می‌گویند

می‌گویند
دخترانِ قصه‌های قدیم،
همیشه منتظر شاهزاده نمی‌ماندند؛
گاهی خودشان
از دلِ تاریکی عبور می‌کردند،
لبخند می‌زدند
و قصه را آن‌طور که می‌خواستند ادامه می‌دادند.
شاید من هم از همان قصه‌ام؛
آرام در ظاهر،
اما پر از راه‌های نرفته و رؤیا....
ــــــ🤍✨🎀
دیدگاه ها (۰)

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_67فصل سی‌ام | د...

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_4فصل...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ «یعنی...

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

((سایه ی فراتر از جنگ))قسمت اول :مهمانی در تاریکیشب بود.دهکد...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۳۰ | پایانساعت هشت شب...سوا و جونگ‌کوک ...

📜✒️🗝️🪦من پانی‌ام؛ و اینجا جایی‌ست برای قصه‌هایی که شاید در د...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

هم‌سلولی خطرناک (پارت آخر)× برو، قبل از اینکه پلیس پیدات کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط