پارت ۷
پارت ۷
کوک :اینم نمی دونم
لیلی :با اجیم حرف بزن اون حالتو خوب میکنه
کوک:چطور حالم و خوب کنه در صورتی که من حال اون خراب کردم
لیلی :ناامید نشو من باید برم دیه
کوک :باش عزیزم
کوک میره سمت اتاق ا/ت واز اون میخواد که درو باز کنه اما ا/تاین کارو نمی کنه ا/تاز پشت در میگه به افرادم گفتم وسایلتو بهت بدن میتونی بری
کوک وسیله هاشو میگیره و از اونجا میره
و توی خونه ای که خریده بود زندگی میکرد تا اینکه کم کم احساس میکنه کسی مدام تعقیبش می کنه
دوهفته بعد
کوک : اخیش چقدر خرید تو ایران سخته همه جارو گشتم تا اینارو پیدا کنم
کوک داشت آشپزی میکرد که یه صدای از تو حیاط میاد کوک از پنجره به بیرون نگاه میکنه میبینن ی آدم قد بلند ترسناک داره میاد داخل
کوک میره داخل اتاق و درو آروم میبنده و قفل میکنه و زیر تخت پناه میگیره
تا این که صدای پا به گوش میرسه و هی صدا ها نزدیک تر و نزدیک تر میشن و دقیقا وقتی اون شخص قصد ورود به اتاق و داشتصدای درگیری به گوش میرسه و بعد از ۵دقیقه در اتاق باز میشه و دوتا کفش سفید اسپرت و یه شلوار چرم زخمی مشکی وارد اتاق میشن
ا/ت:کوک کجایی.
کوک :صدای اون دخترس
م..م.من.اینج..اینجام
ا/ت:اون زیر چی کار می کنی آخه بیا بیرون
کوک از زیر تخت میاد بیرون و از شدت ترس رنگ به صورتش نمونده
ا/ت:کوک خوبی چرا رنگت پریده
کوک تا میخواست چیزی بگه چشاش سیاه میره و میوفته تو بغل ا/ت
ا/ت اونو بغل میکنه به زور و به سمت ماشین ویبره تو راه ماشین اون قاتل و میبینه یه لبخند شیطانی میزن کوک و تو ماشین میزار و میره سمت ماشین همون یارو و
در باک ماشین و باز میکنه و لباسشو در میاره فقط
لباس زیر تنشه
لباس و بنزینی می کنه و داخل باک میندازه و کبریتم پشتتش میزنم و با سرعت میدو تو ماشین همین که سوار ماشین میشه
ماشین میترکه
ا/توقتی به عمارت میرسه وارد که میشه با دیدن
شخص مقابل چشماش چشاش برق خوشحالی میزنن
یعنی کی بوده هوم تو پارت بعد چند شخصیت دیگ میان
و قراره تمام پسرا هم وارد داستان بشن
💜💜😈😈😈😏
کوک :اینم نمی دونم
لیلی :با اجیم حرف بزن اون حالتو خوب میکنه
کوک:چطور حالم و خوب کنه در صورتی که من حال اون خراب کردم
لیلی :ناامید نشو من باید برم دیه
کوک :باش عزیزم
کوک میره سمت اتاق ا/ت واز اون میخواد که درو باز کنه اما ا/تاین کارو نمی کنه ا/تاز پشت در میگه به افرادم گفتم وسایلتو بهت بدن میتونی بری
کوک وسیله هاشو میگیره و از اونجا میره
و توی خونه ای که خریده بود زندگی میکرد تا اینکه کم کم احساس میکنه کسی مدام تعقیبش می کنه
دوهفته بعد
کوک : اخیش چقدر خرید تو ایران سخته همه جارو گشتم تا اینارو پیدا کنم
کوک داشت آشپزی میکرد که یه صدای از تو حیاط میاد کوک از پنجره به بیرون نگاه میکنه میبینن ی آدم قد بلند ترسناک داره میاد داخل
کوک میره داخل اتاق و درو آروم میبنده و قفل میکنه و زیر تخت پناه میگیره
تا این که صدای پا به گوش میرسه و هی صدا ها نزدیک تر و نزدیک تر میشن و دقیقا وقتی اون شخص قصد ورود به اتاق و داشتصدای درگیری به گوش میرسه و بعد از ۵دقیقه در اتاق باز میشه و دوتا کفش سفید اسپرت و یه شلوار چرم زخمی مشکی وارد اتاق میشن
ا/ت:کوک کجایی.
کوک :صدای اون دخترس
م..م.من.اینج..اینجام
ا/ت:اون زیر چی کار می کنی آخه بیا بیرون
کوک از زیر تخت میاد بیرون و از شدت ترس رنگ به صورتش نمونده
ا/ت:کوک خوبی چرا رنگت پریده
کوک تا میخواست چیزی بگه چشاش سیاه میره و میوفته تو بغل ا/ت
ا/ت اونو بغل میکنه به زور و به سمت ماشین ویبره تو راه ماشین اون قاتل و میبینه یه لبخند شیطانی میزن کوک و تو ماشین میزار و میره سمت ماشین همون یارو و
در باک ماشین و باز میکنه و لباسشو در میاره فقط
لباس زیر تنشه
لباس و بنزینی می کنه و داخل باک میندازه و کبریتم پشتتش میزنم و با سرعت میدو تو ماشین همین که سوار ماشین میشه
ماشین میترکه
ا/توقتی به عمارت میرسه وارد که میشه با دیدن
شخص مقابل چشماش چشاش برق خوشحالی میزنن
یعنی کی بوده هوم تو پارت بعد چند شخصیت دیگ میان
و قراره تمام پسرا هم وارد داستان بشن
💜💜😈😈😈😏
- ۵.۱k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط