فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)
پارت ۲
ذهن تهیونگ درگیرِ آن سایهی مرموزِ پشت پنجره شده بود. آن نگاهِ گذرا، آن حضورِ پنهانی، تمام فکر و ذکرش را ربود. او چنان در میانِ افکارِ خود غرق شده بود که صدای فریادهای قاچاقچیها و برخورد چکمههای سربازان با کفپوشهای سنگی قصر، برایش به زمزمهای دور تبدیل شده بود.
ناگهان، ضربهی محکمی از پشت به کمرش خورد.
صدای خرد شدنِ استخوانهایش را در گوشهایش شنید. ضربهی سنگینِ پای یک سرباز، او را با بیرحمی به روی زانوهایش پرتاب کرد. تهیونگ در حالی که دهانش از شدت درد باز مانده بود، به پشت نگاه کرد. همان مرد! همان فردِ بیاحساسی که دقایقی پیش با آبِ یخ، آنها را تحقیر کرده بود. تهیونگ نگاهی لبریز از انزجار و نفرت به او انداخت، اما تنها چیزی که دریافت، پوزخندِ تمسخرآمیزِ آن مرد بود.
کمرش به شدت تیر میکشید و هر حرکت کوچک، جرقهای از درد را در ستون فقراتش شعلهور میکرد. اما او نباید کم میآورد. با دشواری، نگاهش را به روبرو دوخت و تازه آنجا بود که متوجه سنگینیِ موقعیت شد.
او درست در برابر پادشاه انگلستان ایستاده بود؛ مردی که برای کشورِ او، نماد دشمنی بود.
پادشاه با چهرهای بیروح و نگاهی سرد، به زبان انگلیسی پرسید:
— چرا از میان بردههای کرهای، اینها را انتخاب کردهای؟
سربازِ همراه، با سری فرود آمده در پاسخ گفت:
— قربان، اینها بهترین گزینهها برای مراقبت از شاهدخت هستند؛ البته، به شرطی که قدرتِ لازم برای انجام وظیفه را داشته باشند.
تهیونگ با دقت، تکتک کلمات را میشنید. او نه تنها زبان انگلیسی را به خوبی میفهمید، بلکه تسلطش بر آن، در حدِ یک بومی و حتی فراتر از آن بود. او که به بیش از بیست و پنج زبانِ زنده دنیا مسلط بود، اکنون در میانِ دشمن، با سلاحِ دانشِ خود، امنیتش را تضمین میکرد.
در همین لحظه، سکوتِ سنگینِ تالار، با نجوای ملایمِ یک موسیقی شکسته شد.
صدای پیانو از دوردست، در فضای باشکوه قصر طنینانداز شد. قطعهی «قایق رانان رود ولگا» بود؛ قطعهای که ملودیِ غمگین و در عین حال باشکوهش، مستقیماً به تار و پودِ روحِ تهیونگ نفوذ میکرد. او خودش میتوانست این قطعه را با ظرافتِ تمام بنوازد.
در دنیای اشرافیِ کره، مردانی که موسیقی مینواختند، با جنگجو متفاوت بودند، اما پدرش، پادشاه، همیشه معتقد بود که یک حاکم باید هم شمشیر بداند و هم هنر. او به تهیونگ اجازه داده بود تا در میانِ نتها، آرامش پیدا کند. شنیدنِ این ملودی در این مکانِ بیگانه، برای لحظهای، او را به خانه فکر کرد؛ به جایی که او نه یک برده، بلکه یک پرنس بود.
اما این خیالبافیها نباید طولانی میشد.
یک ضربهی دیگر به کمرش، او را از دنیای موسیقی بیرون کشید. تهیونگ سرش را بالا آورد و با چشمانی نافذ به آن مرد خیره شد. او متوجه شد که حالا نوبتِ اوست که به چالش کشیده شود.
یک سربازِ تنومند، که با قامتی بلند و چهرهای خشن، مشخص بود قدرتمندترین جنگجوی دربار و احتمالاً خواستگاریِ گزنده برای شاهدخت است، قدمی به جلو گذاشت. مردی حدوداً سی ساله با غروری بیاندازه، به سمتِ پسرکِ کوچک و زخمیِ مقابلش هجوم آورد تا او را به بادِ انتقام بگیرد.
اما او نمیدانست که با چه خطایی روبهرو شده است.
در عرض چند ثانیه، برخلاف انتظارِ همه، ورق برگشت. تهیونگ با حرکاتی که از مهارتهای رزمیِ مخفیانهی خودش سرچشمه میگرفت، از جایش برخاست. او از ضربهی مرد فرار نکرد، بلکه با چرخشی سریع، از قدرتِ بدنیِ خود استفاده کرد. با یک حرکتِ دقیق و ضربهای که درست به نقطهی حساسِ بدنِ حریف وارد شد، آن مردِ تنومند را در زمین نقشبند کرد.
سکوتِ مرگباری تالار را فرا گرفت. حتی پادشاه نیز برای لحظهای، چشمانش از حیرت گشوده ماند.
تهیونگ، با همان لباسهای پاره و صورتِ لکهلکه، غرورِ بزرگترین جنگجوی انگلستان را در برابر چشمهای همگان در هم شکسته بود. او در دل، لبخند پیروزمندانهای زد؛ او نه تنها جان خود را حفظ کرده بود، بلکه راه ورودش به این قصر را هم هموار کرد.
پادشاه، پس از آنکه شوکِ اولیه از چهرهاش رفت، با لحنی که ترکیبی از تردید و کنجکاوی بود، زمزمه کرد:
— فعلاً باید آموزش ببیند... شاید بعداً بتواند محافظِ دخترم شود.
تهیونگ در حالی که دوباره به حالتِ تعظیم درآمده بود، به زمین خیره شد. او میدانست که از این لحظه به بعد، زندگیاش دیگر هرگز مانند گذشته نخواهد بود. او حالا در قلبِ قصر بود، اما او هنوز نمیدانست که قرار است محافظِ دختری شود که تمامِ هستیاش را به چالش میکشد.
لطفاً حمایت کنید الان که شما دارید این پارت رو میخونید من فصل اول فیک رو تموم کردم ولی روزی یه پارت پست میکنم حمایت ها و فالوورام بیشتر بشه بیشتر پست میکنم واجب بود بگم
#فیکشن
#فیک_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#وانشات
#عاشقانه
ذهن تهیونگ درگیرِ آن سایهی مرموزِ پشت پنجره شده بود. آن نگاهِ گذرا، آن حضورِ پنهانی، تمام فکر و ذکرش را ربود. او چنان در میانِ افکارِ خود غرق شده بود که صدای فریادهای قاچاقچیها و برخورد چکمههای سربازان با کفپوشهای سنگی قصر، برایش به زمزمهای دور تبدیل شده بود.
ناگهان، ضربهی محکمی از پشت به کمرش خورد.
صدای خرد شدنِ استخوانهایش را در گوشهایش شنید. ضربهی سنگینِ پای یک سرباز، او را با بیرحمی به روی زانوهایش پرتاب کرد. تهیونگ در حالی که دهانش از شدت درد باز مانده بود، به پشت نگاه کرد. همان مرد! همان فردِ بیاحساسی که دقایقی پیش با آبِ یخ، آنها را تحقیر کرده بود. تهیونگ نگاهی لبریز از انزجار و نفرت به او انداخت، اما تنها چیزی که دریافت، پوزخندِ تمسخرآمیزِ آن مرد بود.
کمرش به شدت تیر میکشید و هر حرکت کوچک، جرقهای از درد را در ستون فقراتش شعلهور میکرد. اما او نباید کم میآورد. با دشواری، نگاهش را به روبرو دوخت و تازه آنجا بود که متوجه سنگینیِ موقعیت شد.
او درست در برابر پادشاه انگلستان ایستاده بود؛ مردی که برای کشورِ او، نماد دشمنی بود.
پادشاه با چهرهای بیروح و نگاهی سرد، به زبان انگلیسی پرسید:
— چرا از میان بردههای کرهای، اینها را انتخاب کردهای؟
سربازِ همراه، با سری فرود آمده در پاسخ گفت:
— قربان، اینها بهترین گزینهها برای مراقبت از شاهدخت هستند؛ البته، به شرطی که قدرتِ لازم برای انجام وظیفه را داشته باشند.
تهیونگ با دقت، تکتک کلمات را میشنید. او نه تنها زبان انگلیسی را به خوبی میفهمید، بلکه تسلطش بر آن، در حدِ یک بومی و حتی فراتر از آن بود. او که به بیش از بیست و پنج زبانِ زنده دنیا مسلط بود، اکنون در میانِ دشمن، با سلاحِ دانشِ خود، امنیتش را تضمین میکرد.
در همین لحظه، سکوتِ سنگینِ تالار، با نجوای ملایمِ یک موسیقی شکسته شد.
صدای پیانو از دوردست، در فضای باشکوه قصر طنینانداز شد. قطعهی «قایق رانان رود ولگا» بود؛ قطعهای که ملودیِ غمگین و در عین حال باشکوهش، مستقیماً به تار و پودِ روحِ تهیونگ نفوذ میکرد. او خودش میتوانست این قطعه را با ظرافتِ تمام بنوازد.
در دنیای اشرافیِ کره، مردانی که موسیقی مینواختند، با جنگجو متفاوت بودند، اما پدرش، پادشاه، همیشه معتقد بود که یک حاکم باید هم شمشیر بداند و هم هنر. او به تهیونگ اجازه داده بود تا در میانِ نتها، آرامش پیدا کند. شنیدنِ این ملودی در این مکانِ بیگانه، برای لحظهای، او را به خانه فکر کرد؛ به جایی که او نه یک برده، بلکه یک پرنس بود.
اما این خیالبافیها نباید طولانی میشد.
یک ضربهی دیگر به کمرش، او را از دنیای موسیقی بیرون کشید. تهیونگ سرش را بالا آورد و با چشمانی نافذ به آن مرد خیره شد. او متوجه شد که حالا نوبتِ اوست که به چالش کشیده شود.
یک سربازِ تنومند، که با قامتی بلند و چهرهای خشن، مشخص بود قدرتمندترین جنگجوی دربار و احتمالاً خواستگاریِ گزنده برای شاهدخت است، قدمی به جلو گذاشت. مردی حدوداً سی ساله با غروری بیاندازه، به سمتِ پسرکِ کوچک و زخمیِ مقابلش هجوم آورد تا او را به بادِ انتقام بگیرد.
اما او نمیدانست که با چه خطایی روبهرو شده است.
در عرض چند ثانیه، برخلاف انتظارِ همه، ورق برگشت. تهیونگ با حرکاتی که از مهارتهای رزمیِ مخفیانهی خودش سرچشمه میگرفت، از جایش برخاست. او از ضربهی مرد فرار نکرد، بلکه با چرخشی سریع، از قدرتِ بدنیِ خود استفاده کرد. با یک حرکتِ دقیق و ضربهای که درست به نقطهی حساسِ بدنِ حریف وارد شد، آن مردِ تنومند را در زمین نقشبند کرد.
سکوتِ مرگباری تالار را فرا گرفت. حتی پادشاه نیز برای لحظهای، چشمانش از حیرت گشوده ماند.
تهیونگ، با همان لباسهای پاره و صورتِ لکهلکه، غرورِ بزرگترین جنگجوی انگلستان را در برابر چشمهای همگان در هم شکسته بود. او در دل، لبخند پیروزمندانهای زد؛ او نه تنها جان خود را حفظ کرده بود، بلکه راه ورودش به این قصر را هم هموار کرد.
پادشاه، پس از آنکه شوکِ اولیه از چهرهاش رفت، با لحنی که ترکیبی از تردید و کنجکاوی بود، زمزمه کرد:
— فعلاً باید آموزش ببیند... شاید بعداً بتواند محافظِ دخترم شود.
تهیونگ در حالی که دوباره به حالتِ تعظیم درآمده بود، به زمین خیره شد. او میدانست که از این لحظه به بعد، زندگیاش دیگر هرگز مانند گذشته نخواهد بود. او حالا در قلبِ قصر بود، اما او هنوز نمیدانست که قرار است محافظِ دختری شود که تمامِ هستیاش را به چالش میکشد.
لطفاً حمایت کنید الان که شما دارید این پارت رو میخونید من فصل اول فیک رو تموم کردم ولی روزی یه پارت پست میکنم حمایت ها و فالوورام بیشتر بشه بیشتر پست میکنم واجب بود بگم
#فیکشن
#فیک_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#وانشات
#عاشقانه
- ۱۱.۲k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط