هفت شب-پارت²¹
+*خنده..اگه قبول کنی میتونی پیش 'من'،،غذا بخوری*لبخند
بعد از چند ثانیه به شکمم نگاه کردم و با تکون دادن سرم قبول کردم..
"سر میز"
روی میزِ ¹² نفره مجللی نشسته بودیم..تنوع غذا ها زیاد بودن از جاجانگمیون گرفته تا استیک..اشتهای هیچ کدومو نداشتم..
+اونی، چرا نمیخوری؟*لبخند کیوت..
بهش نگاه کردم:+عوم..یکم..اشتها ندارم*آروم..
+اما میشه لطفا یکم گیمباپ بخوری؟ من درستشون کردم*لبخند دندون نما
لبخند زدم و سرمو تکون دادم..برام چند تیکه گیمباپ گذاشت..یه دونه شو خوردم..بهش نگاه کردم
+خوشمزه ست*لبخند
+*خنده عسلی
بعد از خوردن دو تیکه سیر شدم..نمیدونم چم بود اما هیچ وقت همچین حسی به غذا نداشتم..
سر سفره هیچ حرفی رد و بدل نشد..جَو مزخرفی بود..
'اونا' تک به تک غذاشون رو تموم کردن و رفتن طبقه بالا..
سو رام هم بلند شد و با کمک دو نفر دیگه که اونام خدمتکار بودن سفره رو جمع کرد..سعی کردم کمک کنم اما سو رام نمیزاشت کاری کنم..
+اونی ما هر روز اینکارا رو انجام میدیم..پس برامون راحته و نیازی به کمک نداریم..تو تیر خوردی و هنوز حالت کامل خوب نشده پس برو استراحت کن*لبخند
حق با سو رام بود..حالم خوب نبود..قبول کردم و سمت همون اتاق خواب رفتم..داشتم در رو میبستم که یه نفر با دستش درو نگه داشت..اونی که دیشب نجاتم داد بود..
با یه نفر دیگه اومد داخل اتاق..به تخت اشاره کرد
نامی:+لطفا بشین..
+ب.برای چی..
+*خنده..ایشون دکتر شین هستن..بخاطر اتفاق دیشب میخوان معاینهت کنن..
+آ.آها..
روی تخت نشستم..دکتر هم روی یه صندلی کنار تخت..دکتر نبضم رو چک کرد..و همینطور فشار و تبم رو..پسره دست به سینه نگاهمون میکرد..
+آقای کیم..این عادیه اما ایشون یکم تب دارن..دخترم..جایی از بدنت درد حس نمیکنی؟
آب دهنم رو قورت دادم..به بالای سینم نگاه کردم و بعد از چند ثانیه دستمو روی شکمم گذاشتم:+فقط یکم جای تیر خوردگی..
با لبخند سر تکون داد
بعد از چند ثانیه به شکمم نگاه کردم و با تکون دادن سرم قبول کردم..
"سر میز"
روی میزِ ¹² نفره مجللی نشسته بودیم..تنوع غذا ها زیاد بودن از جاجانگمیون گرفته تا استیک..اشتهای هیچ کدومو نداشتم..
+اونی، چرا نمیخوری؟*لبخند کیوت..
بهش نگاه کردم:+عوم..یکم..اشتها ندارم*آروم..
+اما میشه لطفا یکم گیمباپ بخوری؟ من درستشون کردم*لبخند دندون نما
لبخند زدم و سرمو تکون دادم..برام چند تیکه گیمباپ گذاشت..یه دونه شو خوردم..بهش نگاه کردم
+خوشمزه ست*لبخند
+*خنده عسلی
بعد از خوردن دو تیکه سیر شدم..نمیدونم چم بود اما هیچ وقت همچین حسی به غذا نداشتم..
سر سفره هیچ حرفی رد و بدل نشد..جَو مزخرفی بود..
'اونا' تک به تک غذاشون رو تموم کردن و رفتن طبقه بالا..
سو رام هم بلند شد و با کمک دو نفر دیگه که اونام خدمتکار بودن سفره رو جمع کرد..سعی کردم کمک کنم اما سو رام نمیزاشت کاری کنم..
+اونی ما هر روز اینکارا رو انجام میدیم..پس برامون راحته و نیازی به کمک نداریم..تو تیر خوردی و هنوز حالت کامل خوب نشده پس برو استراحت کن*لبخند
حق با سو رام بود..حالم خوب نبود..قبول کردم و سمت همون اتاق خواب رفتم..داشتم در رو میبستم که یه نفر با دستش درو نگه داشت..اونی که دیشب نجاتم داد بود..
با یه نفر دیگه اومد داخل اتاق..به تخت اشاره کرد
نامی:+لطفا بشین..
+ب.برای چی..
+*خنده..ایشون دکتر شین هستن..بخاطر اتفاق دیشب میخوان معاینهت کنن..
+آ.آها..
روی تخت نشستم..دکتر هم روی یه صندلی کنار تخت..دکتر نبضم رو چک کرد..و همینطور فشار و تبم رو..پسره دست به سینه نگاهمون میکرد..
+آقای کیم..این عادیه اما ایشون یکم تب دارن..دخترم..جایی از بدنت درد حس نمیکنی؟
آب دهنم رو قورت دادم..به بالای سینم نگاه کردم و بعد از چند ثانیه دستمو روی شکمم گذاشتم:+فقط یکم جای تیر خوردگی..
با لبخند سر تکون داد
- ۶.۴k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط