فیک عشق پنهان پارت 12 ( پارت آخر )
که یهو یه چیزی از جیبش در اورد
اون چیز یه تفنگ بود !
وقتی خودم رو دیدم
فهمیدم که خونریزی دارم
بعدش همه چی سیاه شد ……..
جنا : سونییییییییی …. گریه هق هق هق طاقت بیارررررررر
پرستار : لطفا برید کنار باید ببریمش توی اتاق عمل
جنا : نهههههههه سونی من میمیره هق هق
جونگکوک : هی هی آروم باش ( بقلش کرد )
جنا : هق هق هق
تهیونگ : ( یه اشک از گونش ریخت ) سونی لطفا زنده بمون :) تو قوی هستی :)
بعد از عمل ؛
دکتر اومد بیرون
همه جمع شدن
دکتر : ایشون …….
جنا : ایشون چی دکتر ؟؟
دکتر : زنده موندن !!
همه : واقعا ؟
دکتر : بله
معلومه دختر خیلی سرسختیه 😊
تهیونگ : آره اون واقعا سرسخته ( تو ذهنش )
جنا : کی میتونیم بریم ببینیمش ؟؟؟؟؟
دکتر : یکم دیگه به هوش میاد میتونید برید
جنا : خیلی ممنون
همه تشکر کردن
منتظر موندیم تا سونی به هوش بیاد
آخه چرا رفت پیش اون
خداروشکر که به موقع رسیدیم تونستیم بندازیمش زندان
از زبان سونی
با نور چراغ از خواب بیدار شدم
دور و ورمو نگاه کردم فهمیدم توی بیمارستانم
یکم که فکر کردم همه چی رو یادم اومد
آخه چرا اینکار رو کرد ؟؟
بعد دیدم جنا و تهیونگ و جونگکوک دارن میان توی اتاق
جنا : سونیییییی ( پرید بغلم ) حالت خوبه ؟ درد نداری ؟؟
گشنت نیست ؟؟ سونی : ( خنده ) من حالم خوبه نیاز نیست نگران باشین
جونگکوک : دختر میدونی چقدر نگران شدیم ؟؟؟؟
تهیونگ : ولی خیلی خوشحالم که زنده ای :)
سونی : هممم ببخشید خیلی نگرانتون کردم
جنا : نه بابا اشکال نداره
ها راستی اگه میشه میتونم با تهیونگ تنها باشم ؟؟؟
جونگکوک و جنا : البته
بعدش هم رفتن بیرون
تهیونگ : چیزی شده ؟؟؟
سونی : میخواستم یه چیزی بهت بگم ……
تهیونگ : چی ؟؟
سونی : من …… من ….من تورو دوست دارم ! 😖
تهیونگ : چ …. چ …. چ …….چی ؟
سونی : ببخشید فک نکنم تو به من علاقه داش…..
که یهو پرید وسط حرفم و لباش رو گذاشت رو لبام
بعد بهم گفت : بیا قرار بزاریم :)
سونی : باشه بیا قرار بزاریم :)
( اوخیی تو چه وضعی هم گفت 🥺 )
روز بعد ؛
جونگکوگ : جنا بیا بریم کافه
جنا : باش بریم
رفتیم کافه
گارسون : سلام لطفا سفارشتون رو بدین
جنا : من یه نوشیدنی سرد توت فرنگی
جونگکوک : منم یه کاپوچینو
چشم الان حاظر میشه
جنا : خیلی ممنون
جونگکوک : امممم … خب جنا
جنا : بله
جونگکوک : اممم ……چیزه بیا … یعنی میای …… قرار بزاریم ؟؟ جنا : چ …..چ …. چی ؟
جونگکوک : اممم ببخشید فک کنم نباید میگ…….
جنا : آره بیا قرار بزاریممم ( با ذوق )
جونگکوک : واقعا ؟؟
جنا : آره
پایان فیک مرسی که فیک
رو خوندینننن ✨🫂
حمایت کنیدددد 🥺👑
اون چیز یه تفنگ بود !
وقتی خودم رو دیدم
فهمیدم که خونریزی دارم
بعدش همه چی سیاه شد ……..
جنا : سونییییییییی …. گریه هق هق هق طاقت بیارررررررر
پرستار : لطفا برید کنار باید ببریمش توی اتاق عمل
جنا : نهههههههه سونی من میمیره هق هق
جونگکوک : هی هی آروم باش ( بقلش کرد )
جنا : هق هق هق
تهیونگ : ( یه اشک از گونش ریخت ) سونی لطفا زنده بمون :) تو قوی هستی :)
بعد از عمل ؛
دکتر اومد بیرون
همه جمع شدن
دکتر : ایشون …….
جنا : ایشون چی دکتر ؟؟
دکتر : زنده موندن !!
همه : واقعا ؟
دکتر : بله
معلومه دختر خیلی سرسختیه 😊
تهیونگ : آره اون واقعا سرسخته ( تو ذهنش )
جنا : کی میتونیم بریم ببینیمش ؟؟؟؟؟
دکتر : یکم دیگه به هوش میاد میتونید برید
جنا : خیلی ممنون
همه تشکر کردن
منتظر موندیم تا سونی به هوش بیاد
آخه چرا رفت پیش اون
خداروشکر که به موقع رسیدیم تونستیم بندازیمش زندان
از زبان سونی
با نور چراغ از خواب بیدار شدم
دور و ورمو نگاه کردم فهمیدم توی بیمارستانم
یکم که فکر کردم همه چی رو یادم اومد
آخه چرا اینکار رو کرد ؟؟
بعد دیدم جنا و تهیونگ و جونگکوک دارن میان توی اتاق
جنا : سونیییییی ( پرید بغلم ) حالت خوبه ؟ درد نداری ؟؟
گشنت نیست ؟؟ سونی : ( خنده ) من حالم خوبه نیاز نیست نگران باشین
جونگکوک : دختر میدونی چقدر نگران شدیم ؟؟؟؟
تهیونگ : ولی خیلی خوشحالم که زنده ای :)
سونی : هممم ببخشید خیلی نگرانتون کردم
جنا : نه بابا اشکال نداره
ها راستی اگه میشه میتونم با تهیونگ تنها باشم ؟؟؟
جونگکوک و جنا : البته
بعدش هم رفتن بیرون
تهیونگ : چیزی شده ؟؟؟
سونی : میخواستم یه چیزی بهت بگم ……
تهیونگ : چی ؟؟
سونی : من …… من ….من تورو دوست دارم ! 😖
تهیونگ : چ …. چ …. چ …….چی ؟
سونی : ببخشید فک نکنم تو به من علاقه داش…..
که یهو پرید وسط حرفم و لباش رو گذاشت رو لبام
بعد بهم گفت : بیا قرار بزاریم :)
سونی : باشه بیا قرار بزاریم :)
( اوخیی تو چه وضعی هم گفت 🥺 )
روز بعد ؛
جونگکوگ : جنا بیا بریم کافه
جنا : باش بریم
رفتیم کافه
گارسون : سلام لطفا سفارشتون رو بدین
جنا : من یه نوشیدنی سرد توت فرنگی
جونگکوک : منم یه کاپوچینو
چشم الان حاظر میشه
جنا : خیلی ممنون
جونگکوک : امممم … خب جنا
جنا : بله
جونگکوک : اممم ……چیزه بیا … یعنی میای …… قرار بزاریم ؟؟ جنا : چ …..چ …. چی ؟
جونگکوک : اممم ببخشید فک کنم نباید میگ…….
جنا : آره بیا قرار بزاریممم ( با ذوق )
جونگکوک : واقعا ؟؟
جنا : آره
پایان فیک مرسی که فیک
رو خوندینننن ✨🫂
حمایت کنیدددد 🥺👑
- ۱۲.۱k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط