش نگاهی از گوشه ی چشم بندازد ، سلام کرد...
آدریانا مقابل مادرش نشست:
_"مامان مامان! این محافظ جدیدی که واسم آوردی...چه گذشته ای داشته که حتی مدرسه نرفته؟!"
+"نمی دونم"
دروغ.
_"مامان...میشه برای نیک هم کلاس درس برگزار کنی؟! تو رو خدا!"
+"نه"
_"لطفااا"
+"نه"
_"مامان خواهش می کنم!"
سکوت.
+"...باشه..."
آدریانا ذوق زده شد...چشم هایش مانند آسمان شب پر ستاره ، درخشیدند...
"مرسی مامان!"
و از کتابخانه خارج شد...مادرش که تا آن لحظه نگاهش را از رمان خود بلند نکرده بود ، به در هایی که بسته شده بودند نگاه کرد...نفسی کشید و دوباره به رمان خود مشغول شد...
از کتابخانه خارج شد. اما به جای رفتن به اتاقش، در راهروی منتهی به اتاق نیکولاس قدم برداشت. تردید داشت، اما حس کنجکاوی و شاید کمی هم احساس گناه، او را جلو میبرد. آهسته در زد.
صدای خستهای از داخل آمد: “بله؟”
آدریانا نفس عمیقی کشید و در را کمی باز کرد. نیکولاس روی تختش نشسته بود و به دیوار خیره شده بود. آرام بلند شد و خواست تعظیم کوتاهی برای عذرخواهی کند اما ناگهان ، آدریانا با دستان کوچکش ، پاهای نیکولاس را در آغوش گرفتند...
“من… مامانم قبول کرد. برای تو هم معلم خصوصی میگیره. میتونی درس بخونی. همونطور که من میخونم.” آدریانا با هیجان گفت و منتظر واکنشی ماند.
نیکولاس برای لحظهای سکوت کرد. چشمانش که تا آن لحظه خالی از هر احساسی بود، حال کمی برق زد. به آدریانا نگاه کرد، به چشمان مشتاق و منتظرش. چیزی در نگاهش دید که قبلاً ندیده بود؛ شاید صداقت، شاید کنجکاوی واقعی. ابروهای درهم کشیدهاش کمی باز شد. برای اولین بار، جوانه امیدی کوچک در دلش شکفت. "مطمئنی؟"صدایش به طرز محسسوس نرمتر شده بود.
آدریانا با لبخندی سرش را تکان داد. “آره. جدی میگم.”
نیکولاس به آرامی لبخندی زد، لبخندی کمرنگ که به ندرت بر لبانش مینشست. شاید این “زندان” قرار بود کمی قابل تحملتر شود. خیلی ناشیانه دست راستش را بالا برد و موهای طلایی آدریانا را نوازش کرد...
"ممنون...شاهدخت..."
- ۷.۴k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط