پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»
پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»
صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع آفتاب بیدار شده بود.
تمام شب دنبال یک چیز گشته بود: خدمتکاری که جعبه را به یورا داده بود.
جینوو بالاخره خبر آورد که ردش را در یکی از روستاهای اطراف پیدا کردهاند.
یونگی بدون معطلی راه افتاد.
اما وقتی رسیدند، خانه خالی بود.
یکی از همسایهها گفت:
«دیشب اومده بود. صبح زود هم رفت.»
جینوو با عصبانیت گفت:
«بازم دیر رسیدیم.»
یونگی وارد خانه شد.
اتاق کوچک تقریباً خالی بود، اما روی میز تکهای کاغذ افتاده بود.
یونگی آن را برداشت.
فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«بعضی حقیقتها اگر گفته شوند، آدمهای زیادی سقوط میکنند.»
یونگی کاغذ را مچاله کرد.
«این دیگه تصادفی نیست.»
---
در قصر، وضعیت یورا هر روز سختتر میشد.
بازجوییها ادامه داشتند و هر بار همان سؤالها تکرار میشدند.
چه کسی جعبه را داده بود؟
چرا آن را گرفته بود؟
چرا به اقامتگاه رفته بود؟
و یورا هر بار همان جواب را میداد.
اما کسی نمیخواست جوابش را بشنود.
چند روز بعد، او را برای بازجویی دیگری بردند.
این بار شرایط سختتر بود.
یورا بعد از مدتی دیگر توان جواب دادن نداشت و وقتی به سلول برگردانده شد، حالش بهشدت بد شده بود.
اما حتی در آن وضعیت هم اولین چیزی که از نگهبان پرسید این بود:
«ارباب مین... اومده بود؟»
نگهبان جواب نداد.
---
همان شب، یونگی بالاخره توانست با یکی از خدمتکارهای قدیمی اقامتگاه صحبت کند.
زن با ترس گفت:
«من چیزی ندیدم... ولی شب قبل از مسمومیت، بانو سوهی دستور داده بودن چند نفر از خدمتکارها عوض بشن.»
یونگی پرسید:
«چند نفر؟»
«سه نفر.»
«اسمهاشون؟»
زن یکییکی نام برد.
یکی از اسمها برای یونگی آشنا بود.
همان خدمتکاری که جعبه را به یورا رسانده بود.
یونگی فوراً فهمید.
«پس هنوز زندهست.»
زن با ترس گفت:
«ارباب... اگر بفهمن من اینو گفتم—»
یونگی حرفش را قطع کرد.
«کسی بهت آسیب نمیزنه.»
بعد از اتاق بیرون رفت.
اما درست قبل از اینکه سوار اسب شود، سربازی با عجله خودش را رساند.
«ارباب مین!»
یونگی برگشت.
«شورای سلطنتی دوباره تشکیل شده.»
«برای چی؟»
سرباز لحظهای مکث کرد.
«پروندهی یورا.»
یونگی سوار اسب شد.
«حکم صادر شده؟»
سرباز سرش را پایین انداخت.
«هنوز نه.»
مکث کرد.
«اما میگن اگر تا فردا مدرک جدیدی پیدا نشه...»
یونگی ادامهی جمله را خودش فهمید.
پرونده میتوانست به حکم مرگ برسد.
---
صبح روز بعد، یونگی وارد تالار سلطنتی شد.
پادشاه، خاندان چو و بزرگان دربار همه حضور داشتند.
یونگی جلو رفت و گفت:
«من مدرک دارم که یورا بیگناهه.»
پادشاه پرسید:
«کجاست؟»
یونگی جواب داد:
«شاهدی که میتونه توضیح بده چه کسی جعبه رو به یورا داده.»
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
اما قبل از اینکه یونگی ادامه بدهد، درهای تالار باز شد.
دو سرباز وارد شدند.
و میانشان همان خدمتکار ایستاده بود.
یونگی برای اولین بار بعد از چند روز احساس کرد شاید واقعاً بتواند یورا را نجات دهد.
اما خدمتکار سرش را بلند کرد.
نگاهش مستقیم به یونگی افتاد.
و با صدایی لرزان گفت:
«من... یورا رو دیدم.»
یونگی اخم کرد.
«چی؟»
زن ادامه داد:
«من دیدم که خودش جعبه رو برای بانو سوهی برد.»
سکوت سنگینی تالار را گرفت.
یونگی فهمید.
شاهد هم خریده شده بود.
صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع آفتاب بیدار شده بود.
تمام شب دنبال یک چیز گشته بود: خدمتکاری که جعبه را به یورا داده بود.
جینوو بالاخره خبر آورد که ردش را در یکی از روستاهای اطراف پیدا کردهاند.
یونگی بدون معطلی راه افتاد.
اما وقتی رسیدند، خانه خالی بود.
یکی از همسایهها گفت:
«دیشب اومده بود. صبح زود هم رفت.»
جینوو با عصبانیت گفت:
«بازم دیر رسیدیم.»
یونگی وارد خانه شد.
اتاق کوچک تقریباً خالی بود، اما روی میز تکهای کاغذ افتاده بود.
یونگی آن را برداشت.
فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«بعضی حقیقتها اگر گفته شوند، آدمهای زیادی سقوط میکنند.»
یونگی کاغذ را مچاله کرد.
«این دیگه تصادفی نیست.»
---
در قصر، وضعیت یورا هر روز سختتر میشد.
بازجوییها ادامه داشتند و هر بار همان سؤالها تکرار میشدند.
چه کسی جعبه را داده بود؟
چرا آن را گرفته بود؟
چرا به اقامتگاه رفته بود؟
و یورا هر بار همان جواب را میداد.
اما کسی نمیخواست جوابش را بشنود.
چند روز بعد، او را برای بازجویی دیگری بردند.
این بار شرایط سختتر بود.
یورا بعد از مدتی دیگر توان جواب دادن نداشت و وقتی به سلول برگردانده شد، حالش بهشدت بد شده بود.
اما حتی در آن وضعیت هم اولین چیزی که از نگهبان پرسید این بود:
«ارباب مین... اومده بود؟»
نگهبان جواب نداد.
---
همان شب، یونگی بالاخره توانست با یکی از خدمتکارهای قدیمی اقامتگاه صحبت کند.
زن با ترس گفت:
«من چیزی ندیدم... ولی شب قبل از مسمومیت، بانو سوهی دستور داده بودن چند نفر از خدمتکارها عوض بشن.»
یونگی پرسید:
«چند نفر؟»
«سه نفر.»
«اسمهاشون؟»
زن یکییکی نام برد.
یکی از اسمها برای یونگی آشنا بود.
همان خدمتکاری که جعبه را به یورا رسانده بود.
یونگی فوراً فهمید.
«پس هنوز زندهست.»
زن با ترس گفت:
«ارباب... اگر بفهمن من اینو گفتم—»
یونگی حرفش را قطع کرد.
«کسی بهت آسیب نمیزنه.»
بعد از اتاق بیرون رفت.
اما درست قبل از اینکه سوار اسب شود، سربازی با عجله خودش را رساند.
«ارباب مین!»
یونگی برگشت.
«شورای سلطنتی دوباره تشکیل شده.»
«برای چی؟»
سرباز لحظهای مکث کرد.
«پروندهی یورا.»
یونگی سوار اسب شد.
«حکم صادر شده؟»
سرباز سرش را پایین انداخت.
«هنوز نه.»
مکث کرد.
«اما میگن اگر تا فردا مدرک جدیدی پیدا نشه...»
یونگی ادامهی جمله را خودش فهمید.
پرونده میتوانست به حکم مرگ برسد.
---
صبح روز بعد، یونگی وارد تالار سلطنتی شد.
پادشاه، خاندان چو و بزرگان دربار همه حضور داشتند.
یونگی جلو رفت و گفت:
«من مدرک دارم که یورا بیگناهه.»
پادشاه پرسید:
«کجاست؟»
یونگی جواب داد:
«شاهدی که میتونه توضیح بده چه کسی جعبه رو به یورا داده.»
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
اما قبل از اینکه یونگی ادامه بدهد، درهای تالار باز شد.
دو سرباز وارد شدند.
و میانشان همان خدمتکار ایستاده بود.
یونگی برای اولین بار بعد از چند روز احساس کرد شاید واقعاً بتواند یورا را نجات دهد.
اما خدمتکار سرش را بلند کرد.
نگاهش مستقیم به یونگی افتاد.
و با صدایی لرزان گفت:
«من... یورا رو دیدم.»
یونگی اخم کرد.
«چی؟»
زن ادامه داد:
«من دیدم که خودش جعبه رو برای بانو سوهی برد.»
سکوت سنگینی تالار را گرفت.
یونگی فهمید.
شاهد هم خریده شده بود.
- ۱۸۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط