پارت ۱۴ آغاز جهنم شیرین
صبح زود، نور خاکستری از پنجره باریک اتاق افتاده بود روی تختهای دو نفره. هانا هنوز به پهلو خوابیده بود و صورتش نصفه توی بالش پنهون، موهای بلندش روی صورت پخش شده بود. یرین اما طبق عادت خیلی قبلتر از ساعت بیدارباش از خواب پریده بود. روی صندلی کنار میز نشسته بود و داشت بند کفشهای مشکیاش رو محکم میکرد.
هانا با صدای بسته شدن زیپ کیف ورزشی چشمهاش رو نیمهباز کرد:
– «ساعت چند شده؟…»
یرین با لحنی که سعی داشت آرام باشه جواب داد:
– «شش و نیم. مربی گفته هفت باید تو سالن باشیم. بهتره عجله کنی.»
هانا غرولندکنان از تخت پایین اومد، ولی نگاهش به یرین پر از هیجان بود. هنوز حس لحظهای که دیشب توی خواب نتونسته بود درست حرف بزنه، همراهش بود: قراره امروز اولین روز واقعی تمرین گروه باشه.
سالن تمرین – صبح
وقتی هانا و یرین وارد سالن بزرگ و پرنور شدن، صدای ضربه کفشهای ورزشی روی کفپوش چوبی به گوش رسید. مینا و سوجین زودتر رسیده بودن. هر دو در حال گرم کردن بدنشون بودن. مینا روی دستاش وایستاده بود و مثل حرفهایها تعادلشو نگه میداشت، سوجین هم با جدیت در حال کشش پاهاش بود.
سوجین با دیدن یرین و هانا دست تکون داد:
– «بالاخره اومدین! فکر کردم ما تنها دیوونههای سحرخیز این گروهیم.»
مینا با خنده کوتاهی ادامه داد:
– «نه بابا، این تازه شروعشه. آماده باشین.»
هانا همونطور که بند کفشهاشو میبست، با هیجان گفت:
– «امروز قراره مربی رو ببینیم؟ شنیدم خیلی معروفه.»
در همین لحظه در سالن باز شد و مردی میانسال با قد بلند و شونههای پهن وارد شد. نگاهش سرد و نافذ بود، لباس اسپرت مشکی پوشیده بود و بطری آب بزرگی دستش بود. همه بیاختیار ساکت شدن.
او همون کسی بود که هوانگ معرفی کرده بود: مربی سونگ، یکی از سختگیرترین مربیهای رقص زیرزمینی که حالا قرار بود مسئول آمادهسازی اونا باشه بشه.
سونگ بطری آب رو روی میز گذاشت و بدون مقدمه گفت:
– «خب. دیگه از امروز اسم خوشگلی مثل "آزمون" وجود نداره. شما دیگه انتخاب شدین، یعنی باید دو برابر بقیه بجنگین. اینجا جای لوسبازی و پاستل پوشیدن نیست.»
چشمهاش برای لحظهای روی هانا مکث کرد. هانا ناخودآگاه سرشو پایین انداخت، ولی یرین قدمی جلو گذاشت و محکم نگاهش کرد.
سونگ با لبخند سرد ادامه داد:
– «من از همون روز اول قراره حد و مرزتون رو بشکنم. پس هرکس فکر میکنه نمیتونه تحمل کنه، همین الان در رو نشونش میدم.»
هیچکس چیزی نگفت. سکوت سنگینی حکمفرما شد.
شروع تمرینات – جهنم واقعی
سونگ دکمه ضبط رو زد. آهنگ سنگین و تندی از اسپیکر پخش شد.
– «اولین حرکت سادهست. اما باید با قدرت اجرا بشه.»
اما «ساده» در دیکشنری سونگ یعنی «نصف جونتون رو جا بذارید».
حرکتهای سریع، پرشهای پشت سر هم، کششهای دردناک. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که نفسهای هانا به خسخس افتاده بود، موهاش به پیشونیش چسبیده بودن و دستاش میلرزیدن.
سوجین اما مثل همیشه لبخند روی لب داشت. با جدیت و انرژی بالا میرقصید و حتی وقت میکرد وسط کار به بقیه روحیه بده:
– «بچهها! نفس عمیق… بیاید نشون بدیم اولین روز رو هم میتونیم قورت بدیم!»
مینا جدیتر از اون بود که لبخند بزنه. حرکاتشو دقیق، محکم و بیاشتباه انجام میداد، و با چشمای تیزش مراقب بود کسی از ریتم جا نمونه. حتی چند بار زیر لب به هانا تذکر داد:
– «پاهاتو درست بزن. با ریتم، نه جلوتر.»
یرین هم مثل دیوار بین هانا و فشارها ایستاده بود. هرجا هانا کم میآورد، بیصدا کمکش میکرد یا جاشو پوشش میداد. نگاهش پر از عصبانیت بود، اما نه از هانا، بلکه از این فشار غیرانسانی.
اولین استراحت – پشت صحنه سالن
سونگ بالاخره بعد از یک ساعت گفت: «پنج دقیقه استراحت.»
هانا روی زمین افتاد و نفسنفس میزد. قطرات عرق مثل بارون از صورتش چکه میکرد. سوجین نشست کنارش و یک بطری آب به سمتش گرفت:
– «خوب بودی. برای کسی که اولین باره، خیلی هم خوب بود.»
هانا با نفسنفس لبخند کجی زد: «خوب بود؟ حس میکنم دارم میمیرم.»
مینا هم به دیوار تکیه داد و با جدیت گفت:
– «این تازه روز اوله. باید عادت کنیم.»
یرین در حالیکه حوله رو به سمت هانا پرت کرد، غرغرکنان گفت:
– «من که از همین الان میدونم این مرد داره ما رو میکشه. ولی بذار بکشه، تا وقتی که من اینجام، هیچکس هانا رو زمین نمیزنه.»
هانا بهش نگاه کرد، توی چشمهاش چیزی بین خشم و محبت بود. برای لحظهای یادش افتاد چرا از همون روز اول احساس کرده با یرین امنیت داره.
صدای سونگ دوباره بلند شد:
– «وقت تمومه. برگردید وسط. تازه داریم شروع میکنیم.»
و همه با همدیگه فهمیدن که جهنم تازه باز شده…
{۳ پارت دیگه هم بعد از ظهر می زارم}
هانا با صدای بسته شدن زیپ کیف ورزشی چشمهاش رو نیمهباز کرد:
– «ساعت چند شده؟…»
یرین با لحنی که سعی داشت آرام باشه جواب داد:
– «شش و نیم. مربی گفته هفت باید تو سالن باشیم. بهتره عجله کنی.»
هانا غرولندکنان از تخت پایین اومد، ولی نگاهش به یرین پر از هیجان بود. هنوز حس لحظهای که دیشب توی خواب نتونسته بود درست حرف بزنه، همراهش بود: قراره امروز اولین روز واقعی تمرین گروه باشه.
سالن تمرین – صبح
وقتی هانا و یرین وارد سالن بزرگ و پرنور شدن، صدای ضربه کفشهای ورزشی روی کفپوش چوبی به گوش رسید. مینا و سوجین زودتر رسیده بودن. هر دو در حال گرم کردن بدنشون بودن. مینا روی دستاش وایستاده بود و مثل حرفهایها تعادلشو نگه میداشت، سوجین هم با جدیت در حال کشش پاهاش بود.
سوجین با دیدن یرین و هانا دست تکون داد:
– «بالاخره اومدین! فکر کردم ما تنها دیوونههای سحرخیز این گروهیم.»
مینا با خنده کوتاهی ادامه داد:
– «نه بابا، این تازه شروعشه. آماده باشین.»
هانا همونطور که بند کفشهاشو میبست، با هیجان گفت:
– «امروز قراره مربی رو ببینیم؟ شنیدم خیلی معروفه.»
در همین لحظه در سالن باز شد و مردی میانسال با قد بلند و شونههای پهن وارد شد. نگاهش سرد و نافذ بود، لباس اسپرت مشکی پوشیده بود و بطری آب بزرگی دستش بود. همه بیاختیار ساکت شدن.
او همون کسی بود که هوانگ معرفی کرده بود: مربی سونگ، یکی از سختگیرترین مربیهای رقص زیرزمینی که حالا قرار بود مسئول آمادهسازی اونا باشه بشه.
سونگ بطری آب رو روی میز گذاشت و بدون مقدمه گفت:
– «خب. دیگه از امروز اسم خوشگلی مثل "آزمون" وجود نداره. شما دیگه انتخاب شدین، یعنی باید دو برابر بقیه بجنگین. اینجا جای لوسبازی و پاستل پوشیدن نیست.»
چشمهاش برای لحظهای روی هانا مکث کرد. هانا ناخودآگاه سرشو پایین انداخت، ولی یرین قدمی جلو گذاشت و محکم نگاهش کرد.
سونگ با لبخند سرد ادامه داد:
– «من از همون روز اول قراره حد و مرزتون رو بشکنم. پس هرکس فکر میکنه نمیتونه تحمل کنه، همین الان در رو نشونش میدم.»
هیچکس چیزی نگفت. سکوت سنگینی حکمفرما شد.
شروع تمرینات – جهنم واقعی
سونگ دکمه ضبط رو زد. آهنگ سنگین و تندی از اسپیکر پخش شد.
– «اولین حرکت سادهست. اما باید با قدرت اجرا بشه.»
اما «ساده» در دیکشنری سونگ یعنی «نصف جونتون رو جا بذارید».
حرکتهای سریع، پرشهای پشت سر هم، کششهای دردناک. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که نفسهای هانا به خسخس افتاده بود، موهاش به پیشونیش چسبیده بودن و دستاش میلرزیدن.
سوجین اما مثل همیشه لبخند روی لب داشت. با جدیت و انرژی بالا میرقصید و حتی وقت میکرد وسط کار به بقیه روحیه بده:
– «بچهها! نفس عمیق… بیاید نشون بدیم اولین روز رو هم میتونیم قورت بدیم!»
مینا جدیتر از اون بود که لبخند بزنه. حرکاتشو دقیق، محکم و بیاشتباه انجام میداد، و با چشمای تیزش مراقب بود کسی از ریتم جا نمونه. حتی چند بار زیر لب به هانا تذکر داد:
– «پاهاتو درست بزن. با ریتم، نه جلوتر.»
یرین هم مثل دیوار بین هانا و فشارها ایستاده بود. هرجا هانا کم میآورد، بیصدا کمکش میکرد یا جاشو پوشش میداد. نگاهش پر از عصبانیت بود، اما نه از هانا، بلکه از این فشار غیرانسانی.
اولین استراحت – پشت صحنه سالن
سونگ بالاخره بعد از یک ساعت گفت: «پنج دقیقه استراحت.»
هانا روی زمین افتاد و نفسنفس میزد. قطرات عرق مثل بارون از صورتش چکه میکرد. سوجین نشست کنارش و یک بطری آب به سمتش گرفت:
– «خوب بودی. برای کسی که اولین باره، خیلی هم خوب بود.»
هانا با نفسنفس لبخند کجی زد: «خوب بود؟ حس میکنم دارم میمیرم.»
مینا هم به دیوار تکیه داد و با جدیت گفت:
– «این تازه روز اوله. باید عادت کنیم.»
یرین در حالیکه حوله رو به سمت هانا پرت کرد، غرغرکنان گفت:
– «من که از همین الان میدونم این مرد داره ما رو میکشه. ولی بذار بکشه، تا وقتی که من اینجام، هیچکس هانا رو زمین نمیزنه.»
هانا بهش نگاه کرد، توی چشمهاش چیزی بین خشم و محبت بود. برای لحظهای یادش افتاد چرا از همون روز اول احساس کرده با یرین امنیت داره.
صدای سونگ دوباره بلند شد:
– «وقت تمومه. برگردید وسط. تازه داریم شروع میکنیم.»
و همه با همدیگه فهمیدن که جهنم تازه باز شده…
{۳ پارت دیگه هم بعد از ظهر می زارم}
- ۴.۰k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط