چرا؟
اومدیم برای پارت 10
از دیدگاه ناروتو:
با چکیدن قطره ی ابی از بالا روی صورتم بیدار شدم تمام بدنم درد میکرد محیط تاریک و نمناک بود خواستم قطره ی اب را پاک کنم اما دستم حرکتی نکرد نگاه کردم هر دو دستم را بسته بودند صدای چند نفر از دور می امد با خودم گفتم چه اتفاقی برایم افتاده ناگهان یاد سوکاسا و کوسوکه افتادم گفتم باید ببینم حال انها چطور است ولی این زنجیر ها نمیگذارند اصلا چرا به من زنجیر زدند؟ ان مرد موقرمز چه شد؟ اَاَاَه کلی سوال دارم ولی کسی نیست که ازش بپرسم ناگهان صدایی را شنیدم: تو اون مرد موقرمز را کشتی به دهکده حمله کردی و هوکاگه را کشتی اون ها هم تو را زندانی کردند احتمالا دنبال راهی هستند که به بهترین شکل ممکن از تو خلاص شوند شاید تو را داخل یک دهکده ی دیگر بیندازند تا انها نیز خسارت زیادی ببینند درست مثل یک وسیله دختره ی کله زرد. صدای روباه نه دم بود
- نه نه باور نمیکنم داری دروغ میگی
- پس به نظرت چرا اینجایی تو وقتی اسیب دیدن اون بروکلی را دیدی کنترل خودت را از دست دادی و تبدیل به چهار دم شدی اخرش هم شش دم شدی اگه تا نه دم میرفتی من ازاد میشدم اما هوکاگه با جانش تو را متوقف کرد
- چرا؟ چرا این کار رو کردی؟چرا همش زندگی من رو خراب میکنی؟ چرا میخواهی همش غم و ناراحتی من را ببینی
از دیدگاه سوم شخص
اشک ناروتو جاری شد و فریاد زد چرا اینقدر بدی؟ نه دم که زیر لب غرغر میکرد با شنیدن این جمله ساکت شد و گفت تو منو مهر و موم کردی ازادی من را ازم گرفتی تو هستی که بی رحمی و من را زندانی کردی
- مگه من خواستم تو رو مهروموم کنم من اون زمان یک نوزاد بودم تو به دهکده حمله کردی
- فکر کردی من خودم میخواستم به دهکده حمله کنم شما انسان ها از من سوءاستفاده کردید تا به دهکده های دیگر حمله کنم الان هم دیگه از شما خسته شدم و میخواهم من را ازاد کنی
- یعنی میگی نه تنها از این کارهایی که در حقم انجام دادی پشیمون نیستی بلکه میخواهی من بمیرم تا تو ازاد بشوی پس بزار یک بار دیگر به تو بگویم در حق من چه کار کردی: تو حمله ی تو من یتیم شدم تو نذاشتی من لذت داشتن پدر و مادر را داشته باشم بعد از اونم بدون اینکه دلیلش را بدانم همه از من بدشان می امد این هم بخاطر تو بود من طعم محبت و مهربانی را نچشیدم بچه ها همیشه با من دعوا میکردند و تو از دیدن کتک خوردن من لذت میبردی و حتی ذره ای کمکم نمیکردی در حالی که علت اصلی این همه تنفر نسبت به من تو بودی سپس من با سوکاسا و کوسوکه اشنا شدم انها به من محبت کردند و از من محافظت کردند اما تو تنها نور زندگی من را نابود کردی
ادامه پارت بعد
از دیدگاه ناروتو:
با چکیدن قطره ی ابی از بالا روی صورتم بیدار شدم تمام بدنم درد میکرد محیط تاریک و نمناک بود خواستم قطره ی اب را پاک کنم اما دستم حرکتی نکرد نگاه کردم هر دو دستم را بسته بودند صدای چند نفر از دور می امد با خودم گفتم چه اتفاقی برایم افتاده ناگهان یاد سوکاسا و کوسوکه افتادم گفتم باید ببینم حال انها چطور است ولی این زنجیر ها نمیگذارند اصلا چرا به من زنجیر زدند؟ ان مرد موقرمز چه شد؟ اَاَاَه کلی سوال دارم ولی کسی نیست که ازش بپرسم ناگهان صدایی را شنیدم: تو اون مرد موقرمز را کشتی به دهکده حمله کردی و هوکاگه را کشتی اون ها هم تو را زندانی کردند احتمالا دنبال راهی هستند که به بهترین شکل ممکن از تو خلاص شوند شاید تو را داخل یک دهکده ی دیگر بیندازند تا انها نیز خسارت زیادی ببینند درست مثل یک وسیله دختره ی کله زرد. صدای روباه نه دم بود
- نه نه باور نمیکنم داری دروغ میگی
- پس به نظرت چرا اینجایی تو وقتی اسیب دیدن اون بروکلی را دیدی کنترل خودت را از دست دادی و تبدیل به چهار دم شدی اخرش هم شش دم شدی اگه تا نه دم میرفتی من ازاد میشدم اما هوکاگه با جانش تو را متوقف کرد
- چرا؟ چرا این کار رو کردی؟چرا همش زندگی من رو خراب میکنی؟ چرا میخواهی همش غم و ناراحتی من را ببینی
از دیدگاه سوم شخص
اشک ناروتو جاری شد و فریاد زد چرا اینقدر بدی؟ نه دم که زیر لب غرغر میکرد با شنیدن این جمله ساکت شد و گفت تو منو مهر و موم کردی ازادی من را ازم گرفتی تو هستی که بی رحمی و من را زندانی کردی
- مگه من خواستم تو رو مهروموم کنم من اون زمان یک نوزاد بودم تو به دهکده حمله کردی
- فکر کردی من خودم میخواستم به دهکده حمله کنم شما انسان ها از من سوءاستفاده کردید تا به دهکده های دیگر حمله کنم الان هم دیگه از شما خسته شدم و میخواهم من را ازاد کنی
- یعنی میگی نه تنها از این کارهایی که در حقم انجام دادی پشیمون نیستی بلکه میخواهی من بمیرم تا تو ازاد بشوی پس بزار یک بار دیگر به تو بگویم در حق من چه کار کردی: تو حمله ی تو من یتیم شدم تو نذاشتی من لذت داشتن پدر و مادر را داشته باشم بعد از اونم بدون اینکه دلیلش را بدانم همه از من بدشان می امد این هم بخاطر تو بود من طعم محبت و مهربانی را نچشیدم بچه ها همیشه با من دعوا میکردند و تو از دیدن کتک خوردن من لذت میبردی و حتی ذره ای کمکم نمیکردی در حالی که علت اصلی این همه تنفر نسبت به من تو بودی سپس من با سوکاسا و کوسوکه اشنا شدم انها به من محبت کردند و از من محافظت کردند اما تو تنها نور زندگی من را نابود کردی
ادامه پارت بعد
- ۵.۸k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط