سلام...

سلام...
واقعا بعد اینکه فهمیدم لیلی خانم فوت کردن خیلی ناراحت شدم...
خیلی سخت بود باورش برام...
این متنو تقدیم میکنم به روح
پاک لیلی خانم...
روحشون شاد...


لحظه ای که زمان تمام هستی را با خود می بُرد,

سکوتی به وسعت دشتهای شرق,

زمین را به خاموشی مطلق می کشاند....

هیچ کلامی گفته نشد....

فقط چشم مانده بود و چشم....

تنها دل بود که از حال دل خبر داشت....

آسمان گرد جدایی می پاشید...

ستاره ها از خجالت به نقاب نشسته بودند....

باد تلاش می کرد که دستهارا به هم پیوند دهد....

اما....

ناگاه صدایی آمد....!!!

خاموش....

تقدیر است....

جدایی سر نوشت است....

ماه هم با زمان قهر کرد....

شب تیره وتار بود....

آسمان تصویری روشن از کینه ی تار بود....

قدرت اشک بود که دل را نجات داد....

وصدایی سرد که دل را به هلاکت کشاند....

خداحافظ....

وبرای همیشه خاموش شد....

دیده پر از خون بود...

تنها قدرت اشک بود که مرا زنده نگاه داشته تا امروز....
دیدگاه ها (۲۰)

بیا ای عشق، کز هجر تو بی‌تابم هنوزدر این شب‌های بی‌پایان، در...

( فکر کن چقدر بی شرف هستی اومدی پست راجب جوون های ایران رو‌گ...

ادامه ی رمان هفتمین سایه

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 2باران هنوز بی‌امان می...

**پارت ۳۹ (مراسمِ بدرقه‌ی امپراتورِ سیاه)**هوای سئول سنگین و...

قسمت دوم

تکاپو پارت 110:تقصیر توئه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍اما هنوز چند قدم بیشتر بر...

خسف | قصه سی و هشتم: عثمان بن سعید (بخش پایانی)

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۸۴جونگکوک خندید و در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط