{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²⁶ | اون مال منه

شب به نیمه رسیده بود و عمارت در سکوتی سنگین فرو رفته بود. وقتی «ات» و جونکوک به اتاق‌شان برگشتند، «ات» دوباره با همون وسواسِ همیشگی، دیوارِ دفاعیِ بالشت‌ها را بین خودش و جونکوک چید.
جونکوک که کنار تخت ایستاده بود و داشت دکمه‌های سرآستینش را باز می‌کرد، با دیدنِ این صحنه، پوزخندی زد. به سمتِ تخت آمد و با لحنی که رگه‌هایی از طنز و تهدید در آن موج می‌زد، گفت: «هنوز هم فکر می‌کنی این بالشت ها می‌تونه جلوتو بگیره؟ ات… تو خودت هم می‌دونی که این سد، فقط برای چند دقیقه اعتبار داره.»
ات در حالی که سعی می‌کرد جدی باشد، زیر پتو خزید و گفت: « ساکت شو بخواب!»
جونکوک نورِ اتاق را کم کرد و با خنده‌ای زیرلبی، چراغ را خاموش کرد. فردای آن روز، عمارت در تکاپویی عجیب بود. زمان به سرعت می‌گذشت؛ انگار ثانیه‌ها هم می‌دانستند که شبِ سرنوشت‌سازی در پیش است.
ساعاتِ عصر با عجله سپری شد. حالا زمانِ آماده‌شدن برای مراسمِ سالانه‌ی متحدین رسیده بود.
وقتی «ات» از اتاقِ پرو بیرون آمد، سکوتِ کوتاهی در راهرو حاکم شد. او لباسی مشکی و بلند به تن داشت که با دانه‌هایِ درخشان مثلِ آسمانِ شب می‌درخشید، و یک شالِ خزِ سفیدِ حجیم و لوکس، شانه‌هایش را پوشانده بود. تضادِ لباسِ سیاه با پوستِ سفیدش و آن خزِ اشرافی، از او ملکه‌ای ساخته بود که نگاهِ هر کسی را خیره می‌کرد.
جونکوک که در حال بستنِ کراواتش بود، با دیدنِ «ات» متوقف شد. چند ثانیه فقط به او نگاه کرد، سپس با قدم‌هایِ شمرده به سمتش آمد و کنارِ گوشش زمزمه کرد: «امشب، همه بهت خیره می‌شن… و من باید به همه یادآوری کنم که تو متعلق به کی هستی!»

تعدادِ زیادی ماشینِ مشکیِ ضدگلوله، با نظمِ خاصی مقابلِ ورودیِ مجللِ محلِ برگزاریِ مراسم ترمز کردند. درها همزمان باز شد. جونکوک، تهیونگ، کیان و بقیه مردها با کت‌وشلوارهایِ رسمی و پرابهت از ماشین‌ها پیاده شدند.
جونکوک به سمتِ ماشینِ «ات» رفت و در را برایش باز کرد. وقتی دستِ ات را گرفت تا از ماشین پیاده شود، صدایِ عکاس‌ها و همهمه‌یِ جمعیتِ مافیاییِ بیرونِ سالن، فضا را پر کرده بود. «ات» با وقار از ماشین پیاده شد، دستش را در بازویِ جونکوک حلقه کرد و لبه‌یِ شالِ خزش را کمی جمع کرد.
آن‌ها مقابلِ ورودیِ عظیمِ تالار ایستاده بودند؛ جایی که نورهایِ خیره‌کننده و نگاه‌هایِ سردِ رقبایِ قدرتمند، در انتظارشان بود. جونکوک زیرلب گفت: «آماده‌ای؟»
ات سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. آن‌ها اولین قدم را به سمتِ درهایِ ورودی برداشتند.
ادامه دارد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسلاید بعد « لباس » ات
دیدگاه ها (۸)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁷ | اون مال منهبه محض اینکه درها...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁸ | اون مال منهدستِ جونکوک رویِ ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁵ | اون مال منهکل‌کلِ یونا و تهی...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁴ | اون مال منهبعد از اینکه پسره...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁴ | اون ما منهجونکوک، تهیونگ و ک...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁶ | بازگشت از لبه‌ی پرتگاهصدای ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط