سلام خوشگلای نازی خوبید ببخشید دیر شد ولی گذاشتم
P:1
ویو ته(ساعت 2)
اه حالم ازین دانشگاه کوفتی بهم میخوره.رسیدم خونه و بدون سلام کردن به مامانم و مینهو رفتم توی اتاقم و درو محکم بستم.جوری محکم بود که خودمم جا خوردم.امروز با بچه های دانشگاه دعوام شده بود و کتکمزدن.کوکم سر گروهشون بود.اه حالم از این زندگی بهم میخوره.از وقتی که بابام خودکشی کرد یه روز خوش نداشتم.هی حالا ولش کن امروز اصلا حوصله ندارم.رفتم کیفمو انداختم روی کاناپه و با همون لباسهای دانشگاه خودمو روی تخت پرت کردم.داشتم به بدبختیام فکر میکردم که چشام سنگین شد و خواب رفتم.
(پرش زمانی به 4ساعت بعد)
ویو ته
با حس درد بدی توی سرم از خواب پریدم.یخ زده بودم.خودمو توی آیینه نگاه کردم.رنگم پریده بود و عرق سرد کرده بودم.داشت یچیزایی یادم میومد.خواب روز خودکشی بابام خیلی دردناک بود.چون اون روز روحم از بین رفت و تبدیل به یه مرده متحرک شدم.بدون اینکه خودم متوجه بشم چند مین گذشت.یهو به خودم اومدم دیدم دارم گریه میکنم.با این همه سختی برام عادی شده بود.بعد گذشت یه مین از سر جام بلند شدم و به سمت حموم رفتم یه آب به صورتم زدمو اومدم بیرون لباسامو عوض کردم یه پیژامه و تیشرت مشکی.از اتاق بیرون اومدم و دیدم مامان و مینهو نیستن.صداشون زدم ولی هیچ جوابی نشنیدم.خدارو شکرکه نیستن
از توی یخچال نون تست و نتلا رو اوردم بیرون و خورم.رفتم سر گوشیم دیدم که مامان پیام داده که منو مینهو رفتیم فرانسه به مناسبت سالگرد ازدواجمون و دوماه دیگه میایم.
از ته دلم خدارو شکر کردم که لااقل دوماه قیافه نحسشونو نمینیبینم.از پی وی مامان اومدم بیرون و دیدم 12تماس از دست رفته دارم.اونم کی!جیمین.خوشحالتر شدم و دیدم بهم پیام داده که بیا امشب بریم با.ر میخواستم بهش بگم نمیام که دیدم نوشته دم درم زود بیا
وایییی اصلا حوصله ندارم و منو توی عمل انجام شده قرار داد.
پوفی از سر خستگی سر دادم و رفتم لباس بپوشم.
ویو جیمین
واییی من چقد خوشبختم که کراشمو دیدممممم
وایییی
انقد حالم خوبه که دلم میخواد برم با.رررر
ولی باکی؟نکته مهمی بود
اره با تهیونگگگگگ
ولی اگه نیاد چی؟
نه میاد چون تو عمل انجام شده قرارش دادم
ولی اگه بفهمه نقشه دارم چی؟؟
نه بابا دیوونه شدی نمیفهمه....
(چند مین بعد)
واییی چرا این نمیاددددد خستم شد
بالاخره اومد
ولی چرا اینجوری؟
همیشه رنگی میپوشید چرا ایندفعه مشکی؟؟
×به به بالاخره عروس خانم تشریف اوردن
+زر نزن بابا حالا کدوم با.ر میریم؟
×با.ر.......(خودتون یه چی تصور کنید)
+اوکی
ویو جیمین
نشستم توی ماشین.راه افتادیم.حرفی بینمون رد و بدل نشد.چرا؟ اون که همیشه آهنگ میزاشت و با آهنگ دیوونه بازیاش شروع میشد!
از شدت سنگینی جو خودم سر صحبت رو باز کردم.
ویو ته
سناریو که توی ذهنم ساختم داشت به جاهای خوبش ختم میشد...
اوه نه جیمین توله سگگگگ(هیت نیست)رشته افکارم و پاره کرد.
×خبریه امروز خوشگل کردی؟(نیشخند پوفیوزانه(بچه ها بازم هیت نیست))
+من خار مادرتو........(مورد عنایت قرار دادم🤌)
×چیزی گفتی؟؟
+نه نه
×رسیدیممممم(با ذوق شدید)
+باشه بابا کل محله رو گذاشتی روسرت(با تمسخر)حالا چرا انقد ذوق داری؟
×بریم تو خودت میبینی...
فلش بک به بعد از پارک کردن ماشین و رسیدن به در با.ر
ویو ته
درو باز کردم بوی الکل داشت خفمون میکرد رفتم تو و یه چند مین گذشت بوی الکل داشت برام عادی میشد و صدای موزیک هم زیاد تر شده بود
با.رمن اومد که سفارشامون رو بگیره
(علامت با.رمن:∆)
∆سلامخوش اومدید.چی میل دارید؟
+ممنون.یه شامپاین 90 درصد و سیب زمینی
∆خب شما؟
ویو ته(ساعت 2)
اه حالم ازین دانشگاه کوفتی بهم میخوره.رسیدم خونه و بدون سلام کردن به مامانم و مینهو رفتم توی اتاقم و درو محکم بستم.جوری محکم بود که خودمم جا خوردم.امروز با بچه های دانشگاه دعوام شده بود و کتکمزدن.کوکم سر گروهشون بود.اه حالم از این زندگی بهم میخوره.از وقتی که بابام خودکشی کرد یه روز خوش نداشتم.هی حالا ولش کن امروز اصلا حوصله ندارم.رفتم کیفمو انداختم روی کاناپه و با همون لباسهای دانشگاه خودمو روی تخت پرت کردم.داشتم به بدبختیام فکر میکردم که چشام سنگین شد و خواب رفتم.
(پرش زمانی به 4ساعت بعد)
ویو ته
با حس درد بدی توی سرم از خواب پریدم.یخ زده بودم.خودمو توی آیینه نگاه کردم.رنگم پریده بود و عرق سرد کرده بودم.داشت یچیزایی یادم میومد.خواب روز خودکشی بابام خیلی دردناک بود.چون اون روز روحم از بین رفت و تبدیل به یه مرده متحرک شدم.بدون اینکه خودم متوجه بشم چند مین گذشت.یهو به خودم اومدم دیدم دارم گریه میکنم.با این همه سختی برام عادی شده بود.بعد گذشت یه مین از سر جام بلند شدم و به سمت حموم رفتم یه آب به صورتم زدمو اومدم بیرون لباسامو عوض کردم یه پیژامه و تیشرت مشکی.از اتاق بیرون اومدم و دیدم مامان و مینهو نیستن.صداشون زدم ولی هیچ جوابی نشنیدم.خدارو شکرکه نیستن
از توی یخچال نون تست و نتلا رو اوردم بیرون و خورم.رفتم سر گوشیم دیدم که مامان پیام داده که منو مینهو رفتیم فرانسه به مناسبت سالگرد ازدواجمون و دوماه دیگه میایم.
از ته دلم خدارو شکر کردم که لااقل دوماه قیافه نحسشونو نمینیبینم.از پی وی مامان اومدم بیرون و دیدم 12تماس از دست رفته دارم.اونم کی!جیمین.خوشحالتر شدم و دیدم بهم پیام داده که بیا امشب بریم با.ر میخواستم بهش بگم نمیام که دیدم نوشته دم درم زود بیا
وایییی اصلا حوصله ندارم و منو توی عمل انجام شده قرار داد.
پوفی از سر خستگی سر دادم و رفتم لباس بپوشم.
ویو جیمین
واییی من چقد خوشبختم که کراشمو دیدممممم
وایییی
انقد حالم خوبه که دلم میخواد برم با.رررر
ولی باکی؟نکته مهمی بود
اره با تهیونگگگگگ
ولی اگه نیاد چی؟
نه میاد چون تو عمل انجام شده قرارش دادم
ولی اگه بفهمه نقشه دارم چی؟؟
نه بابا دیوونه شدی نمیفهمه....
(چند مین بعد)
واییی چرا این نمیاددددد خستم شد
بالاخره اومد
ولی چرا اینجوری؟
همیشه رنگی میپوشید چرا ایندفعه مشکی؟؟
×به به بالاخره عروس خانم تشریف اوردن
+زر نزن بابا حالا کدوم با.ر میریم؟
×با.ر.......(خودتون یه چی تصور کنید)
+اوکی
ویو جیمین
نشستم توی ماشین.راه افتادیم.حرفی بینمون رد و بدل نشد.چرا؟ اون که همیشه آهنگ میزاشت و با آهنگ دیوونه بازیاش شروع میشد!
از شدت سنگینی جو خودم سر صحبت رو باز کردم.
ویو ته
سناریو که توی ذهنم ساختم داشت به جاهای خوبش ختم میشد...
اوه نه جیمین توله سگگگگ(هیت نیست)رشته افکارم و پاره کرد.
×خبریه امروز خوشگل کردی؟(نیشخند پوفیوزانه(بچه ها بازم هیت نیست))
+من خار مادرتو........(مورد عنایت قرار دادم🤌)
×چیزی گفتی؟؟
+نه نه
×رسیدیممممم(با ذوق شدید)
+باشه بابا کل محله رو گذاشتی روسرت(با تمسخر)حالا چرا انقد ذوق داری؟
×بریم تو خودت میبینی...
فلش بک به بعد از پارک کردن ماشین و رسیدن به در با.ر
ویو ته
درو باز کردم بوی الکل داشت خفمون میکرد رفتم تو و یه چند مین گذشت بوی الکل داشت برام عادی میشد و صدای موزیک هم زیاد تر شده بود
با.رمن اومد که سفارشامون رو بگیره
(علامت با.رمن:∆)
∆سلامخوش اومدید.چی میل دارید؟
+ممنون.یه شامپاین 90 درصد و سیب زمینی
∆خب شما؟
- ۳.۳k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط