#بیبی_کوچولو_من
#بیبی_کوچولو_من
Part: ²⁶
دستش هنوز تو دستم بود… نه محکم، نه بیهوا. آروم… ولی گرم، ولی مطمئن.
نگاهش پایین بود، دقیقاً به همون جایی که دستاش دستامو گرفته بودن.
و من؟ نمیدونستم قلبم داره میکوبه چون ترسیده، یا چون… داره خوشحال میشه.
جونگکوک؟
نگاهم کرد. همونجور جدی، همونجور نزدیک.
من… هنوز دقیق نمیدونم چی توی دلمه. شاید یه ذره قاطی پاتیه، شاید ازت بدم میاد، شاید… نه، راستش نه، ازت بدم نمیاد. حتی اون روزی که قهوهها رو ریختی و مثل خرس غران دعوا راه انداختی… باز ازت بدم نیومد.
جونگکوک گوشه لبش یه لبخند ریز نشست.
– پس چی بود اون همه فحش و غر غر؟
خب دیگه من ذاتاً خوشاخلاق نیستم.
لبخندش پررنگتر شد.
– تو خوشاخلاقی... فقط با من بدی.
آره... چون تو با همه دخترا خوب حرف میزنی ولی با من دعوا میکنی. انگار من همیشه باید هدف خشمت باشم.
جونگکوک آروم گفت:
– چون با بقیه دخترا کاری ندارم. ولی تو… فرق داری. همیشه داشتی.
نفسمو آروم بیرون دادم. یه چیزی تو دلم تکون خورد. یه حس عجیب، که نه ترس بود نه شک… بیشتر شبیه کشف کردن یه چیزی که مدتها جلوی چشمم بوده.
تو واقعاً... ازم خوشت میاد؟
جونگکوک کمی نزدیکتر شد. صدای نفسهامون قاطی شده بود. صدای اطراف از بین رفته بود. فقط من بودم و اون و این سکوتِ لعنتیِ بینمون.
– خیلی بیشتر از فقط خوش اومدن.
سکوت کردم.
برای اولین بار، دلم میخواست سکوت کنم. چون اون سکوت خودش همه چی بود.
حرف نگفته، حس پنهون، تپش قلب... همهش تو سکوت بود.
جونگکوک پشتمو ناز کرد و گفت:
– بیا بریم یه جای خلوتتر. نه برای اینکه کار خاصی بکنیم، فقط… دلم میخواد کنارت باشم، بیهیچ بازی و کلکلی.
میخوای بریم بیرون یه دور بزنیم؟ قبل اینکه برگردیم سرکار؟
لبخند زدم.
_آره… بریم.
---
#جونگکوک #جئون_جونگکوک #جیمین #پارک_جیمین #کیپاپ #بی_تی_اس #آرمی #بنگتن #بنگتن_بویز #موسیقی #کیدراما #سرگرمی #رمان #فیک #فیک_بی_تی_اس #رمان_بیبی_کوچولوی_من #فیک_جونگکوک
Part: ²⁶
دستش هنوز تو دستم بود… نه محکم، نه بیهوا. آروم… ولی گرم، ولی مطمئن.
نگاهش پایین بود، دقیقاً به همون جایی که دستاش دستامو گرفته بودن.
و من؟ نمیدونستم قلبم داره میکوبه چون ترسیده، یا چون… داره خوشحال میشه.
جونگکوک؟
نگاهم کرد. همونجور جدی، همونجور نزدیک.
من… هنوز دقیق نمیدونم چی توی دلمه. شاید یه ذره قاطی پاتیه، شاید ازت بدم میاد، شاید… نه، راستش نه، ازت بدم نمیاد. حتی اون روزی که قهوهها رو ریختی و مثل خرس غران دعوا راه انداختی… باز ازت بدم نیومد.
جونگکوک گوشه لبش یه لبخند ریز نشست.
– پس چی بود اون همه فحش و غر غر؟
خب دیگه من ذاتاً خوشاخلاق نیستم.
لبخندش پررنگتر شد.
– تو خوشاخلاقی... فقط با من بدی.
آره... چون تو با همه دخترا خوب حرف میزنی ولی با من دعوا میکنی. انگار من همیشه باید هدف خشمت باشم.
جونگکوک آروم گفت:
– چون با بقیه دخترا کاری ندارم. ولی تو… فرق داری. همیشه داشتی.
نفسمو آروم بیرون دادم. یه چیزی تو دلم تکون خورد. یه حس عجیب، که نه ترس بود نه شک… بیشتر شبیه کشف کردن یه چیزی که مدتها جلوی چشمم بوده.
تو واقعاً... ازم خوشت میاد؟
جونگکوک کمی نزدیکتر شد. صدای نفسهامون قاطی شده بود. صدای اطراف از بین رفته بود. فقط من بودم و اون و این سکوتِ لعنتیِ بینمون.
– خیلی بیشتر از فقط خوش اومدن.
سکوت کردم.
برای اولین بار، دلم میخواست سکوت کنم. چون اون سکوت خودش همه چی بود.
حرف نگفته، حس پنهون، تپش قلب... همهش تو سکوت بود.
جونگکوک پشتمو ناز کرد و گفت:
– بیا بریم یه جای خلوتتر. نه برای اینکه کار خاصی بکنیم، فقط… دلم میخواد کنارت باشم، بیهیچ بازی و کلکلی.
میخوای بریم بیرون یه دور بزنیم؟ قبل اینکه برگردیم سرکار؟
لبخند زدم.
_آره… بریم.
---
#جونگکوک #جئون_جونگکوک #جیمین #پارک_جیمین #کیپاپ #بی_تی_اس #آرمی #بنگتن #بنگتن_بویز #موسیقی #کیدراما #سرگرمی #رمان #فیک #فیک_بی_تی_اس #رمان_بیبی_کوچولوی_من #فیک_جونگکوک
- ۷.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط