داستان:
پارت 67
شیگاراکی با چهره ای که مرگ را به حریفش تحمیل میکرد به ایزوکو خیره شد..
ال فور وان: کی؟...
سرش را بالا آورد و چشمش به جسم بی جان کاتسوکی که روی زمین افتاده بود. گره خورد... پوزخندی زد و دوباره به ایزوکو خیره شد.
وال فور وان : ههه نکنه اون دوست مردت رو میگی؟ اون همین حالاشم به دست من کشته شده.... فکر میکنی همچین حشره ی مرده ای میتونه منو بکشه؟... تو..
اما تا خواست حرفش را ادامه بدهد. ایزوکو مانع او شد.
ایزوکو: مطم.. مطمئنم
همان لحظه با صدای انفجار بزرگی همه جا را خاک فرا گرفت و مانع از هر گونه دیدی شد. همه جا پر از گرد و خاک شده بود. و خون و گوشت انسان از آسمان روی سر قهرمان ها و روی زمین خشک نبرد می افتاد. هر کسی که تا شعای صد متری آن دو ایستاده بود. به عقب پرتاب شده بود.
ایزوکو در تمام مدت که دستش را درون قفسه سینه شیگاراکی فرو کرده. درحال انتقال تمام نیروی وجودش و قدرتش به دستش بود تا با انفجار تمام نیرو و قدرتی که برایش باقی مانده کمکی در این نبرد کرده باشد حتی اگر خودش بمیرد...
با انفجار تمام نیرو و قدرت ایزوکو. هر دو به سمتی پرتاب شدند.
شیگاراکی با بدنی متلاشی شده و به شدت آسیب دیده چند متر به عقب پرتاب شد. و با برخورد به آپارتمانی تخریب شده روی زمین افتاد. بدنش آسیب وحشتناکی دیده بود و سعی در ترمیم بدنش داشت.
از آنطرف بدن ایزوکو با آن انفجار بزرگ که منبع آن انرژی و بدن خود او بود. باعث شده بود که دیگر چیزی از بدن ایزوکو باقی نماند. تمام اعضای بدنش تکه تکه شده و متلاشی شده و با آن انفجار زره زره اعضای بذنش همانند تگرگ و باران روی سر قهرمانان و زمین خشک نبرد فرود آمده بود. با آن شتاب و قدرتی که انفجار داشت تنها سر قطع شده ایزوکو سالم ترین عضو آن بود که آن هم نصف سمت چپ صورتش کاملا متلاشی و تجزیه شده بود و باعث میشد استخوان سمت چپ صورتش قابل دید باشد و دیگر خبری از چشم چپش هم نبود. سر قطع شده ایزوکو با شدت و قدرت انفجار با سرعت و شتاپ زیاد به هوا پرتاب شد. و با شدت به زمین افتاد و روی زمین غلت خورد و غلت خورد. تا بالاخره ایستاد دردمندانه چشم راستش هنوز باز بود. و قطره اشکی خشک شده ردش روی چهره خون و خاک خورده اش مانده بود. شاید فقط یک توهم باشد اما انگار داشت با چهره ای غم زده و بغض آلود. به کسی که عاشقانه دوستش داشت نگاه میکرد. فاصله سر او با بدن بیهوش و بیجان کاتسوکی شاید فقط 3 متر یا کمتر فاصله داشت. نگاه مرده و سرد و خاموش ایزوکو که آخرین چیزی که روبه روی چشمش معشوقه اش بود باعث میشد ابر ها به این مرگ هولناک این معشوقه اشک بریزن. و صحنه نبرد را با رعد و برق و باران به یک صحنه از یک نمایش تراژدی تبدیل کند.
شیگاراکی با چهره ای که مرگ را به حریفش تحمیل میکرد به ایزوکو خیره شد..
ال فور وان: کی؟...
سرش را بالا آورد و چشمش به جسم بی جان کاتسوکی که روی زمین افتاده بود. گره خورد... پوزخندی زد و دوباره به ایزوکو خیره شد.
وال فور وان : ههه نکنه اون دوست مردت رو میگی؟ اون همین حالاشم به دست من کشته شده.... فکر میکنی همچین حشره ی مرده ای میتونه منو بکشه؟... تو..
اما تا خواست حرفش را ادامه بدهد. ایزوکو مانع او شد.
ایزوکو: مطم.. مطمئنم
همان لحظه با صدای انفجار بزرگی همه جا را خاک فرا گرفت و مانع از هر گونه دیدی شد. همه جا پر از گرد و خاک شده بود. و خون و گوشت انسان از آسمان روی سر قهرمان ها و روی زمین خشک نبرد می افتاد. هر کسی که تا شعای صد متری آن دو ایستاده بود. به عقب پرتاب شده بود.
ایزوکو در تمام مدت که دستش را درون قفسه سینه شیگاراکی فرو کرده. درحال انتقال تمام نیروی وجودش و قدرتش به دستش بود تا با انفجار تمام نیرو و قدرتی که برایش باقی مانده کمکی در این نبرد کرده باشد حتی اگر خودش بمیرد...
با انفجار تمام نیرو و قدرت ایزوکو. هر دو به سمتی پرتاب شدند.
شیگاراکی با بدنی متلاشی شده و به شدت آسیب دیده چند متر به عقب پرتاب شد. و با برخورد به آپارتمانی تخریب شده روی زمین افتاد. بدنش آسیب وحشتناکی دیده بود و سعی در ترمیم بدنش داشت.
از آنطرف بدن ایزوکو با آن انفجار بزرگ که منبع آن انرژی و بدن خود او بود. باعث شده بود که دیگر چیزی از بدن ایزوکو باقی نماند. تمام اعضای بدنش تکه تکه شده و متلاشی شده و با آن انفجار زره زره اعضای بذنش همانند تگرگ و باران روی سر قهرمانان و زمین خشک نبرد فرود آمده بود. با آن شتاب و قدرتی که انفجار داشت تنها سر قطع شده ایزوکو سالم ترین عضو آن بود که آن هم نصف سمت چپ صورتش کاملا متلاشی و تجزیه شده بود و باعث میشد استخوان سمت چپ صورتش قابل دید باشد و دیگر خبری از چشم چپش هم نبود. سر قطع شده ایزوکو با شدت و قدرت انفجار با سرعت و شتاپ زیاد به هوا پرتاب شد. و با شدت به زمین افتاد و روی زمین غلت خورد و غلت خورد. تا بالاخره ایستاد دردمندانه چشم راستش هنوز باز بود. و قطره اشکی خشک شده ردش روی چهره خون و خاک خورده اش مانده بود. شاید فقط یک توهم باشد اما انگار داشت با چهره ای غم زده و بغض آلود. به کسی که عاشقانه دوستش داشت نگاه میکرد. فاصله سر او با بدن بیهوش و بیجان کاتسوکی شاید فقط 3 متر یا کمتر فاصله داشت. نگاه مرده و سرد و خاموش ایزوکو که آخرین چیزی که روبه روی چشمش معشوقه اش بود باعث میشد ابر ها به این مرگ هولناک این معشوقه اشک بریزن. و صحنه نبرد را با رعد و برق و باران به یک صحنه از یک نمایش تراژدی تبدیل کند.
- ۱۴.۶k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط