کودکی سمتم آمد و گفت:

کودکی سمتم آمد و گفت:
- آقا آقا چسب زخم نمیخواین؟
ارزون میفروشما....
لبخند زدم و گفتم :
تمام چسب زخمهایت را هم بخرم نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو.!!!
کودک نگاهم کرد و گفت:
- پول نداری گوه فلسفی نخور!!!!!!
دیدگاه ها (۳)

رمان عشق ممنوع

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۲ پارتصبح روز بعد، وقت...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

برده عمارت جئون

✦ اولین گناه ✦فصل چهارم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول---پای...

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.داخل ماشین سکوت ع...

رمان اسیر خان پارت سیزدهم ۱۳

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

Do I love him, or do I hate him?p:⁵_استرس زیادی ازت میباره +...

Enemys Embrsce [ part ۳۵ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط