(پیمان نقره ای) از دراکو مالفوی [قرارداد ازدواج]
part¹
عمارت مالفوی امشب بیش از حد پر زرق و برق بود..
شمعهای بلند نقرهای، صدای موسیقی آروم و جمعی از خانوادههای اصیل جادوگر که با لبخندهای ساختگی بین هم راه میرفتن.
همه میدونستن چرا اینجا جمع شدن،
لوسیوس مالفوی برای پسرش مجلس گرفته بود
[مجلس انتخاب همسر]
چند نفر از مادرها با نگاههای حسابگر دخترهاشونو زیر نظر داشتن، انگار هر کدومشون میخواستن دخترشون تبدیل بشه به بانوی بعدی خاندان مالفوی؛
مزخرف...
تو کنار یکی از ستونهای مرمری ایستاده بودی و با بیحوصلگی لبهی لیوانت رو میچرخوندی،اگه دست خودت بود حتی یک قدم هم داخل این عمارت نمیذاشتی
ولی پدرت تقریباً مجبورت کرده بود،
"فرصت خوبیه برای خانواده."
بله حتماً.
لباس بلند مشکی پوشیده بودی؛ پارچهی مخمل نرمش روی تنت مینشست و شکاف باریکی از کنار پات تا کمی بالاتر بالا میرفت. بندهای نازک لباس روی شونههات افتاده بود و گردنبند نقرهای ظریفی روی استخوان ترقوهات برق میزد.
دوستت آروم نزدیک شد و زیر لب گفت:
—اونجاست
اخم کردی+کی؟
—جدی میگی؟ دراکو مالفوی
نگاهتو دنبال اشارهاش بردی
چند متر اونطرفتر، چند پسر کنار میز نوشیدنی ایستاده بودن
تئودور نات،بلیز زبینی،متئو ریدل
و وسطشون—
دراکو مالفوی
کت رسمی مشکی پوشیده بود، آستینهاش کمی بالا رفته بود و کراوات نقرهایش شل دور گردنش افتاده بود
لیوانی دستش بود و با همون نگاه سرد و مغرور به جمعیت نگاه میکرد
انگار کل این مهمونی صرفاً برای سرگرم کردنشه.
پوزخند زدی
+واقعاً نمیفهمم چرا نصف دخترای این سالن دارن نگاش میکنن
دوستت خندید:
—چون دراکو مالفویه؟
+نه، چون ظاهراً هر شب با یکی از همینها میخوابه.
دوستت خندهشو قورت داد
+یعنی جدی… اینا فکر میکنن قراره تبدیل بشن همسرش؟
لیوانتو روی میز گذاشتی
+اون پسر حتی نمیتونه دو روز به یه نفر وفادار بمونه
صدای مردونهی آرومی درست پشت سرت گفت:
—ادامه بده
بدنت خشک شد...
دوستت زیر لب زمزمه کرد:
—اوه خدای من…
آروم برگشتی و تقریباً با سینهی دراکو مالفوی برخورد کردی.
خیلی نزدیک ایستاده بود
اونقدر نزدیک که بوی عطر سرد و تلخش واضح به مشامت میرسید
چشمهای خاکستریش مستقیم توی چشمهات قفل شده بود و اون پوزخند لعنتی روی لبش نشسته بود.
چند ثانیه هیچکدومتون حرف نزدین
بعد دراکو آروم گفت:
—کنجکاوم بدونم بعد از «وفادار نیست» چی میخواستی بگی
اخم کردی.+هیچی که لازم باشه به خودت بگیری
ابروش کمی بالا رفت
—عجیبه. چون تقریباً مطمئنم درباره من حرف میزدی
+شاید.
نگاهش برای یک لحظه از صورتت پایینتر رفت
خیلی کوتاه،ولی متوجه شدی و همین باعث شد بیشتر اخم کنی
دراکو زیر لب گفت:
—لباس قشنگیه
+متأسفم که ناامیدت میکنم، برای تو نپوشیدمش
پوزخندش عمیقتر شد
—حیف شد.
چند متر اونطرفتر پسرهای اسلایدرین کاملاً واضح داشتن نگاهتون میکردن
متئو لبخند شیطنتآمیزی زده بود و بلیز چیزی در گوشش میگفت
دراکو بدون اینکه نگاهشو ازت برداره آروم گفت:
—جالبه
+چی؟
—اینکه ازم بدت میاد
شونه بالا انداختی
+فکر کنم نصف مدرسه ازت بدش میاد
—ولی نصف دیگه دوست دارن باهام بخوابن
چشماتو ریز کردی..
+افتخار بزرگیه حتماً.
دراکو یک قدم جلوتر اومد،حالا فاصلهتون تقریباً هیچ بود
دستش آروم روی میز پشتت قرار گرفت و عملاً راه عقب رفتنت بسته شد
قلبت کمی تندتر زد
لعنت..
دراکو سرشو کمی خم کرد، نگاه خاکستریش توی چشمهات قفل شد
—تو جزو کدوم نصفی؟
+هیچکدوم
لبخند کجی زد،—دروغ بدی بود.
قبل از اینکه جواب بدی، صدای لوسیوس مالفوی از وسط سالن بلند شد:
—دراکو
چند نفر از مهمونها نگاهشون رو برگردوندن
سکوت کوتاهی در سالن افتاد
دراکو هنوز همونطور نزدیک ایستاده بود
بعد ناگهان انگار فکری به سرش زده باشه، لبخند خطرناکی زد،نگاهش برای یک لحظه روی لبهات مکث کرد.
بعد دستش آروم دور مچت حلقه شد
گرم.محکم.
+داری چیکار میکنی؟
دراکو حتی نگاهش رو ازت برنداشت
فقط بلندتر گفت:
—فکر کنم انتخابم رو کردم
زمزمهها توی سالن پیچید،مادرها صاف ایستادن.
پدرها نگاه دقیقتری انداختن
پسرهای اسلایدرین پشت سرش تقریباً داشتن میخندیدن
قلبت بدجور میکوبید..
+مالفوی—
ولی دراکو اجازه نداد جملهات کامل بشه
یک قدم جلو کشیدت کنار خودش
بعد با همون پوزخند لعنتی رو به جمعیت گفت:
—اجازه بدید نامزدم رو معرفی کنم
بدنت یخ زد..
نگاهش هنوز توی چشمهات قفل بود
انگار عمداً داشت لحظه رو طولانی میکرد.
بعد آروم، ولی واضح گفت:
—این دختر خواهد بود.
سالن برای یک لحظه کاملاً ساکت شد
پسرهای اسلایدرین پشت سرش خندیدن
و تو تازه فهمیدی_
عمارت مالفوی امشب بیش از حد پر زرق و برق بود..
شمعهای بلند نقرهای، صدای موسیقی آروم و جمعی از خانوادههای اصیل جادوگر که با لبخندهای ساختگی بین هم راه میرفتن.
همه میدونستن چرا اینجا جمع شدن،
لوسیوس مالفوی برای پسرش مجلس گرفته بود
[مجلس انتخاب همسر]
چند نفر از مادرها با نگاههای حسابگر دخترهاشونو زیر نظر داشتن، انگار هر کدومشون میخواستن دخترشون تبدیل بشه به بانوی بعدی خاندان مالفوی؛
مزخرف...
تو کنار یکی از ستونهای مرمری ایستاده بودی و با بیحوصلگی لبهی لیوانت رو میچرخوندی،اگه دست خودت بود حتی یک قدم هم داخل این عمارت نمیذاشتی
ولی پدرت تقریباً مجبورت کرده بود،
"فرصت خوبیه برای خانواده."
بله حتماً.
لباس بلند مشکی پوشیده بودی؛ پارچهی مخمل نرمش روی تنت مینشست و شکاف باریکی از کنار پات تا کمی بالاتر بالا میرفت. بندهای نازک لباس روی شونههات افتاده بود و گردنبند نقرهای ظریفی روی استخوان ترقوهات برق میزد.
دوستت آروم نزدیک شد و زیر لب گفت:
—اونجاست
اخم کردی+کی؟
—جدی میگی؟ دراکو مالفوی
نگاهتو دنبال اشارهاش بردی
چند متر اونطرفتر، چند پسر کنار میز نوشیدنی ایستاده بودن
تئودور نات،بلیز زبینی،متئو ریدل
و وسطشون—
دراکو مالفوی
کت رسمی مشکی پوشیده بود، آستینهاش کمی بالا رفته بود و کراوات نقرهایش شل دور گردنش افتاده بود
لیوانی دستش بود و با همون نگاه سرد و مغرور به جمعیت نگاه میکرد
انگار کل این مهمونی صرفاً برای سرگرم کردنشه.
پوزخند زدی
+واقعاً نمیفهمم چرا نصف دخترای این سالن دارن نگاش میکنن
دوستت خندید:
—چون دراکو مالفویه؟
+نه، چون ظاهراً هر شب با یکی از همینها میخوابه.
دوستت خندهشو قورت داد
+یعنی جدی… اینا فکر میکنن قراره تبدیل بشن همسرش؟
لیوانتو روی میز گذاشتی
+اون پسر حتی نمیتونه دو روز به یه نفر وفادار بمونه
صدای مردونهی آرومی درست پشت سرت گفت:
—ادامه بده
بدنت خشک شد...
دوستت زیر لب زمزمه کرد:
—اوه خدای من…
آروم برگشتی و تقریباً با سینهی دراکو مالفوی برخورد کردی.
خیلی نزدیک ایستاده بود
اونقدر نزدیک که بوی عطر سرد و تلخش واضح به مشامت میرسید
چشمهای خاکستریش مستقیم توی چشمهات قفل شده بود و اون پوزخند لعنتی روی لبش نشسته بود.
چند ثانیه هیچکدومتون حرف نزدین
بعد دراکو آروم گفت:
—کنجکاوم بدونم بعد از «وفادار نیست» چی میخواستی بگی
اخم کردی.+هیچی که لازم باشه به خودت بگیری
ابروش کمی بالا رفت
—عجیبه. چون تقریباً مطمئنم درباره من حرف میزدی
+شاید.
نگاهش برای یک لحظه از صورتت پایینتر رفت
خیلی کوتاه،ولی متوجه شدی و همین باعث شد بیشتر اخم کنی
دراکو زیر لب گفت:
—لباس قشنگیه
+متأسفم که ناامیدت میکنم، برای تو نپوشیدمش
پوزخندش عمیقتر شد
—حیف شد.
چند متر اونطرفتر پسرهای اسلایدرین کاملاً واضح داشتن نگاهتون میکردن
متئو لبخند شیطنتآمیزی زده بود و بلیز چیزی در گوشش میگفت
دراکو بدون اینکه نگاهشو ازت برداره آروم گفت:
—جالبه
+چی؟
—اینکه ازم بدت میاد
شونه بالا انداختی
+فکر کنم نصف مدرسه ازت بدش میاد
—ولی نصف دیگه دوست دارن باهام بخوابن
چشماتو ریز کردی..
+افتخار بزرگیه حتماً.
دراکو یک قدم جلوتر اومد،حالا فاصلهتون تقریباً هیچ بود
دستش آروم روی میز پشتت قرار گرفت و عملاً راه عقب رفتنت بسته شد
قلبت کمی تندتر زد
لعنت..
دراکو سرشو کمی خم کرد، نگاه خاکستریش توی چشمهات قفل شد
—تو جزو کدوم نصفی؟
+هیچکدوم
لبخند کجی زد،—دروغ بدی بود.
قبل از اینکه جواب بدی، صدای لوسیوس مالفوی از وسط سالن بلند شد:
—دراکو
چند نفر از مهمونها نگاهشون رو برگردوندن
سکوت کوتاهی در سالن افتاد
دراکو هنوز همونطور نزدیک ایستاده بود
بعد ناگهان انگار فکری به سرش زده باشه، لبخند خطرناکی زد،نگاهش برای یک لحظه روی لبهات مکث کرد.
بعد دستش آروم دور مچت حلقه شد
گرم.محکم.
+داری چیکار میکنی؟
دراکو حتی نگاهش رو ازت برنداشت
فقط بلندتر گفت:
—فکر کنم انتخابم رو کردم
زمزمهها توی سالن پیچید،مادرها صاف ایستادن.
پدرها نگاه دقیقتری انداختن
پسرهای اسلایدرین پشت سرش تقریباً داشتن میخندیدن
قلبت بدجور میکوبید..
+مالفوی—
ولی دراکو اجازه نداد جملهات کامل بشه
یک قدم جلو کشیدت کنار خودش
بعد با همون پوزخند لعنتی رو به جمعیت گفت:
—اجازه بدید نامزدم رو معرفی کنم
بدنت یخ زد..
نگاهش هنوز توی چشمهات قفل بود
انگار عمداً داشت لحظه رو طولانی میکرد.
بعد آروم، ولی واضح گفت:
—این دختر خواهد بود.
سالن برای یک لحظه کاملاً ساکت شد
پسرهای اسلایدرین پشت سرش خندیدن
و تو تازه فهمیدی_
- ۱۲.۴k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط