فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆⁸³
به دیوار تکیه داده بود و بچشو پشت شیشه میدید.
دکتر: همسرتون که به کما رفتن، ما مجبور شدیم جنین رو از بدنشون خارج کنیم و وارد دستگاه بذاریم تا رشد و نموی خودش رو انجام بده. اینطوری برای جفتشون بهتر بود. نوزاد شما تا چند هفته دیگه به قدری بزرگ میشه از این دستگاه خارجش کنیم. و همسرتون هم امیدواریم زود به هوش بیان.
سری تکون داد و تشکری بیجون کرد.
هیچ وقت فکر نمیکرد فرزندش که تقریبا ۹ ماه داشت اون شکلی ببینه. یا مینا رو توی کما. کی فکرشو میکرد؟
دست همسرشون محکم توی دستاش، سمت صورتش گرفته بود و میبوسید.
_:...دیروز دخترمونو بردیم خونه. اون خیلی نازه. وقتی بغلش کل بدنم لرزید. خیلی حس خوبی بود. توی همون لحظه ی اول بهش وابسته شدم. با لمس کوچیک. اون وروجک با دست کوچولوش انگشتمو گرفت.. اون یکی از قشنگترین حسایی بود که داشتم. اگر میگم یکی از قشنگترینها.. بخاطر اینکه بهترین انرژی و حسمو از تو دریافت میکنم. از بوییدنت.. بوسیدنت.. بغل گرمت.. عطر تنت.. از صدات و لبخند و چشمای معصومت. نفسم، نمیخوای بلند بشی؟
چشماش رو بست و به اشکاش اجازهی سرازیر شدن داد. نمیدونست باید چیکار کنه. باید چی بگه.
بعد از مدت زیادی زل زدن به چهرهی عشقش بلند شد تا برگرده.
دوست داشت همینطوری توی خیابونا بچرخه. از اینکه برگرده خونه، پیش اون آدما، بیزار بود. اما خب، بچش چی؟ بخاطر اون برگشت خونه. خونهی خودش. جایی که بخاطر کمک به روحیهی جئون و حالا هم دنیا اومدن دخترش اونجا جمع میشدن.
سمت صداها رو گرفت. مادرش، رز، خانم چوی دور هم نشسته بودن.
رز، پسرش رو که تقریبا سه ماهش بود رو به آغوش گرفته بود.
خانم جئون مشغول تماشای جفت نوههاش بود و خانم چوی، زنی در دهی ۳۰ سالگیش بود که مسئول نگهداری شیردادن به نوهی دختری جئون بود.
خانم جئون با لبخند ملیحی به جونگکوک سلام داد.
از وقتی که اون اتفاق برای مینا افتاده بود هیچکدوم حال خوشی نداشتن.
خبری از خنده و شوخی توی اون امارت نبود. مگر لبخندی که اون کوچولوهای روی لبهای اعضای خانواده میاوردن.
جونگکوک تمام مدت نگاهش به نوزادش بود. نه هیچ کس و هیچ چیز دیگهای.
با لبخند خستهای دخترش رو به آغوش کشید. آروم و بیحال به دخترش سلام گفت و کمی بهش نگاه کرد.
از بچهداری هیچ چیزی بلد نبود. فقط بغل کردن و نگهداشتن شیشهشیر روی دهن بچه رو بلد بود. اونم بخاطر بچهداداشش. دو ماه اولی که اون دنیا اومده بود هنوز مینا سرحال بود.
_: میتونم ببرمش اتاق خودش؟
€: آره پسرم. اتفاقا بهتره توی اتاق خودش بخوابه.
برگشت. اما با صدای مادرش که صداش میکرد ایستاد.
_: بله؟
€: میخوای اسمشو چی بذارین؟
صداش میلرزید. دست خودش نبود. بعد رفتن همسرش خیلی ضعیف شده بود.
به دیوار تکیه داده بود و بچشو پشت شیشه میدید.
دکتر: همسرتون که به کما رفتن، ما مجبور شدیم جنین رو از بدنشون خارج کنیم و وارد دستگاه بذاریم تا رشد و نموی خودش رو انجام بده. اینطوری برای جفتشون بهتر بود. نوزاد شما تا چند هفته دیگه به قدری بزرگ میشه از این دستگاه خارجش کنیم. و همسرتون هم امیدواریم زود به هوش بیان.
سری تکون داد و تشکری بیجون کرد.
هیچ وقت فکر نمیکرد فرزندش که تقریبا ۹ ماه داشت اون شکلی ببینه. یا مینا رو توی کما. کی فکرشو میکرد؟
دست همسرشون محکم توی دستاش، سمت صورتش گرفته بود و میبوسید.
_:...دیروز دخترمونو بردیم خونه. اون خیلی نازه. وقتی بغلش کل بدنم لرزید. خیلی حس خوبی بود. توی همون لحظه ی اول بهش وابسته شدم. با لمس کوچیک. اون وروجک با دست کوچولوش انگشتمو گرفت.. اون یکی از قشنگترین حسایی بود که داشتم. اگر میگم یکی از قشنگترینها.. بخاطر اینکه بهترین انرژی و حسمو از تو دریافت میکنم. از بوییدنت.. بوسیدنت.. بغل گرمت.. عطر تنت.. از صدات و لبخند و چشمای معصومت. نفسم، نمیخوای بلند بشی؟
چشماش رو بست و به اشکاش اجازهی سرازیر شدن داد. نمیدونست باید چیکار کنه. باید چی بگه.
بعد از مدت زیادی زل زدن به چهرهی عشقش بلند شد تا برگرده.
دوست داشت همینطوری توی خیابونا بچرخه. از اینکه برگرده خونه، پیش اون آدما، بیزار بود. اما خب، بچش چی؟ بخاطر اون برگشت خونه. خونهی خودش. جایی که بخاطر کمک به روحیهی جئون و حالا هم دنیا اومدن دخترش اونجا جمع میشدن.
سمت صداها رو گرفت. مادرش، رز، خانم چوی دور هم نشسته بودن.
رز، پسرش رو که تقریبا سه ماهش بود رو به آغوش گرفته بود.
خانم جئون مشغول تماشای جفت نوههاش بود و خانم چوی، زنی در دهی ۳۰ سالگیش بود که مسئول نگهداری شیردادن به نوهی دختری جئون بود.
خانم جئون با لبخند ملیحی به جونگکوک سلام داد.
از وقتی که اون اتفاق برای مینا افتاده بود هیچکدوم حال خوشی نداشتن.
خبری از خنده و شوخی توی اون امارت نبود. مگر لبخندی که اون کوچولوهای روی لبهای اعضای خانواده میاوردن.
جونگکوک تمام مدت نگاهش به نوزادش بود. نه هیچ کس و هیچ چیز دیگهای.
با لبخند خستهای دخترش رو به آغوش کشید. آروم و بیحال به دخترش سلام گفت و کمی بهش نگاه کرد.
از بچهداری هیچ چیزی بلد نبود. فقط بغل کردن و نگهداشتن شیشهشیر روی دهن بچه رو بلد بود. اونم بخاطر بچهداداشش. دو ماه اولی که اون دنیا اومده بود هنوز مینا سرحال بود.
_: میتونم ببرمش اتاق خودش؟
€: آره پسرم. اتفاقا بهتره توی اتاق خودش بخوابه.
برگشت. اما با صدای مادرش که صداش میکرد ایستاد.
_: بله؟
€: میخوای اسمشو چی بذارین؟
صداش میلرزید. دست خودش نبود. بعد رفتن همسرش خیلی ضعیف شده بود.
- ۶.۸k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط